eitaa logo
دفاع مقدس
405 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
881 ویدیو
248 فایل
💠 نیم نگاهی به رویدادهای دفاع مقدس 🌼🌸🍀در قالب: متن، عکس، صوت، فیلم و کلیپ
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗓 ۲۸ دی ۱۳۶۵ –سالگرد شهادت اسماعیل دقایق، فرمانده سپاه بدر (نیروهای رزمنده عراقی- احرار و مجاهدین در دوران ) 🎥 فیلم | سخنرانی شهید دقایقی پس از عملیات 🆔 @Defa_Moqaddas
💠 شهید اسماعیل دقایقی ▪️بچه ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرف های او آنها را غافلگیر کرده بود: ▫️هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما به جای خدا بشینیم و حکم کنیم؛ چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می دانید خرمشهر دارد محاصره می شود؟! هیچ میدانید اگر پای عراقی ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می افتد؟! ا▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️ فرمانده می گفت: ▫️ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلو دشمن را بگیریم، نه اینکه مثل داروغه ها در شهر راه بیفتیم و بر علیه این و آن حکم صادر کنیم... ▪️حرفهای اسماعیل بچه ها را شرمنده کرده بود؛ اما آنها به او عشق می ورزیدند و از این سرزنش ها ناراحت نمی شدند. رابطه آنها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود. 🆔 @Defa_Moqaddas
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 از اشعار حماسی حاج در رثای شهید اسماعل دقایقی 🆔 @Defa_Moqaddas
🌷 شعید مدافع حرم، حاج شعبان نصیری ▫️او در دوران #دفاع_مقدس در مقطعی، از مسئولین لشگر ۹ بدر بود و پس از شهادت #اسماعیل_دقایقی در عملیات کربلای ۵ رییس ستاد این لشگر شد - او همچنین از نیروهای #شهید_علی_هاشمی در #قرارگاه_سری_نصرت بود 🆔 @Defa_Moqaddas
🌴 ارتباط معنوی شهدا با حضرت زهرا(س): ▫️صحبت های عاشقانه و عارفانه شهید ناصریان با فاطمه زهرا سلام الله علیها: " از مادرم فاطمه زهرا سلام الله علیها ، از بهترین مادر دنیا صحبت کردن ، برایم مشکل است . زهرا زهرا زهرا یا زهرا . زهرا مادر پهلو شکسته ماست . مادری که برای خدا زیست و همه زندگی اش جلوه ای خدائیست . مادری که از هر چه تجمّل و زیور آلات به دور بود . مادری که علرغم همه داشتن ها ، خود را از رفاه مادّی محروم میکرد. مادری که هر چه داشت ، ایثار میکرد . صائم بود و خستگی ناپذیر ، مادری که الگوست برای تمام مادران و زنان عالم و تنها زنی بود که هم کفو با علی علیه السلام بود و علی (ع) نیز تنها مردی بود که هم کفو با زهرا سلام الله علیها بود . قبل از اینکه به اینجا(جبهه) بیایم ، کم میشناختمش و با هم میانه ای نداشتیم . در یکی از دعاهای توسّل ، که شبی از ده شب اوّل آمدنم ، بر پا شده بود ، یک مرتبه حس کردم انگار میان من و زهرا سلام الله علیها حجابی نیست . من او را نمیدیدم ، امّا انگار او حرفهایم را میشنید و من هم پشت سر هم با او حرف میزدم و درد دل میکردم و این برنامه شبهای بعد هم در دعاهای توسّل و در خلوت بیابان ها ادامه داشت. هرگاه مسئله ای دارم یا مشکلی که حل نمیشود ، به سراغش میروم . اگر خالص شویم و تزکیه پیدا کنیم "انشاالله" ، توسّل به حضرت زهرا سلام الله علیها سریع الاجابه است . البته هر خواسته ای هم که اشتباه بوده یا زود بوده ، جواب نداده ، و به نحوی هم فهمانده که چرا جواب نداده است . حال اینکه میگویم مادرم زهرا سلام الله علیها ، به این دلیل است که سیّد هستم و زهرا سلام الله علیها را مثل مادرم میدانم و انگار محرم هستیم . من او را مثل مادر واقعی صدا میکردم و او اشکالی نمیگرفت و میدانم که اگر اشکالی بود ، حتما به نحوی توضیح میداد. زهرا سلام الله علیهامادر همه سادات است ، سیّدها حواسشان جمع باشد ، گناهشان دوبرابر و ثوابشان نیز دو برابر به حساب می آید ، آبروی مادرشان را حفظ کنند . البته زهرای مرضیه سلام الله علیها مادر همه است و اختصاصی نیست . " 🆔 @Defa_Moqaddas
صادق_آهنگران_دست_من_و_عنایت_و_لطف.mp3
زمان: حجم: 11M
💠 به مناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) ا🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷 📢صوت| نوحه و مرثیه سرایی حضرت زهرا سَلامُ الله عَلَیها 🔹 توسط حاج 🌴دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه 🆔 @Defa_Moqaddas
🌸☘ توسل به حضرت زهرا(س) 💠 شبی خواب دیدم به محضر امام رفته ام. حضرت امام به من فرمودند: شنیده ام در اسارت کمتر یاد حضرت زهرا سلام الله علیها می کنید و از ایشان غافل هستید؟ من همان لحظه از خواب پریدم و چند بار خواب را برای خودم مرور کردم و بعد ماجرا را برای یکی از دوستان تعریف کردم. او گفت: این هشداری بوده که امام به ما داده اند. 🔹 مسأله را با مسئول فرهنگی اردوگاه در میان گذاشتیم و قرار شد ذکر حضرت زهرا سلام الله علیها را جزو برنامه های مذهبی خود قرار دهیم. از آن زمان به بعد مشکلات اسرا کمتر شد و آرامش خاصی بر اردوگاه حاکم شد. ما این را هم مدیون حضرت امام و توصیه ها و هدایت های ایشان بودیم. ➖ (نقل از آزاده سرفراز: صفرعلی محمدی - منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169) 🆔 @Defa_Moqaddas
💠 خاطره ای جالب از شهید : مسابقات انتخابی کشوری بود.... ابراهیم در آن زمان در اوج آمادگی به سر می برد و هرکسی یک مسابقه از ابراهیم می‌دید می‌گفت: امسال تو 74 کیلو هیچکس حریف ابراهیم نمی‌شه. مسابقات شروع شد و ابراهیم یکی یکی حریف‌ها رو از پیش رو برمی‌داشت و با4 کشتی که برگزار کرد به نیمه نهائی رسید اکثر کشتی‌ها رو هم یا ضربه می‌کرد یا با امتیاز بالا می‌بُرد. با اون شور و حالی که داشت گفتم:"امسال دیگه یه کشتی‌گیر از باشگاه ما می‌ره تیم ملی" ، دیدار نیمه نهائی هم با اینکه حریفش خیلی مطرح بود ولی ابراهیم با اقتدار برنده شد و به فینال رفت. حريف پاياني او کسی بود كه همان سال قهرمان مسابقات ارتش‌هاي جهان شده بود. قبل از شروع فینال رفتم رختکن پیش ابراهیم و گفتم: من کشتی‌های حریفت رو دیدم. خیلی ضعیفه ،از این کشتی قبلی راحت‌تر می‌تونی ببری. ابراهیم هم بندهای کفشهاش رو بست و در حالی که مربی آخرین توصیه‌ها را به ابراهیم گوشزد می‌کرد، با هم به سمت تشک رفتند. وقتی ابراهیم روی تشک رفت، من در بین تماشاگرها رفته بودم و داشتم نگاهش می‌کردم، حریف ابراهیم داشت با او حرف می زد و او هم سرش رو به علامت تائيد تکون می‌داد ، بعد هم حریف ابراهیم یک جائي رو بالای سالن بین تماشاگرها به او نشان داد. من هم برگشتم و نگاه کردم. دیدم یک پیرزن، تسبیح به دست اون بالای سکوها نشسته. نفهمیدم چی گفتن و چی شد ولی ابراهیم خیلی بد کشتی رو شروع کرد و همه اش دفاع می‌کرد، بیچاره مربی ابراهیم، اینقدر داد ‌زد و راهنمائی‌کرد که صِداش گرفت، ولی ابراهیم انگار هیچی از حرفهای مربی و حتی داد زدن های من را نمی شنید و فقط داشت وقت رو تلف می‌کرد. حریف ابراهیم با اینکه اولش خیلی ترسیده بود ولی جرأت پیدا کرد و هی حمله می‌کرد و ابراهیم با آرامش خاصی مشغول دفاع بود. داور اولین اخطار و بعد هم دومین اخطار را به ابراهیم داد و در پایان هم ابراهیم باخت و حریف ابراهیم قهرمان 74 کیلو شد. داور وقتی دست حریف را بالا می‌برد ابراهیم می‌خندید و خوشحال بود انگار که خودش قهرمان شده. بعد هم دو تا کشتی‌گیر یکدیگر رو بغل کردند، حریفِ ابراهیم در حالی که از خوشحالی گریه می‌کرد خم شد و دست ابراهیم رو بوسید. دو تا کشتی گیر در حال خارج شدن از سالن بودند که از بالای سکوها پریدم پائین و آمدم سمت ابراهیم و داد زدم: آدم عاقل! این چه وضع کشتی بود. بعد هم از زور عصبانیت با مشت زدم به بازوی ابراهیم و گفتم: آخه اگه نمی‌خوای کشتی بگیری بگو، ما رو هم معطل نکن! ابراهیم سریع رفت تو رختکن و لباس‌هاش را پوشید و خيلي آرام با یک لبخند گفت: اینقدر حرص نخور بعد هم سرش رو انداخت پائین و رفت. از زور عصبانیت کارد می‌زدن خونم در نمی‌اومد، و همينطور به در و ديوار مشت مي‌زدم. رفتم بیرون. جلوی در ورزشگاه همان حریف فینال ابراهیم را دیدم که با مادر و کلی از فامیلهایشان دور هم ایستاده بودند و خیلی خوشحال بودند. یکدفعه همان آقا من را صدا کرد. برگشتم و با اخم گفتم: بله ؟ آمد به سمت من و گفت: من متوجه شدم شما رفیق آقا ابرام هستید، درسته؟ با عصبانیت ‌گفتم:" فرمایش" ادامه داد: آقا عجب رفیق با مرامی دارید. من قبل مسابقه به آقا ابراهيم گفتم: شک ندارم که از شما می‌خورم، اما هوای ما رو داشته باش، مادرم و برادرام اون بالای سالن نشسته‌اند، مواظب باش ما خیلی ضایع نشیم. بعد ادامه داد: رفیقتون سنگ تموم گذاشت نمی‌دونی مادرم چقدر خوشحاله، بعد هم گریه‌اش گرفت و گفت: من تازه ازدواج کردم و به جایزه مسابقه هم خیلی احتیاج داشتم، نمی‌دونی چقدر خوشحالم. من هم که مانده بودم چه بگویم کمی سکوت کردم و گفتم: رفیق جون ، اگه من جای داش ابرام بودم، با این همه تمرین و سختی کشیدن این کار رو نمی‌کردم. این کارها مخصوص آدمای بزرگی مثل ابراهیمه! از آن پسر خداحافظی کردم و نیم نگاهی به اون پیرزن خوشحال و خندان انداختم و حرکت کردم. بین راه به کار ابراهیم فکر می‌کردم، اینجور گذشت کردن اصلاً با عقل جور در نمی‌یاد! با خودم فکر می‌کردم که پوریایِ ولی وقتی فهمید که حریفش به قهرمانی تو مسابقه احتیاج داره و حاکم شهر، اونها رو اذیت کرده به حریفش باخت اما ابراهیم... یاد تمرین‌های سختش افتادم....عجب آدميه این ابراهیم!! 🆔 @Defa_Moqaddas
💠 قهرمان ورزشی و پهلوان مبارزه با نفس، شهید #ابراهیم_هادی 🆔 @Defa_Moqaddas
📷 مبارزه و ورزش کشتی بین رزمنده‌ها در جبهه 🔹 دوران #جنگ_تحمیلی ⏳ گذراندن اوقات فراغت 🆔 @Defa_Moqaddas
📆 ۱۷ ژانویه سال۱۹۴۲میلادی - سالروز تولد ، مشت‌زن مسلمان آمریکایی، اسطوره بوکس جهان و محبوب‌ترین چهره ورزشی قرن ا🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 💠 .... 🌷آن زمان وضع به‌ گونه‌ ای بود که در سه تا ده فقط یک رادیو وجود داشت. انقلاب ایران هم در حال پیروزی بود. ما شب‌ ها در مسجد جمع می‌ شدیم و به اخبار گوش می‌ دادیم. مادر من خیلی به امام خمینی ارادت داشت. حتی برای پیروزی امام نذر می‌ کرد. تا اینکه بالاخره امام به ایران آمد و انقلاب پیروز شد. بعد از مدتی جنگ ایران شروع شد و روز به ‌روز وضع بدتر می‌ شد. ☘ من هم شب‌ ها می‌ رفتم این اخبار را برای مادرم تعریف می‌ کردم. با شروع جنگ امام فتوا داد که بر هر شیعه واجب است که جبهه‌ ها را پر کند. مادرم هم به من گفت: تو که مقلد امام هستی باید لبیک بگویی و بروی. از آنجا پیش «آیت ‌الله ابراهیمی» نماینده امام خمینی در افغانستان رفتم و از او نامه گرفتم که سر مرز با من کاری نداشته باشند. موقع خداحافظی، مادرم سه بار دور من چرخید و گفت: برو کمک آقا، هیچ اتفاقی برای تو نمی ‌افتد. 🌼 وقتی به ایران آمدم فقط یک‌ بار به زیارت امام رضا(ع) رفتم و همان شب به سمت تهران راه افتادم. من به شهری آمده بودم که خیلی آن را نمی‌ شناختم. حتی به خاطر لهجه ‌ام خیلی هم صحبت نمی‌ کردم که کسی متوجه افغان بودن من نشود. نمی‌ دانستم برای رفتن به جبهه باید چه‌ کار کنم، تا اینکه در یکی از پارک‌ ها با چند کارگر افغانستانی روبرو شدم. خودم را معرفی کردم و آدرس نزدیکترین پادگان را پرسیدم. 🌸 در همان جا تشکیل پرونده دادم و بعد از ده روز آموزش فشرده بالاخره به سمت اهواز و پادگان دوکوهه راه افتادیم. بعد من می‌ پرسیدم: الآن کجا می‌ رویم؟ به من پاسخ دادند: آنجا مرز ایران و عراق است. آنجا به عربی حرف می‌ زنند. بگویند؛ تعال تعال یعنی بیا و روح روح یعنی برو! من هم به شوخی می‌ گفتم: من را جایی ببرید که زبانش فارسی باشد من زبان آنها را نمی‌ فهمم (با خنده) ما تا به اهواز رفتیم یک عملیاتی در شرق کرخه بود که آهنگران آن زمان می‌ خواند آمدم ...تا کرخه را از خون خود دریا کنم....ـ♪🎶 🌴این عملیات را با موفقیت انجام دادیم و آن منطقه را آزاد کردیم. وقتی دوباره رفتیم پادگان دوکوهه دیدم عده‌ ای در حال لباس عوض کردن و مسافرت رفتن هستند. از آنها پرسیدم: کجا؟ هنوز که جنگ تمام نشده است! فهمیدم که می‌ خواهند به مرخصی بروند. به من هم گفتند: تو نمی ‌روی؟ که من جواب دادم من که خانه ندارم. من فقط آمده ‌ام بجنگم. فقط دو روز پشت جبهه بودم.... 🎋 در جبهه راننده محموله مهمات شدم و اولین بار هم برای شلمچه مهمات بردم. به من می‌ گفتند: غذا هم می‌ توانی برسانی؟ گفتم: می‌ توانم. گفتند: آب و سوخت و ... هر چه می‌ گفتند، می گفتم: بله می‌ توانم. بعد از اين به من ماشین سنگین برای رانندگی دادند؛ اما گواهینامه نداشتم. حالا نمی‌ دانستم با سن و سالم چه‌ کار کنم. می‌ دانستم برای پایه ‌یک باید حداقل ۲۳ سال داشته باشم. 🍀 تا اینکه پادگان اهواز برای امتحان رانندگی پایه‌ یک رفتم. چند نفرى هم از پلیس‌ راه بودند. امتحان هم قبول شدم و پایه‌ یک گرفتم. هر ماشینی که به من می‌ دادند از کمپرسی گرفته تا کامیون و جرثقیل و تریلی و می‌ پرسیدند: بلدی با ایها کار کنی؟ نه نمی‌ گفتم. این در حالی بود که من در افغانستان فقط با یک تراکتور کار کرده بودم. اما در ماشین ‌آلات ذهن خوبی داشتم و همان دفعه اولی که یک ماشین را می‌ دیدم و پشت فرمان آن می‌ نشستم طرز کار با آن را یاد می‌ گرفتم. 🌻برای من جبهه دانشگاهی بود که در آن علوم، ریاضی، جغرافیا و .. یاد می‌ گرفتم. هر کاری لنگ می‌ ماند من آن را بر عهده می گرفتم. معمولاً چندین شبانه روز نمی‌ خوابیدم و آنقدر به چشم هایم فشار می‌ آوردم که انگار در چشمهایم ماسه ریخته اند. 🌈 من هشت سال شب و روز زحمت کشیدم و حتی یک ساعت هم از مرخصی استفاده نکردم. من ورزشکار خوبی بودم و والیبال هم خوب بازی می‌ کردم. اسمم که محمدعلی بود روی من اسم «كِلِى» گذاشتند و دیگر از آنجا به کلی معروف شدم و دیگر پرونده ام را هم به اسم کلی عوض کردم. —(راوى: رزمنده جانباز افغانستانى محمدعلى محبى که حالا به خاطر شب‌ بیداری‌ های درون جبهه، بینایی ‌اش را از دست داده است. وى در ١٦ سالگى به نداى امام لبيك گفت و عازم جبهه شد.) 🆔 @Defa_Moqaddas