eitaa logo
دفاع مقدس
4هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
1هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته، سراسر از ذکر ﴿یالیتناکنامعک﴾ لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺 سرسبز و باغ و بوستان های خوش آب ورنگ امروزمان رامدیون باغبان های خاکی و بی ادعایی هستیم که هستی و وجودشان را بپای پاسداری ازاین خاک و کشور ریختند. 🌸
❣️نوروز در اسارت سربازی بود بنام يونس که از شيعيان کرد عراق بود و می گفت: ما عيد نوروز را قبول داريم مثل شما و آنرا جشن می گيريم در يکی از عيد ها دور از چشم ديگر سربازان عراقی برايمان رقص سنتی ايرانی (کردی) کرد و بچه های ديگر هم برايش دست زدند و لحظاتی حس کرديم در ايرانيم و ياد نوروز در ايران برايمان تازه شد يکی از نوروز ها بچه ها تئاتری تهيه کرده بودند که برای شاد کردن برادران آنرا اجرا کنند. يکی نقش يک زن و ديگری نقش فرزند آن زن را اجرا مي کرد که ديديم يکی از دوستانمان زار زار می گريد . وقتی پرس و جو کرديم فهميديم که دلش برای زن و بچه اش تنگ شده .او می گفت:آنها در اين شب عيدی تنها هستند. ما هم که مجرد بوديم دلمان سوخت و بجای شادی غم دوباره ای بر دلمان نشست .دور از خانواده در کشور غريب و به شکل اسير آنهم در نوروز که بيشتر ما را بياد ايران می انداخت..
دفاع مقدس
❣️ در اواسط سالهای اسارت بوديم که فرمانده عراقی ها برای بازديد آمده بود جلو هر آسایشگاهی بچه ها برای خودشان باغچه هایی درست کرده بودند. يک نفر از اسيران که باغبان هم بود و پيرمرد، رفت و يک خيار گل بسر تازه اورد و با احترام به فرمانده گفت... (تَفَضَّل) يعنی: بفرماييد عراقی با عصبانيت گفت خجالت نميکشی.... اين خيار عراق عظيم نيست خيار عراق عظيم مثل يک هندوانه هست و رو به محافظش کرد و گفت برو يک خيار بيار تا اينها ببينن.... و چند دقيقه بعد آمد و با يک خيار که مثل کدو بود و گفت ببين...اين خيار هست نه اون..... و ما همه از خنده داشتيم کنترل خودمان را از دست مي داديم...
🌳 سیزده بدر در در يکی از سالهای اسارت که ديگر از سيزده بدر ديگر چيزی در ذهن ما باقی نمانده بود. صبح زود همه برای کارهای شخصی باعجله در حال رفت و امد بودند. ديدم که يکی از برادران که اهل تهران بود در گوشه ای سفره ای پهن کرده بود و مقداری سبزه از توی باغچه اورده بود و برای خودش سفره سيزده بدر آماده کرده بود. اين هم تمام ماها را که سيزده بدر را از يا د برده بوديم بياد اورديم. ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas ✅ تلگرام https://t.me/Defa_Moqaddas https://chat.whatsapp.com/C2cmirle7r2I68ULVJglLk 📡 گروه واتساپ "دفاع مقدس" 🕊🕊
۱۳ فروردین ۱۴۰۰ 👆📷 جمع نیروهای تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) در جوار یاران شهید🌷 در بهشت زهرای تهران کنار مرقد پاک سرداران شهید حاج سید محمد زینال حسینی، حاج ناصر اربابیان این مراسم با سخنرانی حضرت آیت الله قائم مقامی و مداحی حاج حسین سازور همراه بود. 🌿 آیت الله قائم مقامی قبل از ایراد سخنرانی با حضور بر مزار شهید ناصر اربابیان ، یاد این دوست قدیمی خود را گرامی داشت.
دفاع مقدس
۱۳ فروردین ۱۴۰۰ 👆📷 جمع نیروهای تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) در جوار یاران شهید🌷 #مراسم_زیارت_آل_یاسی
1_sokhanrani ghaem maghami 14000113 (2).mp3
19.73M
# بهشت زهراء(س) - جوار رزمندگان و سرداران تخریب لشگر سیدالشهدا (ع) شهیدان حاج سید محمد زینال حسینی، حاج ناصر اربابیان . . . ۱۳ فروردین
دفاع مقدس
۱۳ فروردین ۱۴۰۰ 👆📷 جمع نیروهای تخریب لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) در جوار یاران شهید🌷 #مراسم_زیارت_آل_یاسی
2_ghazal emam zaman (2).mp3
13.89M
یاد یاران 💕 بهشت زهراء(س) - جوار رزمندگان و سرداران تخریب لشگر سیدالشهدا (ع) شهیدان حاج سید محمد زینال حسینی، حاج ناصر اربابیان . . . ۱۳ فروردین ۱۴۰۰
شهید روز طبیعت تخریبجی شهید رضا استاد شهادت : ۱۳ فروردین ۶۷ شهر بیاره عراق شهادت با بمب شیمیایی
دفاع مقدس
شهید روز طبیعت تخریبجی شهید رضا استاد شهادت : ۱۳ فروردین ۶۷ شهر بیاره عراق شهادت با بمب شیمیایی
شهید روز طبیعت تخریبجی شهید رضا استاد شهادت : ۱۳ فروردین ۶۷ شهر بیاره عراق شهادت با بمب شیمیایی راوی: برادر اسماعیلی پور رضا از بچه های با صفای جنوب شهر بود خودش میگفت بچه شاه عبدالعظیم. خیلی لوطی منش بود. از همون ابتدای ورودم به گردان تخریب یه سری از بچه های شاه عبدالعظیم تازه دوره آموزشی تخریبشون شروع شده بود. اگر اشتباه نکرده باشم مربیشون برادر بزرگوار کوهی مقدم بود که این حقیر هم با ایشان هم دوره شدم .توی مسیر رفتن به منطقه عملیاتی توی اتوبوس نشسته بودم که رضا اومد کنارم با همون گویش داش مشتیش. بهم گفت چطوری بچه محل! منم زدم زیر خنده بهش گفتم بابا من بچه خانی آباد نو هستم تو بچه شهرری . خندید و گفت: اره !!! خوب راهی نیست با موتور گازی یک لیتر بنزین راهه. دیدم چیزی می خواد بگه بهش گفتم رضا چه خبر؟ گفت یه سوالی دارم ؟ گفتم در خدمتم؟ پرسید به نظرت اگه من شهید بشم پدر مادرم چیکار میکنند؟ خیلی نگرانشون بود. منم به شوخی گفتم تو شهید بشو نگران اونا نباش. دیدم جدی داره حرف میزنه. بهش گفتم داغ و ناراحتی اونا زود گذره اما خوشحالی و شادی تو ابدیه، خوب از اونجایی که بعد شهادت اخویم تجربه حال و هوای خانواده شهدا بعد شهادت عزیزانشونو داشتم کمی براش از اون حال و هوا گفتم دیدم خیلی آروم شد. گذشت تا روز سیزدهم فروردین ۶۷ توی منطقه بیاره داشتیم با بچه ها جلوی مدرسه پتوهارو می تکوندیم و به شوخی سیزده بدر میکردیم . که یکدفعه هواپیماهای دشمن حمله کردند. من و دو سه نفر از بچه ها ابتدا رفتیم تو کانالی که اون دور و برا بود. رضا پایین تر از ما جلوی چادر تدارکات بود که دقیقا بمب شیمیایی کنارش خورد. توی همون موقع یکی داد زد شیمیاییه. یکی هم داد زد بوی بادوم تلخ میاد(یکی از علامت های گاز شیمیایی استشمام بوی بادام تلخ بود). !خلاصه ماسک و زدیم . همراه بچه ها رفتیم رو ارتفاعات. از اونجا معلوم بود که چند جای دیگه رو هم زدند. فکر کنم آشپزخانه لشکر رو هم زده بودند نزدیکای غروب اومدیم پایین که گفتند رضا استاد شهید شده. یادش به خیر چه زود خدا طلبیدش...
تصویر مقر در که در روز13 فروردین 67 توسط هواپیماهی بعثی شده و عده زیادی مصدوم شدند