🌿 خوشا ...
🌖 تنهایی شبهای سنگر
💕 که دل بود و تمنا بود و دلبر
دوران #دفاع_مقدس
#شبهای_سنگر
#دلبرانه ❤️
#مناجات #دلبر
#نماز_عاشقی
#التماس_دعا
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
💠 شهید سید یوسف کابلی: خود را بدهکار انقلاب می دانیم
۱۸ بهمن ماه ۱۳۶۵ -- سالروز شهادت مهندس پاسدار سید یوسف کابلی،
فرمانده تیپ ذوالفقار
لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)
متولد ۲۹ آبان ۱۳۳۵ تهران
پرواز: ۱۸ بهمن ۱۳۶۵ در شلمچه
🔻 شهید کابلی در بخشهایی از وصیتنامه خود مینویسد:
✅ ای یاوران امام، لحظه ها لحظه های سرنوشت و انتخاب است، انتخابی خالصانه و برای خدا
✅ انتخاب همان راه سرخ اباعبدالله الحسین ع و تمام انبیاء و شهدای اسلام است
✅ انتخاب، همان انتخاب عشق به الله است و از همه وجود, آسایش و هستی گذشتن و در ذاتِ وجود الهی و اراده و مشیت الهی حل شدن و همه چیز را به خدا سپردن است
✅ ان شاء الله خدای مهربان ماو شما را برای اسلام انتخاب کرده است و پیروزی نهایی از آن ماست چون خط اباعبدالله الحسین ع همین است
✅ پس باید از همهی نفاق، دورویی، کینه و تنبلی، حتی اگر به مقدار یک ذره و برای یک بار هم که شده، گذشت کنید و امام و خط امام را با گوشت و خون و مشت و چنگال محافظت کنید
✅ من راهم را آگاهانه انتخاب کردم و اگر وقتم را شبانه روز در اختیار این انقلاب گذاشتم به این دلیل است که خود را بدهکار انقلاب و اسلام میدانم، انقلاب اسلامی بر گردن بنده، حق زیادی داشته، امیدوارم توانسته باشم جزء کوچکی از آن را انجام داده و مورد رضایت خداوند بوده باشد
✅ دل خانواده شهدا را به دست آورید که پیش خدا اینها عزیزند..
دفاع مقدس
#سالروز_شهادت
🌷شهید يوسف کابلی
فرمانده تیپ ذوالفقار لشکر ۲۷
او در 29 آبان ماه 1335 در يكي از جنوبيترين مناطق تهران چشم به جهان گشود. كودكياش همچون همسن وسالانش در شور و نشاط گذشت. خانواده مذهبي او از همان سنين ابتدايي سورههاي كوچك قرآن را به او آموختند. وقتي وارد دبستان شد بسياري از سورههاي قرآن را حفظ بود و نمازش ترك نميشد. در دوران تحصيل آنچه كه او را از ساير دوستانش متمايز ميساخت هوش سرشار و روح ايثارگري او بود. در دوران دبيرستان سعي ميكرد تلاوت قرآن را به دوستان و ساير محصلان ياد بدهد و براي آنها رساله امام خميني (ره) را آموزش ميداد. پس از اتمام دبيرستان در سه رشته شيمي در دانشگاه تبريز، رشته الهيات در دانشگاه شيراز و رشته مهندسي طرا حي در دانشگاه علم و صنعت تهران قبول شد كه از اين ميان رشته مهندسي را برگزيد. در سال 1355 مبارزات سياسي خود را به صورت گسترده آغاز كرد. طي دوران تحصيل به مبارزه عليه خطوط منحرف و غالباً فاسد كه دانشجويان را به انحراف ميكشيدند پرداخت. پس از پيروزي انقلاب سيد همچنان در تمام صحنههاي جنگ حضوري فعال داشت. از جمله فعاليتهاي او در اين دوران عبارتند از: فعاليت در امر بنيانگذاري سلاح سنگين و توپخانه در سپاه، تشكيل واحدهاي ضد زره در سپاه پاسداران، طراحي موشكهاي هدايت شونده ضد تانك. او در طول سالهاي جنگ چندين بار مجروح گشت اما هر بار مصممتر به جبهه بازگشت. سرانجام در روز 18 بهمن 1365 در عمليات كر بلاي 5 (بين شهرك شلمچه دوئيجي) تركش خمپاره او را به آرزوي ديرينهاش رساند و راهي ديار شهيدان ساخت
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
خونین-شهر.oga
2.29M
👆صوت و گفتار ملکوتی شهید سیدمرتضی آوینی❤️
⚪️ غروب غمگین امروز...
بر سر مزار آوینی💕 ﴿بهشت زهرا﴾
گذاشتیم ... و سوختیم😭😭
انگار خودش داشت متن را زنده میخواند🌱
کاش در همان مکان قدسی، قالب تهی میکردیم...
...چقدر باید تحمل کرد زیستن در این عالم خاکی را ا!!
شهید کاظمی چه خوب گفت:
💢 برادرها !! ما اهل اینجا نیستیم... ما اهل جای دیگه هستیم!!
▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
🕊🕊 پایانی عاشقانه💕
روزی از کوچهٔ ما وقتِ گذر خواهی دید
نقش اعلامیه ام را به روی سنگِ سپید
کاش قسمت شود آنروز کنارِ نامم
جای «مرحوم فلانی» بنویسند شهید...🌷
😭😭😭
┄┅☫🇮🇷خادم کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
#التماس_دعای_شهادت 🙏
دفاع مقدس
#عملیات_والفجر_مقدماتی در ساعت ۲۱:۳۰ روز ۱۷ بهمن ۱۳٦۱ ، با رمز «یا الله، یاالله ،یاالله » به همت سپ
🍂 یادش بخیر
روزها و شب های قبل از عملیات والفجر مقدماتی
رقابت عجیبی بین گروهانها افتاده بود، هر کدام به آمادگی بیشتری میرسید مقام خط شکنی عملیات آینده را از آن خود میکرد.
وضعیت گروهان ما باور کردنی نبود.
روز و شبمان یکی شده بود. با هر فرمان "بهخط شید"ی همچون قرقی به صف میشدیم. آنهم با لباس و پوتین حمایل و تجهیزات کامل که گاه رزم شبانه بود و گاه پریدن از کانالهای عریض و پریدن از خرکهای انسانی.
تازه این قسمت مفرحش بود.
مثالا، یکی از روزها وقتی به صف شدیم، نقطه ای را در افق نشانمان دادند که بروید و زیارتش کنید و برگردید.
چشمتان روز بد نبیند صبح ساعت ۸ به راه افتادیم و کمکم به آن نقطه نزدیک شدیم. گویا تک درختی بود که هر چه به آن نزدیک تر میشدیم، بزرگ و بزرگتر میشد.
بعد از ساعت ها راهپیمایی، وقتی چشممان به جمالش روشن شد، دیدیم درخت غول پیکری است که خدا برای آنروز ما، در آنجا قرارش داده بود.
وقتی به جای اولمان رسیدیم ساعت ۱۶ شده بود و ناهاری که دیگر نبود.
یادش بخیر اون روزها که خط شکنی ما اعلام شد..😍
..صبح عملیات در حال عقب نشینی در رملهای فکه، چشمم به فرمانده گروهان افتاد که از ما جلوتر میدوید.
به او رسیدم و گفتم "اگه در خط شکنی از بقیه جلو نیفتادیم ولی در عقب نشینی گوی سبقت رو از بقیه گروهانها ربودیم."
چپ چپ نگاهم کرد و گفت، اگه اون همه ورج و وورجه نبود حالا اسیر دشمن بودید..ها.
11.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مراسم سینه زنی رزمندگان
نجف آبادی ... در عملیات والفجر مقدماتی
🌴 نوحه
"🚩🚩 انصار اباعبدالله ....🕌"
#گزیده_کتاب
«زمینهای مسلح»
┄═❁❁═┄
.. رو به گــردان فریـاد زدم :
«برادرهـــا! کسی تخریـب بلد اسـت؟ می خواهیم این میدان مین را پاکسازی کند تا بتوانیم جلـو برویم.»
پیرمردی حدود ۶۰ ساله به نام علی بخـشی که از اهالی با صفـای خیابان مجیدیه تهران بود، پرسید: «حتماً باید تخریب بلد باشد، یا فقط باید میدان مین را پاکسازی کند؟»
گفتم: « بتواند مین ها را خنثی کند دیگر! »
گفت: «من بلــدم!.» خوشحال شدیم.
گفتیم: « پس، بسـم الله پدرجـان! »
زیر آتش شدید دشمن، سینه خیـز جلو آمد.
از ما عبور کرد و به ابتدای میدان مین رسید؛
به یکباره از جـا بلند شد. ایسـتاد و گفت:
«السـلام علـیک یـا ابـاعبـدالله الحســين (ع)»
و دوید داخـل میدان مین.
آنقدر سریع این اتفاق مقابل چشمان ما افتاد که زبانمان بند آمد و نتوانستیم مانع او بشویم.
هنوز دو متـر جلـو نرفته بود که با انفجــار مین، به سمت راست پرت شد. به محض اصابت او با زمین، یکی- دو مین دیگر هم منفـجر شدند.
بدنـش تکـه و پــاره شـده بـود.
اشـک در چشمـان همه مـا جمع شد.
حـاج علی فضـلی بلند گفت: « اللـه اکبــر! »
راوی: ولی الله خوشـنام
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کتاب
#زمینهای_مسلح
روایتی از عملیات والفـجر مقدماتی _فــکه
پژوهش و نگارش: گلعلی بابایی
💠 یادش بخیر
روز برگشت از والفجر مقدماتی
╌╌⊰○⊱╌╌
..همان شبی که جنگل عمقر رو ترک میکردیم و به شهر بر میگشتیم.
و چه برگشت درد آوری !
میدونم هر کدوم از بچههای جبهه و جنگ حداقل یه بار هم شده، همچین شبی رو تجربه کردن. شاید یکی از سخت ترین صحنههای دوران دفاع مقدس ، همون لحظات بوده.
چندین ماه، با هم بودن و شوخی کردن و در خلوت به درد دل هم گوش سپردن و رفیق بازی درآوردنها و ... همه رو باید یک شبه میذاشتیم و برمی گشتیم.
حالا تحمل دوری و جدا شدن از اون جمع به کنار، قسمت درد آورش موقعی بود که رفیقت رو جا گذاشتی و تنهایی داری برمیگردی و همین فرداست که بری جلو مادرش تمام قد بایستی و بگی، "جسمش تو معرکه جا موند"، یا بگی "خبری ازش ندارم و مفقود شد"
..اونشب دسته سی و سه نفری ما شده بود پانزده نفر . خسته و خاک خورده، بر گرده وسایل بار شده بر کمپرسی نشستیم و آهنگ برگشت کردیم.
گلوها، همه از بغض فروخورده، به درد اومده بود. فقط یه تلنگری میخواست که منفجر بشه ..که همون هم شد.
یکی در اون جمع، بدون مقدمه، بدون درخواست شروع به خوندن کرد اونم چه شعری
– ای از سفر برگشتگان
کو شهیدان ما، کو عزیران ما..
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل..
خواستم بگم، بابانظر! می فهمیمم چی میگی ، میدونیم درد فراق چه می کنه با دل هایی که هنوز تر و تازهان و گردی جز غبار جبهه ندیدن