🌷 شهادت، یعنی وارد شدن در حریم خلوت الهی و میهمان شدن بر سر سفرهی ضیافت الهی؛ این خیلی باعظمت است. ...
🔰مقام معظم رهبری(مدظله العالی):
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
📷 👆#شهید_سردار_صادق_مکتبی
#فرمانده_گردانحمزه_لشکر۲۵کربلا
❄️ با برف پیرےام ، سخنے بیش از این نبود...
منت گذاشتے به سر ما خوش آمدے ...
ا🔹▫️🔹▫️🔹▫️
💠 شهید آوینی:
اگر « شهید » نباشد
خورشید طلوع نمیکند
و زمستان سپری نمیشود ...
دفاع مقدس
🌷 شهادت، یعنی وارد شدن در حریم خلوت الهی و میهمان شدن بر سر سفرهی ضیافت الهی؛ این خیلی باعظمت است.
زندگی نامه سردار شهید صادق مکتبی
صادق مکتبی در روستای محمد آباد از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد.پدرش اصغر مکتبی کشاورزی میکرد و از وضع مالی و اقتصادی و مناسبی برخوردار نبود ،وبه سختی زندگی می گذراند.صادق در سال ۱۳۴۹در مدرسه ابتدایی
سردار جنگل محمد آباد دوره ابتدایی را شروع ودرسال ۱۳۵۴با موفقیت به پایان رساند.
نبودمدرسه راهنمایی در محمد آباد باعث شد به
شهرستان گرگان رفته ودر منزل خواهرش ساکن
شودودوره راهنمایی را ادامه دهد.
پس این دوره وارد دبیرستان شد وتا سال سوم
نظری ادامه تحصیل داد.در کنار تحصیل در مغازه
آهن فروشی کارمی کرد،ومخارج تحصیل خود را
تامین میکرد.
ازسیزدهسالگی تکالیف دینی خود را انجام میداد
نماز میخواند و روزه میگرفت وبیشتر اوقات در مسجد حضور مییافت.
علاقه زیادی به مداحی داشت و کتاب های مداحی مطالعه می کرد.با آغاز انقلاب اسلامی
به حرکت مردمی انقلاب اسلامی پیوست.
پس از پیروزی انقلاب به عضویت رسمی سپاه
پاسداران انقلاب اسلامی در آمد.
صادق،در کنار اقدامات عملیاتی وگسترش تشکیلات و فرماندهی نیروها،اساسا نیروی فرهنگی وتبلیغی بود.بعد از شرکت در عملیات
فتحالمبین در هجده سالگی با راهنمایی خواهرش ازدوشیزه ربابه علائی که در ورامین
ساکن بودند واز قبل با هم رفت وآمد خانوادگی
داشتندخواستگاری کرد.
بعد از ازدواج مکرربه جبهه می رفت.خواهرش
میگوید:روزی که از جبهه آمد گفتم خانم شما اینجا غریب است.گفت:اسلام غریب تر است.
هنوز دوماه از زندگی مشترک او نگذشته بود که
به منظور مبارزه با گروهکهایی ضد انقلاب به
سیستان و بلوچستان رهسپار شد و به همراه همسر و فرزندش در خاش ساکن شدند.
در این منطقه ،چندین بار با خوانین واشرار منطقه درگیر شد.باشروع مانورقدس به عنوان
فرمانده تیپ انجام وظیفه می کرد ودراعزام نیروهای طرح لبیک به عنوان فرمانده گردان عازم جبهه ها شد.همیشه رزمندگان را به تقوی،
خواندن دعا وبه مسائل اخلاقی سفارش می کرد.
میگفت :زندگی شهدا را مطالعه کنید و از آن ها درس بگیرید.به نیروها سفارش می کرد:دائم الوضو باشید.قبل از نماز قرآن بخوانید تا هنگام
نماز بیشتر به خدا نزدیکشوید.
صادق مکتبی در اول فروردین ۱۳۶۵به شهادت رسید.جنازه اش به گرگان انتقال یافت و در گلزار
شهدای امامزاده عبدالله به خاک سپرده شد.
از اودختری به نام فاطمه به یادگار ماند که هنگام شهادت پدر دوساله بود.
دفاع مقدس
زندگی نامه سردار شهید صادق مکتبی صادق مکتبی در روستای محمد آباد از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد.
خستہ ام بعد تـــــو از
این همہ شبــــ بیداری ...
دم بہ دم یادِ تــــــو و
درد و غــــم و بیداری ...
سردار
🌷شهید صادق مکتبی🌷
دفاع مقدس
🌷 شهادت، یعنی وارد شدن در حریم خلوت الهی و میهمان شدن بر سر سفرهی ضیافت الهی؛ این خیلی باعظمت است.
سردارعمرانی، فرمانده وقت لشگر 25 کربلا و آیت الله روحانی
نماینده فقید ولی فقیه در مازندران
این عکس پیش از عملیات والفجر 8 در هفت تپه گرفته شد
سردار شهید صادق مکتبی هم در تصویر دیده میشود
دفاع مقدس
🌷 شهادت، یعنی وارد شدن در حریم خلوت الهی و میهمان شدن بر سر سفرهی ضیافت الهی؛ این خیلی باعظمت است.
🌹خـاطـرات طـنــز شـهـدا🌹
شوخطبعیهای رزمندگان، بخشی از فرهنگ گسترده و غنی دوران دفاع مقدس را در برمیگیرد، زندگی در جبهه علاوه بر همراه بودن با جهاد و عبادات، با شوخیها و طنزپردازیهایی نیز آمیخته بود، بهطوری که به اظهار بیشتر رزمندگان، یک روی دوران جنگ که کمتر به آن پرداخته شده، همین شوخطبعیها است؛
* حالگیری پدر
در خاطرهای دیگر از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا از شوخیهای جبهه به خاطرات رحیم کابلی رزمنده گردان حمزه سیدالشهدا (ع) این لشکر میپردازیم که وی میگوید: خاطرهای که میخواهم تعریف کنم برمیگردد به اتفاقی که فرمانده گردان ما «حمزه سیدالشهدا (ع)» ـ سردار شهید صادق مکتبی ـ برای من تعریف میکرد.
صادق میگفت؛ سال 62، توی خط پاسگاه زید مستقر بودیم، ماهها گذشته بود و از عملیات خبری نبود، بچهها هم مدت زیادی بود که به مرخصی نرفته بودند، زمزمه شروع عملیات دیگری هم بین واحدها پیچیده بود، خلاصه بچهها تو دو راهی گیر کرده بودند؛ «آیا عملیاتی در راه هست یا نه؟ تکلیف مرخصیها چه میشود؟».
در همین اوضاعاحوال بود که بچهها تصمیم گرفتند بروند پیش فرمانده گردان، صادق مکتبی و تکلیفشان را روشن کنند، تو بین بچههایی که آن روز جمع شده و آمده بودند توی سنگر، پدر فرمانده گردان هم بود، نسبت پسر و پدری این دو تا را خیلی از بچهها نمیدانستند جز چند نفر.
بچهها همه منتظر بودند، فرمانده گردان بیاید، چند دقیقهای گذشت، صادق مکتبی با همان ابهت همیشگیاش وارد سنگر شد، همه به احترام فرمانده از جایشان بلند شدند، پدر صادق هم مثل بقیه بلند شد، صادق با تواضع از بچهها خواست که بنشینند، بعد هم یکییکی شروع کردند به بیان مشکلاتشان. یکی گفت؛ «من تو روستا زمین کشاورزی دارم، باید بروم آنجا را آباد کنم». یکی میگفت؛ «بچهام مریض شده، زود باید برای دوا درمانش بروم شهرستان و ...».
صادق هم خوب به حرفهاشان گوش میداد و جوابهایی که لازم میدانست را حواله درخواستهاشان میکرد، نوبت به پیرمرد رسید، بدون اینکه از نسبت خودش چیزی بگوید، رو به فرمانده کرد و میگوید: «حاج آقا! من دو تا از بچههام تو جبهه هستند، زن پیری هم دارم که چند وقتی است، کسالت دارد و باید تا دیر نشده بروم گرگان و ببرمش دکتر، اگر اجازه بفرمایید بروم مرخصی».
شرایطی که تو منطقه بود و ملاحظات دیگری که هیچکدام از نیروهای عادی نمیدانستند و فقط فرمانده از آن اطلاع داشت، همه و همه باعث شد با بیشتر درخواستها موافقت نشود، با درخواست پیرمرد گردان هم مثل بیشتر درخواستها موافقت نشد.
بعضیها که حالشان از قبول نشدن خواستهشان گرفته شده بود، بعد از خداحافظی از سنگر رفتند بیرون؛ پیرمرد که چشم دوخته بود آخرین رزمنده از سنگر برود بیرون، به محض خارج شدن آخرین نفر از سنگر، رفت سراغ فرمانده و گفت؛ «فلانفلان شده! حالا برای من فرماندهبازی در میآری؟ یعنی میخوای بگی، متوجه نشدی زنی که میگفتم مریض هست، مادرت هست؟ دو تا بچههایی که گفتم، تو جبهه هستند، یکیش خود تو هستی؟ حالا کارت به جایی رسیده خودت رو به ندانمکاری میزنی و میگویی با توجه به شرایطی که تو جبهه هست، نمیشود به مرخصی رفت، یالّا کاغذ در بیار و تا کتکت نزدم با مرخصیام موافقت کن».
بعد هم کلی بد و بیراه، نثار فرزند فرماندهاش کرد، فرمانده هم که عصبانیت پدرش را دید، زد زیر خنده.
🚩 به یاد شهدای گردان مالک اشتر لشکر ۲۷
🔶 عملیات پدافندی شهر مهران
🔸 مرداد و شهریور ۱۳۶۴
🔹 شهید سید محمد مسعود سخایی
🔸 گروهان شهید بهشتی
🔸 تولد ۱۰ تیر ۱۳۴۲
🔸 شهادت ۱۹ شهریور ۱۳۶۴
🔸 مزار شهید: بهشت زهرا (س) ، قطعه ۲۷ ، ردیف ۹۹ ، ش الف