📃 دلنوشته "حمید داودآبادی"، رزمنده دیروز و نویسنده امروز(کتاب های دفاع مقدس):
❄️بهمن هایی که سرازیر شدند!❄️
🔹 بهمن هایی که از اولین سال های پیروزی انقلاب آمدند و رفتند و حسرتشان بر دل ماند!
در آمد و رفت همان بهمن ها، آن بچه پرهیاهو، کنجکاو، با سری پرشور و کمی ترسو! به بلوغ رسید، شجاعت یافت و جای خود را در دنیا و کشور پیدا کرد:
بهمن 1357 تهران:
حضور فعال در تظاهرات و راهپیمایی ها، همراه خانواده.
حضور پرشور در بزرگترین و موثرترین اتفاق زندگی: انقلاب اسلامی.
اولین استشمام بوی دود، خون، باروت و بدنهای سوخته.
بهمن 1358 تهران:
حضور فعال در مقابله با منافقین.
دستگیری و ضرب و شتم توسط منافقین در دانشگاه تهران.
بازجویی توسط مسعود رجوی رهبر پلید منافقین.
ناکام از رفتن به کردستان برای نبرد با ضدانقلابیون. به خاطر سن کم.
بهمن 1359 تهران:
حضور فعال در چادر وحدت برای رویارویی با منافقین، ضدانقلاب و بنی صدر.
بغض و اشک و آه از شهادت دوستان چادر وحدت در جبهه: اکبر خداکرمی، کریم چاروسه، بابک چنگیزی، محمدعلی قرایی ...
گریه و شکایت از ناکامی در رفتن به جبهه: بچه ای!
بهمن 1360 گیلانغرب:
دومین بار حضور در جبهه. همراه شهید علی مشاعی.
خوش ترین ایام زندگی. حضور در گیلانغرب، جبهه آوزین، تپه کرجی ها.
همرزمی و همسنگری با بچه های بابل و فریدونکنار.
اولین مشاهده لحظه شهادت دوستان: سیدعلی ولی زاده، محمدعلی مقدم ...
بهمن 1361 تهران:
ناکامی از حضور در عملیات والفجر مقدماتی.
افتاده از زخم و درد تنهایی و شهادت مصطفی کاظم زاده.
سوز، سوز. داغ، داغ. اشک، اشک. حسرت، حسرت.
بهمن 1362 پادگان دوکوهه:
حضور ناکام در عملیات خیبر.
اولین اعزام گروهی: طرح لبیک یا خمینی.
وامانده از داغ رفیقان شهید: علی مشاعی، نادر محمدی، حسین نصرتی.
بهمن 1363 تهران:
وامانده از حضور در عملیات بدر.
رانده از جبهه. شاغل در کمیته انقلاب اسلامی.
در حسرت دیدار دوباره شهیدان سعید طوقانی و عباس دائم الحضور.
بهمن 1364 فاو:
حضور فعال در عملیات والفجر 8.
عاشقانه ترین عملیات جنگ همراه با گردان شهادت.
بارش باران ترکش بر بدن و نوش جان نمودن گاز.
شهادت دوستانی که عقد اخوت بستیم و قول شفاعت دادیم: محمدرضا تعقلی، فرامرز عزتی پور، علی موسیوند، نصرالله پالیزبان ...
بهمن 1365 شلمچه:
حضور نیمه فعال در عملیات کربلای 5.
زمینگیر شدن، کپ کردن و لرزیدن در سه راه مرگ شلمچه.
مشاهده سوختن و جان دادن دوستان: احمد بوجاریان، محسن کردستان، سلیمان ولیان، سیدمحمد هاتف، مسعود کارگر، سیداحمد یوسف ...
بهمن 1366 تهران:
همرنگ دنیا و دنیائیان شدن.
در حسرت رفتن به جبهه.
شاغل در سپاه پاسداران.
بهمن 1367 تهران:
تمرین "بله قربان" گویی.
آغاز سال های دور از جبهه.
همسان سازی با زندگی روزمره.
دویدن و ایستادن در صف، برای یک لقمه نان.
...
بهمن 1397 تهران:
افتاده از پا.
خسته، خفته و منتظر.
ناتوان از مقابله با امراض دنیایی.
بهمن 1398:
کجا، در چه حال و مشغول چه؟!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
⏳ و حالا . . .
ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌷 ″شهید اوهانی″؛ تا اذن دخول #امام_رضا را نگرفت، وارد حرم نشد..
🔹 سال ۶۲ بود که در محضرشان مشرف شدیم محضر آقاجانمان حضرت علی بن موسی الرضا آلاف تحیة و الثناء...
◇ وارد شدیم و جلوی تابلوی اذن دخول ایستادیم، با هم اذن دخول را خواندیم و در کمال ناباوری برگشتند و نرفتند داخل...
◇ توی راه که برمی گشتیم مسجد، (بله اون زمان هتل و ... نمی ماندیم بلکه در مساجد و پایگاه ها اسکان می یافتیم)
◇ گفتم: آقا رحمت چرا نرفتیم داخل حرم؟!
فرمود: عرض می کنم و تمام...
◇ شب، قبل از نماز باز دوباره راهی حرم شدیم و خواندن اذن دخول و دوباره برگشتند، ولی خیلی گرفته بودند.
◇ کم کم عصبانی میشدم
دیگه سؤال نکردم.
◇ صبح حدود ساعت دو و نیم راهی حرم شدیم، ولی یا صاحب الزمان(عج)، وقتی اذن دخول را میخواندند_که شاید نیم ساعت طول کشید_ شانه هایش از شدت گریه به لرزش در آمده بود ، مثل ابر بهاری میبارید.
◇ رفتیم داخل حرم و زیارت و مناجات و نماز و امین الله و ....
حدود ساعت هشت صبح از حرم خارج شدیم, به صرف صبحانه ( املت ) میهمانم کرد و خیلی هم خوشحال بود.
◇ بعد از صبحانه عرض کردم دفعه سوم چرا داخل شدیم و دفعات قبل نه؟
◇ لبخندی زد و فرمود:
گریه از ته دل به هنگام خوندن اذن دخول، یعنی اجازه صادر شد؛ میتونیم وارد بشیم ..
#شهید_رحمتالله_اوهانی
#ادب_و_احترام
👨✈️خادم حرم امام رضا میگه:داشتم تو صحن ها قدم میزدم و مسئولیتم رو انجام میدادم،که دیدم بیسیم داره صدا میکنه:برید سمت صحن انقلاب،پشت پنجره فولاد خبریِ....
✨میگه:خودم رو رسوندم صحن انقلاب،دیدم ازدحام جمعیت،لحظه به لحظه مردم دارن زیادتر میشن و سلام و صلوات...با چند تا دیگه از خُدام مردم رو شکافتیم،جلو رفتیم،دیدم یه مرد شهرستانی یه بچه ی سه چهار ساله بغلش، داره گریه میکنه،بچه هم داره گریه میکنه،لباس بچه رو تیکه پاره کردن،رسیدم بهش گفتم: چه خَبرِ؟حاجی چی شده؟گفت:بچه ام نابینا بود،کورِ مادرزاد،داره میبینه،میگه:اینجا حرم امام رضاست،چقدر حرم امام رضا قشنگِ...
✨گفتم:حاجی فقط سریع،خیلی جمعیت زیاد شده،کارمون سخت میشه....برگشت سمت گنبد،دیدم داره به امام رضا یه چیزایی میگه،صورتش غرق اشک شد...گفتم: حاجی بیا بریم،چی میگی به امام رضا؟گفت:حاجی بچه هام دوقلو هستند،جفتشون نابینا بودن،ما دو سه روزِ اومدیم مشهد،امروز به زنم گفتم:صبح اینو می برم،بعد از ظهر اونو می برم،من الان با چه رویی برگردم مسافرخونه،به اون بچه ام چی بگم؟ بگم:امام رضا تو رو دوست نداشت؟
✨میگه:رسیدم توی دفتر، کاراشو انجام دادیم،یه ماشین دادم به یکی از خدام، گفتم:ببریمش محلِ اسکانش..گفتم:آدرس رو بلدی؟گفت:آره کارت مسافرخونه توی جیبمِ... پیچیدیم توی فرعی دیدیم تو کوچه ازدحامِ جمعیتِ،از ماشین پیاده شد،خادم میگه منم دنبالش دویدم،از مردم پرسیدم چه خبرِ اینجا؟ گفتن:نمی دونیم،میگن:امام رضا یه بچه ی چهار ساله ی نابینارو توی مسافرخونه شفا داده...
✨همش رو گفتم، بگم که:یا امام رضا! ما همه با هم اومدیم،میوه هم که میخری،میگن:درهم...سوا نکن...آقاجان! مارو با هم بخر،بد و خوب رو با هم....آقا! بهم بر میخوره،میگم:منو دوست نداشتی...
🌷 طلبه شهید غواص که شفایش را از امام رضا گرفت
▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
دکترها به «علی سیفی» گفته بودند بعلت مجروحیت پایش، باید آن را قطع کند. او نگران بود و مردد تا اینکه در عالم رویا امام زمان به او فرمود: بیا مشهد!
او از آندسته روحانیون رزمی تبلیغی دفاع مقدس است که درس مکتب جهاد را از حوزه بمیدانهای رزم کشاند.از بس طلبهها و روحانیون را بحضور در جبهه تشویق میکرد که حوزه خالی از طلبه میشد؛ بهمین خاطر مجبور شد که محل تحصیلش را بارها تغییر دهد
اما عاملی که باعث شهرت این روحانی غواص شهید شد، بیارتباط با امام رضا (ع) نیست
💠 اردیبهشت۶۱ درحالی که ۱۵سال بیشتر نداشت، عازم جبهه شد. در آخر این ماه در عملیات بیت المقدس در آستانه آزادسازی خرمشهر دچار مجروحیت شدید پا شد. این مجروحیت خیلی او را آزرده ساخته بود و پزشکان علاجش را تنها در قطع شدن میدیدند.
در عالم رویا، امام زمان خطاب به او فرمود: بیا مشهد! در آن شرایط سخت جسمی راهی شد و شفایش را از امام رضا گرفت. مردم هم وقتی فهمیدند شفا یافته به نیت تبرک لباسهایش را تکه تکه کردند!
بعد از این معجزه رضوی، او حضور همزمان در سنگر حوزه و جبهه را برگزید
در اینمدت هم از مراحل سلوک و عرفان غافل نماند. بگونهای که استاد حسین انصاریان او را سوار بر قطار عرفان و دیگران را پیاده معرفی کرد. بارها قبل از انجام هر عملیاتی اسامی رزمندههای شهید، مجروحان و آنهایی که سالم میماندند را بیان میکرد!!
ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱
طلبه شهید علی سیفی از شهدای روحانی غواص است که در سال۴۴ در مراغه بدنیا آمد. او در ۲۵ بهمن ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸ در اروندرود به فیض شهادت نائل آمد🕊🕊
👇👇👇
صوت شهید علی سیفے_صوت_شهید_علی_سیفی_ماجرای_شفا_و_دیدار_خود_شهید_با_امامزمان.mp3
زمان:
حجم:
46.8M
📢 #صوت | ماجرای شفا گرفتن شهید علی سیفی در مشهد و دیدار با امام زمان (عج)
🎤 از زبان شهید
🎙شهید سیفی، ماجرا را به زبان آذری تعریف می کند👆
(خلاصهای از فایل صوتی در کتاب #بیا_مشهد متن آورده شده ....)
🔹#انتشاربرایاولینبار 🌼
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
دفاع مقدس
🌷 طلبه شهید غواص که شفایش را از امام رضا گرفت ▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩 دکترها به «علی سیفی» گفته بودند بعلت
💠 ارادت به حضرت رقیه(س)
🌷طلبه و #مداح_شهید_علی_سیفی
#شهادت_عملیات_والفجر_8
شاید از جهت ظاهر زیاد دروس حوزوی را نخوانده بود اما درسیر و سلوک سرآمد بود.
وقتی برای #بچه_های_تخریب موعظه میکرد مثل اینکه خودش بارها عمل کرده و نتیجه آن رادیده است.
او اصرار داشت لذت انس با خدا را همه بچشند و در مدت چند ماهی که در#تخریب_لشگر_سیدالشهداء بود همه راشیفته خود کرده بود...
صدای دلنشین و توام با اخلاص علی موجب شد سایر گردانهای لشگر هم برای عزاداری در #مقر_تخریب حضور پیدا کنند...
روزهای بیاد ماندنی بعد از#عملیات_خیبر و غصه بچه ها از جاماندن جسم همسنگرانشان در#جزیره_مجنون با صدای ملکوتی علی التیام پیدا میکرد او وقتی #روضه میخواند خودش را در #صحرای_کربلا میدید و بارها شده بود که درحین مداحی بیحال میشد و نفسهایش به شماره می افتاد...
#اوج_ارادت_علی_در_مداحی_اش_روضه_حضرت_رقیه_س بود و خیلی با احساس، رفتن خار در پای این بیبی رابیان میکرد
بابا جان
آندم که من از ناقه افتادم و غش کردم
بابا تو کجا بودی از ما تو جدا بودی
رقیه جان .... عزیز بابا
آندم که تو از ناقه افتادی و غش کردی
من بر سر نی بودم مشغول دعا بودم
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
#خاطره
🌴 نماز شهید علی سیفی
او نماز را با حضور قلب میخواند انگار توی این دنیا نبود...
نمازهایش خیلی طولانی میشد...
یک روز #بچه_های_تخریب به علی اعتراض کردند و گفتند : نماز رو تندتر بخوان.
شهید سیفی در جواب حکایتی از #شهید_محراب_مدنی اظهار داشت که درصف اول نمازجمعه تبریز پشت سر شهید مدنی نماز میخواندیم، این شهید هم نمازهایش توام با طمأنینه و اشک بود. شخصی در صف اول نماز بود و شهید مدنی درحال اقامه نماز بود که شنید میگوید آقا نماز را تند بخوان. یکدفعه دیدم شهید مدنی تمام قامت برگشت و در حالیکه قطرات اشک صورتش را پرکرده و از محاسنش سرازیر بود فرمود: قارداش جان میدونی میخواهی با کی حرف بزنی؟
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
دفاع مقدس
🌷 طلبه شهید غواص که شفایش را از امام رضا گرفت ▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩 دکترها به «علی سیفی» گفته بودند بعلت
🌷 شهید علی سیفی — طلبه و غواص خط شکن ....
🌴 فدایی حضرت زهراس بود. از آنها که وجودشان با محبت مادرسادات گره خورده.
برای رزمنده ها مداحی می کرد و از مادر سادت میگفت.
🌱 او شفایافته امام رضاع بود. مرتب گردان خودش را عوض میکرد تا کسی به روحیات و صفاتش پی نبرد.
🌿 از کراماتش همین بس که قبل از هر عملیات، به دوستانش دقیق میگفت که چه کسانی شهید و چه کسانی...
🌷شهادت خودش را نیز دقیق پیش بینی کرده بود.
🕊🕊 او در عملیات والفجر هشت پر کشید
💠 خوابش را دیدند. گفتند در برزخ کجایی و چه میکنی⁉️
گفت: نمیدانم، هرجا حضرت زهرا (س) باشد همانجا هستم.
📚 برگرفته از کتاب بیا مشهد...
ا▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
▫️کلام شهید👇
خدایا بر دردم بیفزا. دردی که برایم راهنما باشد. چراغ راهم باشد. انیسم باشد در تنهایی ام.
دردی که بیهودگی را برایم نشانگر باشد. دردی که مرا به کوه ها بکشاند.
دردی که از خویشی کثرت ها و ظلمتها بریده و بر وحدت روشنایی قدم نهم...
✍️ برگرفته از دستنوشته های طلبه شهید علی سیفی
شهیدی که بارها به ملاقات امام عصرعج رسید و از سوی امام، برای آیت الله اشرفی اصفهانی پیغام می آورد.
▪️ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱