فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👆🎞 دلتنگی #حاج_قاسم در فراق یاران سفرکردهاش،... در رأس آنها
🌷شهید حسین یوسفالهی🌷
👈 کسی که حاج قاسم عزیز، وصیت کرد، کنار او دفن شود..
▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
🌴 #شهید_محمدحسین_یوسف_الهی
🌿 عارف لشگر ثارالله (ع)...که چشم برزخی داشت و خبرهای غیبی و شکستها و پیروزیهای واقع نشده را در جنگ را به فرمانده خود, قاسم سلیمانی میداد
او جانشین واحد اطلاعات عملیات لشگر ۴۱ ثارالله کرمان بود که بر اثر تقوی و رعایت حلال و حرام الهی، اخلاص در عبادت و جهاد در راه خدا، به مقامی رسیده بود که حقایقِ پنهان، بر او آشکار بود
🌱 اینها تنها گوشه ای از کرامات این ولی خدا و عارف لشکر ثارالله، یعنی «حسین آقای یوسف الهی» ست💕
🌷امروز مصادف است با #چهلمین_سالگرد عروج ملکوتی این شهید گرانقدر است🕊🕊
⚪️ او در ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ در منطقه عملیاتی والفجر ۸ بشدت شیمیایی شد و در تاریخ ۲۷ بهمن ۶۴ به لقاءالله پیوست🌴
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
📄 فرازی از وصیتنامه شهید
✍خوشا بحال کسی که سبکبال و بدون وبال، دنیای فانی را پشت سر گذاشته و به سوی آخرت می شتابد و چه با سعادتند آنانکه از دنیا همان را گرفتند که به درد آخرتشان میخورد و بقیه را برای اهل دنیا واگذاردند
🔸خوشا بحال کسی که چون بر سر ۲راهی قرار گرفت با توکل و یاری خدا خیلی صریح و قاطع به باطل لا گوید و بدون شک بحق رو آورد
🔹ای مردم بدانید که تا وقتیکه از رهبری
اطاعت کنید مسلمان و مؤمن و پیروزید وگرنه هرکدام راهی بغیر از این دارید
آب را به آسیاب دشمن میریزید
همچنانکه تاکنون بوده اید باشید تا مانند گذشته پیروز باشید و این میسر نیست بجز یاری خواستن از خدا و دعا کردن...
👇👇👇
حسین پسر غلامحسین (nbookcity.com).pdf
حجم:
27.8M
🌴 به جایگاهی رسیده بود که بعضی از اولیاء الهی بعد از هفتاد هشتاد سال میرسند...
🌷۲۷ بهمن -- #سالروز_شهادت
#شهید_محمدحسین_یوسف_الهی
در سال۱۳۴۰ در کرمان متولد شد. او در خانوادهای فرهنگی بزرگ شد.پدر ایشان دبیر آموزش و پرورش و مادر خانه دار بود همه فرزندان از همان کودکی تحت تعلیم پدر و مادر با حضور در مساجد و جلسات مذهبی با اسلام و قرآن آشنا شدند علاقه زیاد و ارتباط عمیق شهید محمد حسین یوسفالهی با قرآن و نهجالبلاغه ریشه در همین دوران داشته است
🔹بسیجی شهید حسین یوسفالهی در زمان جنگ ایران و عراق در لشکر ثارالله کرمان و در واحد اطلاعات و عملیات مشغول به فعالیت بود و بعدها به عنوان جانشین فرمانده این واحد انتخاب شد این شهید بزرگوار در طول جنگ تحمیلی پنج مرتبه بشدت مجروح شد
📘📗 کتاب: «حسین پسر غلامحسین», زندگی نامه شهید حسین یوسفالهی است که گزیدهای از زندگی و زمانه شهید و همچنین خاطرات فرماندهان و همرزمانش را روایت میکند.
▫️این کتاب در ۵فصل نوشته شده... فصل دوم این کتاب که عنوان: «محمدحسین به روایت همرزمان و سردار سرافراز سپاه اسلام حاج قاسم سلیمانی» را دارد شامل چندین خاطره از شهید قاسم سلیمانی در خصوص شهید یوسفالهی است.
🌷او در بهمن ۱۳۶۴ در عملیات والفجر۸ در اروندکنار بر اثر بمباران شیمیایی دشمن مجروح و در ۲۷ بهمن بدرجه رفیع شهادت نائل آمد🕊🕊
▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
ا👆👆👆
📚 نسخه PDF | کتاب: "حسین پسر غلامحسین"
🌷شرح زندگی عارف لشگر۴۱ ثارالله(ع), شهید محمدحسین یوسف الهی
🌹 ۲۷ بهمن ۱۳۶۴ -- سالروز شهادت این ولی خدا و نور چشم لشگر ثارالله
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
دفاع مقدس
🌷۲۷ بهمن ۱۳۶۴ - سالروز شهادت عارف دلباخته لشگر ثارالله، محمد حسین یوسف الهی
🔵 کارهایی که باعث شد شهید یوسف الهی(شهیدی که سردار دلها وصیت کرده بود پیکرش کنار پیکر این شهید به خاک سپرده شود) در سن کم به درجه عرفانی والا برسد👇👇👇
▫️از ۱۹سالگی تا ۲۴سالگی که شهید شد تمام سالها بغیر از ۴روز حرام را روزه بود
▫️نماز شب ایشان ۲تا ۳ساعت طول می کشید
▫️دائما ذکر خدا می گفت
▫️قبل از جبهه تمام هم و غمش کمک به فقرای محل بود
▫️هیچگاه دل کسی را نشکست و بسیار مهربان بود
▫️چشمان برزخی ایشان سالهای سال باز شده بود و به هیچکس نمیگفت
▫️خبرهای غیبی را فقط به حاج قاسم و برای پیروزی در عملیات ها میگفت
▫️روزهای آخر عمرش به بعضی بسیجی ها و پاسدارها عاقبت کارشان را گفته بود
💠 ۵داستان از شهید حسین یوسف الهی👇
🔹شهیدیوسف الهی، فرمانده واحد اطلاعات عملیات لشگر۴۱ بود و حاج قاسم وصیت کرده بود که در کنار او دفن شود
1️⃣ همرزم شهید: حسین بمن گفته بود در کنار اروند بمان و درجه جذر و مدّ آب که روی میله ثبت میشود را بنویس. بعد هم خودش برای مأموریّت دیگری حرکت کرد.
نیمه های شب خوابم برد. آن هم فقط 25 دقیقه. بعداً برای این فاصله زمانی، از پیش خودم عددهایی را نوشتم تا کسی کسی متوجه خوابیدن من نشود
وقتی حسین و دوستش برگشتند، بی مقدّمه به من خیره شد و گفت: "تو شهید نمیشوی".
با تعجّب به او نگاه کردم! مکثی کرد و باز به من گفت: چرا آن ۲۵دقیقه را از پیش خودت نوشتی؟ اگر مینوشتی که خوابم برد، بهتر از دروغ نوشتن بود
خدا گواه است که در آن شب و در آن جا، هیچ کس جز خدا همراه من نبود!! او از کجا میدانست؟
2️⃣مادر شهید: با مجروح شدن پسرم محمّدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم؛ نمی دانستم در کدام اتاق بستری است. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا
وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمّدحسین من! امّا به خاطر مجروح شدن، هر دو چشمش را بسته بودند!
بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چطور مرا دیدی؟! مگر چشمانت بسته نبود؟
امّا هر چه اصرار کردم،بحث را عوض کرد!
3️⃣برادر شهید: برای پنجمین بار که مجروح و شیمیایی شد سال۶۲ بود. او را به بیمارستان شهید لبّافی نژاد تهران آوردند. من و برادر دیگرم با اتوبوس راهی تهران شدیم.از کرمان. ساعت۱۰شب به بیمارستان رسیدیم. با اِصرار وارد ساختمان بیمارستان شدیم. نمیدانستیم کجا برویم.
جوانی جلو آمد و گفت: شما برادران محمّدحسین یوسف الهی هستید؟ با تعجّب گفتیم:بله
جوان ادامه داد:حسین گفته: برادران من الآن وارد بیمارستان شدند. برو آنها را بیاور اینجا!
وارد اتاق که شدیم،دیدیم بدن حسین تمام سوخته ولی میتواند صحبت کند.
اوّلین سؤال ما این بود: از کجا میدانستی که ما آمدیم؟
لبخندی زد و گفت:چیزی نپرسید؛ من از همان لحظه که از کرمان راه افتادید، شما را می دیدم!
محمّدحسین حتّی رنگ ماشین و ساعت حرکت و... را گفت
4️⃣همرزم شهید: ۲تا از بچّه های واحد شناسایی از ما جدا شدند. آنهم با لباس غوّاصی در آبها فرو رفتند. هر چه معطّل شدیم باز نگشتند. بناچار قبل از روشن شدن هوا به مقرّ برگشتیم
محمّدحسین که مسؤول اطّلاعات لشکر41 ثارالله کرمان بود،موضوع را با شهید حاج قاسم سلیمانی-فرمانده لشکر ـ در میان گذاشت.
حاج قاسم گفت:باید به قرارگاه خبر بدهم. اگر اسیر شده باشند، حتماً دشمن از عملیّات ما با خبر میشود
امّا حسین گفت: تا فردا صبر کنید. من امشب تکلیف این دو نفر را مشخّص میکنم
صبح روز بعد حسین را دیدم. خوشحال بود. گفتم: چه شده؟ به قرارگاه خبر دادید؟
گفت: نه. پرسیدم: چرا؟!
حسین مکثی کرد و گفت: دیشب هر دوی آنها را دیدم. هم اکبر موسایی پور هم حسین صادقی را
با خوشحالی گفتم: الآن کجا هستند؟
گفت: در خواب آنها را دیدم. اکبر جلو بود و حسین پشت سرش. چهره اکبر نور بود! خیلی نورانی بود. میدانی چرا؟
اکبر اگر درون آب هم بود، نماز شبش ترک نمیشد. در ثانی اکبر نامزد هم داشت. او تکلیفش را که نصف دینش بود انجام داده بود، امّا صادقی مجرّد بود
اکبر در خواب گفت: که ناراحت نباشید؛ عراقی ها ما را نگرفته اند، ما بر میگردیم.
پرسیدم: چطور؟!
گفت: شهید شده اند. جنازه های شان را امشب آب می آورد لب ساحل
من بحرف حسین مطمئنّ بودم. شب نزدیک ساحل ماندم. آخر شب نگهبان ساحل از کمی جلوتر تماس گرفت و گفت: یک چیزی روی آب پیداست.
وقتی رفتم، دیدم پیکر شهید صادقی به کنار ساحل آمده! بعد هم پیکر اکبر پیدا شد!
5️⃣همرزم شهید: زمستان سال64 بود. با بچّه های واحد اطّلاعات در سنگر بودیم. حسین وارد سنگر شد و بعد از کلّی خنده و شوخی گفت: در این عملیّات یک راکت شیمیایی به سنگر شما اصابت می کند.
بعد با دست اشاره کرد و گفت:شما چندنفر شهید میشوید. من هم شیمیایی می شوم.
حسین به همه اشاره کرد بجز من!
چند روز بعد تمام شهودهای حسین، در عملیّات والفجر۸ محقّق شد!
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
👇👇👇