دفاع مقدس
📷 تصویری از سردار رشید اسلام, شهید علی تجلایی ... که گفته می شود این تصویر👆در طی حماسه مقاومت او و ب
🎞 کلیپ بالا || آزادسازی سوسنگرد ونقش سردار شهید علی تجلایی
🎙 به روایت حاج قاسم سلیمانی
🌷۲۹ بهمن ۶۴ -- سالروز شهادت حسن فیروز بخت
🌿 فرمانده گردان مهندسی رزمی جهاد سازندگی
عمليات : والفجر ۸
منطقه #فاو ، بر اثر بمباران هوايى
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
متولد اصفهان -- ۱۳۳۸
در دوران مبارزات، خدماتمؤثرى براى به ثمر رسيدن انقلاب انجام داد و پس از پيروزىانقلاب و در بدو شروع جهاد سازندگى به اين نهاد مقدس پيوستو در روستاهاى محروم منطقه حاشيه كوير به مردم خدمت كرد.
وى با شروع جنگ تحميلی، عازم نبرد با متجاوزین صدامی شد.. در همان اوايل ورودش دردفاع مقدس همراه با جمعى از جهادگران در منطقه شهرضا دورهآموزش نظامى را طى نمود و سپس در هويزه همراه با شهيدحسين علم الهدى حماسه خونين هويزه را آفريدند.
در عمليات ثامن الائمه از ناحيه سر مجروح شد و بهاصفهان برگشت. بعد از حضور مجدد در جبهه و شركتدرعمليات بدر اين بار از ناحيه پا مجروح شد و مدتى بعد باز همبه جبهه برگشت. پس از پيروزى رزمندگان در فتح بيت المقدس وعقب نشينى عراق از منطقه هويزه، حاج حسن به اتفاق دوستان وفرماندهان خود به كربلاى هويزه رفتند و منطقه را مورد شناسايىقرار دادند. حضور اين برادران در آن روز در منطقه و جستجوىاجساد شهيدان بزرگوار هويزه صحنهاى از كربلاى معلاى حسينعليهالسلام را يادآور مىشد.
حاج حسن پس از خدمات شايان به جبههها و همراهىقدرتمندانه با رزم آوران ميدان هاى دفاع بالاخره در بهمن ماهسال 64 در منطقه فاو به درجه رفيع شهادت نايل شد و به جمعيارانش چون سورانى و رجايا كه در وصيت نامهاش از آنها يادىكرده است، پيوست. برادر اين بزرگوار نیز «ناصر فيروزبخت درتير ماه 65 به شهادت رسيد.
دفاع مقدس
💠 #خاطراتی از حسن فیروزبخت
👇👇
⚪️ چفيه
در عمليات رمضان توفيق حاصل شد به جبهه نبرد رفتم ودر ميدان رزم، فرزندم حسن را ديدم. آنجا روى سرش دو ميلىمتر خاك نشسته بود و فعالانه كار مىكرد، به او گفتم: حسن آقا،برو و سرت را شستشو بده. گفت: پدر جان دير نمىشود. از آنپس هر وقت او را مىديدم، يك چفيهاى داشت به سرشمىبست كه خاك سرش را اذيت نكند. از دوستانش شنيدم كه درعمليات ها بسيار رشادت از خودش نشان مىداد، حتى يك مرتبهپايش تير خورده بود و خون ريزى داشت، با چفيه پايش را بستو در همان حال به بچه ها مىگفت: برويد جلو و دستور احداثخاكريز را مىداد. بالاخره با همان چفيهاش آوردندنش درسردخانه. (بروایت پدر شهید
⚪️ گلچين
قبل از شروع عمليات والفجر 8، نيمه هاى شب من بلندشدم، چون من و فيروزبخت اكثراً در كنار هم بوديم، ديدم ايشانتشريف ندارند و چون در آن قسمت گلوله زيادى مىزدند، رفتم،ببينم كجا هستند، وقتى يك مقدار رفتم به يك نخلستانى رسيدم،ديدم كه ايشان با يك خلوص كاملاً واضحى به نماز شب ايستادهاست.
واقعاً در اين لحظه انسان تحت تأثير قرار مىگيرد كه آن رشادتها در روز و اين راز و نيازش در شب. واقعاً كه خدا گلچين استو انسان هاى پاك و وارسته را قبول مىكند.
(راوی: همرزم شهید)
⚪️ فرمانده شجاع
نحوه آشنايى من با ايشان در سال 63 بود كه من به عنوانكنترل چى در گردانهاى جهاد كار مىكردم و ايشان مسوولمهندسى رزمى بودند. در دژ شرقى با ايشان آشنا شدم. مديريتبالايى داشتند و داراى پشتكار خوب و شجاع و با وقار بودند،حرف اضافى نمىزدند. بايد اقرار كنم زبان من قاصر است كه درباره شهيد بگويم.
در عمليات والفجر 8، ايشان مسوول تيم مهندسى رزمىبودند و حاج مهدى گلى هم مسوول محور بودند، شبى كه ايشانمسوول تيم ما بود، قرار بود جادهاى در فاو احداث كنيم، ايشان بهدنبال رانندهها مىآمدند و به آنها روحيه مىدادند، آدم دلشمىخواست هر شب با ايشان كار كند، در حين حال كه با وقاربودند، بسيار هم شجاع بودند. يك شب چند خمپاره در پشتپايش زده شد، اصلاً برنمىگشت، نگاه بكند و ما هنوز گلولهنخورده بوديم در سنگر مىرفتيم، ولى ايشان نترس بودند و ايندرسى بود كه به ما دادند و در شب عمليات ما از ايشان ديدم، اگرمسوول بترسد، نيرو فرار مىكند.
آن شب تا صبح با وجود گلوله باران كار مىكرديم، مرتبمىگفت: اين چند سكو بايد تمام شود، سكوها را تمام كرديم ولىچند قسمت خاكريز تمام نشده بود كه هوا روشن شد و مامىترسيديم ايشان گفتند: اين خاكريز ها را هم تمام كنيم، چوننيروها مىخواهند پشت آن سنگر بگيرند.
⚪️ سادگى كار
حاج حسن فيروزبخت براى بچههاى مهندسى رزمى يكنقطه اتكا بود. براى ما و همه برادران راننده سمبل يك روحيهاىقوى بود. كارها را ساده مىپنداشت و آنها را پر تلاش انجاممىداد، به شكلى كه همه را براى كار كردن به وجد انداخته بود.كمپرسىهايى كه در جزيره كار مىكردند و داوطلب مردمى بودندبه پشتوانه حاج حسن آقا كارشان را انجام مىدادند، براى اين كهمىگفت: تك به تك روى ركاب ماشين شما مىايستم و با شمامىآيم تا محل تخليه خاك و اين كار را مىكرد، با آن كه شليكهاى عراقى ها در جاده متمركز شده بود، امّا او به سادگى كار راانجام مىداد.
⚪️ جاده آنتنى
سه ماه قبل از عمليات والفجر 8 و آزاد سازى شهر فاو بهپشتيبانى اصفهان مأموريت دادند كه 6 خط به صورت آنتنىاحداث كند. لابه لاى نخل ها، محلى بود كه براى اين كارمشخص شده بود. احداث جاده بايد از پشت نخلستان ها تا لبهاروند ادامه مىيافت و در كنار اروند نيز به صورت تى " " حدود20 متر از راست و 20 متر از چپ به موازات اروند كشيده مىشدتا توپ هاى 106 بتواند در آن محل توقف نموده و شليك كند.
ما در فكر و تصور ذهنى آن بوديم كه آيا مىتوانيم تعدادىمايلر را از لابه لاى نخل ها هدايت كنيم و آيا اين كار انجام شدنىاست كه فيروزبخت گفت: انجام مىدهيم و معدن خاك را سراغمىگرفت. در انجام كارها هيچ مشكل و دشواريى نشان نمىداد كهمثلاً اين كارها نشدنى است. اگر كارى به او سپرده مىشد، حتماًآن انجام شدنى بود.
ادامه👇👇
دفاع مقدس
💠 #خاطراتی از حسن فیروزبخت 👇👇 ⚪️ چفيه در عمليات رمضان توفيق حاصل شد به جبهه نبرد رفتم ودر ميد
⚪️ خستگى ناپذير
در عمليات والفجر هشت حاج حسن فيروزبخت فرماندهمحور بود. كليه گروههاى عملياتى كه به محل كار مىرفتند، ايشانكارشان را هماهنگ مىكرد. يك خاكريزى را احداث مىكرديم،كار سنگينى بود و بچه ها تا صبح كار كردند، امّا نصف كار به جاىمانده و انجام نشد. هوا كه روشن شد، حاج آقا مهدى گلى به منگفت: چون هوا ابرى است مىتوانيم كار را ادامه دهيم، بياييدبرويم و خاكريز را تمام كنيم. معمولاً در هواى ابرى امكان ديددشمن گرفته مىشد و انجام بمباران هاى هوايى امكان پذير نبود.يك دستگاه PMP هم در محل بود كه دود استتار راه مىانداختو انجام كار را سهولت مىبخشيد.
وقتى بچه ها را براى ادامه كار به منطقه برديم، آقاىفيروزبخت را ديدم كه آنجا مانده بود. به او گفتم، حاج آقا شما كهديشب مشغول بودهايد برويد براى استراحت. حاجى گفت: "نه منهمين جا مىمانم تا خاكريز تمام شود" كار تا ساعت 11 صبحادامه پيدا كرد و ساعت 11 كه قصد برگشت داشتيم حاج حسن بازهم عقب نيامد. از او پرسيدم: حالا كه خاكريز تمام شده، شمانمىرويد عقب استراحت كنيد.
گفت: "نه من اينجا كمى كار دارم، بايد ببينم براى شب چهكارهايى باقى مانده است.
حدوداً نيم ساعت از برگشتن ما گذشته بود كه حاج حسنآمد، پرسيد، بچه ها كجا هستند. آيا طبق قرار قبلى به عقب رفتندتا نه.
به خاطر اين كه شب بعدى هم كارى را به عهده داشتم وپشتيبانى تيپ قرار گرفته بوديم، لذا بايد بچه ها در مقر عقبهاستراحت مىكردند. حاج حسن تلاش زيادى مىكردند بچه ها درمقر عقبه استراحت كنند و اين نشان دهنده علاقه او به انجام كاربچه ها و در نهايت تلاش براى انجام بهتر كارهاى مهندسى رزمىبود.
(راوی: محسن سبحانى - يكى از همرزمان شهيد)
⚪️ پرواز كبوتر
چند روز قبل از شهادت حاج حسن خوابى ديدم، ازخواب پريدم و گفتم: يااللَّه، خواب ديدم، تعبير كن. مادرش گفت:چه خواب ديدهاى. گفت: يك جوان زيبايى را ديدم كه با مندست و روبوسى كرد و دور شد و ...در حياط به صورت كبوترىشد و پرواز كرد.
چند روز بعد خوابى كه در رؤيا ديده بودم، برايم تعبير شد.آن روز ظهر كه به مغازه آمدم يكى از همسايه ها آمد و گفت:پسر بزرگت آمد و پيغام داد به خانه برويد. درب مغازه را بستم.همسايه ها پرسيدند، چرا مغازه تعطيل مىكنى، گفتم: فكر كنمپسرم شهيد شده باشد.
پاى در منزل گذاشتم، همسرم در ايوان نشسته بود و سرشرا به ديوار گذاشته بود. وقتى صداى من را شنيد، چادر را از روىصورتش عقب زد و گفت: كبوتر كه گفتى پريد.
پدر شهيد
⚪️ كربلاى هويزه
حدود يك ماه آموزش هاى بسيار فشردهاى را كه درمنطقه كَرِه برپا شده بود گذراند.
مسوول آموزش حاج آقا عباد بودند و ما جزء آن گروهىبوديم كه در چادر با آقاى شهيد فيروزبخت و در خدمت ايشانبوديم و آموزشها كه تمام شد براى اعزام به جبهه آماده شديم،همانطورى كه فرمودند دو گروه بوديم. يك گروه به گلف اعزامشدند كه مسووليت انتظامات گلف را به عهدهشان گذاشتند. آنموقع هنوز گلف سر و سامان نگرفته بود و اولين انتظاماتى كه سرو سامان دار بود، آن روز به وجود آمد
👇👇ادامه
دفاع مقدس
⚪️ خستگى ناپذير در عمليات والفجر هشت حاج حسن فيروزبخت فرماندهمحور بود. كليه گروههاى عملياتى
▫️گروه دوم كه براى نيروهاى عملياتى تشخيص داده بودندهمين حاج فيروزبخت هم جزء همين گروه بودند و ما هم درخدمتشان بوديم و به همان گلف اعزام شديم منتهى به خاطر اينكهاسلحه نبود به جهاد 2 خدمت آقاى لالهزار اعزام شديم و نهايتاً ازآنجا ما را به سوسنگرد اعزام كردند.
سوسنگرد در حال درگيرى بود و بين دشمن و خودىهارفت و برگشت مىشد.
تازه يك قسمتى از شهر آزاد شده بود و از آنجا سريع ما رامنتقل كردند هويزه زير نظر شهيد بزرگوار شهيد علم الهدى ايناولين نيروى آموزش ديده منسجم و منظم و رزمى بود كه به آنصورت وارد جنگ مىشد و بسيار روحيه مثبتى در منطقه بوجودآمد، علىالخصوص در هويزه كه اطراف هويزه در آن شرايطمحاصره بود. مدتى را در هويزه بوديم بعد ما را مأمور كردند،ساريه آمديم، ساريه، روستايى است بين هويزه و سوسنگرد. بعداز ساريه روستاى ديگر است به نام مالكيه. از آنجا هم مجدداًگسيل شديم به هويزه و آماده براى عمليات در آن عمليات كهظاهراً در تاريخ 59/10/26 بود، شهيد علم الهدى اعلام كرد بياييدو بچهها شركت كردند با كمترين امكانات و شرايط هم واردعمليات شدند.
از آن روز تا روز دهم هم عمليات بود، منتهى عصر روزدوم دشمن منطقه را محاصره كرد. تعدادى بچهها را توانستندشبانه از مهلكه خارج كنند، يا خودشان برگردند و بيايند توىمسير تا فردا كه خودشان را به هويزه رساندند حتى چندين روزبعد بعضى افراد تك تك پيداشون مىشد. مثلاً مىديدى امروزيكى لنگان دارد مىآيد و پاهاش زخمى شده، آن يكى سرشزخمى شده و يك تعداد اصلاً ديگر پيداشون نشد از جمله شهيدفيروزبخت ظاهراً از ناحيه سر جراحت پيدا كرده بود، يعنى تير بهكلاه كاسكتش خورده بود. چند روز بعد ما ايشان را ديديم كهاعزامش كرده بودند اهواز و بعد مجدداً با اينكه ايشان آن شرايط بسيار سخت را داشتند ولى چون فشار دشمن بود با همان وضعيتزخمى مجدداً برگشته بودند و آمدند هويزه. شايد دو سه روز ازاين وضعيت گذشته بود كه ما مجدداً ايشان را ملاقات كرديم.
بعد هم كه آمد در پشتيبانى جنگ و مجدداً ما همسوسنگرد بوديم، ايشان آمدند و گفتند، من آمدم )يكسرى اينجاعمليات بود( همان موقع آمد در تاريخ 60/6/27 ايشان درعمليات غرب سوسنگرد به سمت دهلاويه باز شركت كردند.
(از همرزمان شهيد)
⚪️ روز واقعه
هواپيماهاى عراق منطقه را بمباران كردند. حاج حسن باآرامى و متانت برادران را به ورود در سنگرهايشان مىخواند، درهمين حال هواپيماى ديگرى بمب هاى خودش را بر روى منطقهريخت و يكى از آنها حاج حسن را از پاى انداخت. وقتى حاجحسن بر زمين افتاد به طرف او دويدم، خوابيده بود، امّا به خاطرروحيه بچه ها بلند شد و به لفظ هميشگىاش گفت: "دادا چيزىنشده" قسمتى از سينهاش آسيب ديده بود، امّا به صورت عادىبلند شد و عينكش را از جلو چشمانش برداشت و توى جيبشگذاشت و مشغول ذكر گفتن شد.
برادران آهسته او را آوردند و داخل خودرويى گذاشتند تااز اروند عبور دهند. وقتى بمباران تمام شد، خبر به برادران رسيد.نورى خود را به آب اروند مىرساند تا از حاج حسن خبر بگيرد.نزديك اسكله ايستاده بودم كه حاج حسن را آوردند. داخل يكوانت بود. قايق براى انتقال او آماده بود. وقتى او را پياده كرديمكه به قايق منتقل شود، دست به او گذاشتم هيچ اثرى از زخم دراو نديدم.
بعد از مدتى كه از حال او پرسيدم، گفتند: در همين سوىآب طغيانگر اروند جان به جان آفرين تسليم كرد و افتخار عروجدر جوار ذات حق را نصيب خود نمود.
▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
✍ فرازی از وصيت نامه شهيد فیروز بخت:
خدايا جز تو نداريم هيچ كس، آخرين ساعات زندگى مناست، ديگر طاقت ديدن پر پر شدن گل هاى نوشكفته باغاباعبداللَّه )ع( را ندارم. خدايا فتح و نصر شيرين نصيب دلاورانرزمنده بگردان.
پدر و مادر، اميدوارم كه مرا بخشيد و دعا در حق من بكنيدكه آمرزيده شوم، انشاالله و جزء شهداى خاص خودش قرارمدهد.
با بودنم كه خدمتى نكردم و قدم مؤثرى برنداشتم، انشااللهالرحمان با ريخته شدن خونم دوستان و آشنايانى را منقلب بهاسلام و انقلاب و خط ولايت بگرداند. اين رزمندگان فرشتگانخدا بر روى زمينند، چه اخلاصى و صفايى دارند. انسان حَظمىبرد از مصاحبت با آنها و معاشرتشان.
امام عزيز را كه ارتباط با امام زمان )عج( دارد، مرد الهىاست، انشاالله سايه آن حضرت را بر سر امت رشيد و ايثارگر مانگهدارد. انشاالله به كربلا كه مىرويد از جانب حقير نايب الزيارةشويد كه خود اميدوارم آن سيد )سيدالشهدا( را به هنگام مرگملاقات كنم.
خدايا چه شهداى گران قدرى اين انقلاب طلبيد، حاجىرجايا، بعد از شهادت سورانى لحظهاى آرامش نداشت، حسادتمىبرد كه چرا او نرفته و سرانجام در اولين لحظه عمليات بهراحتى هر چه تمام تر به شهادت رسيد. خدايا، ما چه گناهىكردهايم، از گناهان ما در گذر. والسلام
سلطان تک چرخ !
🌱 ۲۹ بهمن ۴۴ -- سالروز ولادت #شهید عبدالله کربلایی حسین
...عبداله از بچههای خیابان۱۷شهریور تهران بود
که مانند اغلب جوانان دههی شصتی ، عاشق
موتورسواری و تکچرخ زدن در خیابان بود!
ایستگاه مسجد سلمان خیابان ۱۷ شهریور،
هنوز خاطرات جولان عبدالله در خیابان و
تک چـرخ زدن هایش را خـوب به یـاد دارد.
او شهـره بود به این کار و دوستانـش لقبِ
« سلطان تک چرخ » را به او داده بودند.
اما سلطان تکچرخ ، با شروع جنگ ،
موتور را که عشق اولش بود، کنار گذاشت
و دنبال عشق بزرگتری رفت! حالا وقتش
رسیده بود که در مقابل دشمن بعثی ،
تک چرخ بزند .....
شهادت: ۱۶ تیرماه ۱۳۶۵
عملیات کربلای یک(مهران)
ولادت :۲۹بهمن ۱۳۴۴
#شهید عبدالله کربلایی حسین
#مزار شهید: بهشت زهرا (س) قطعه۵۳ ردیف۱۳۱شماره۱۸
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅