📷دکل مخابراتی پوشیده از برف و یخ 🌨❄️
❄️اینجا سایت وارث در غرب کردستان و بر روی ارتفاعی بلند و برف گیر که بدلیل حساسیت بالای آن در دوران جنگ تحمیلی بشدت از آن محافظت میشد.
این سایت، رله اصلی بشمار رفته و از آنجا ارتباطات تلفن راه دور مناطق عملیاتی مریوان،بانه،سردشت ... تأمین میشد.آنتنهای مخابراتی مربوطه درقسمت بالایی دکل نصب شده و بیشترین خرابی ها و قطعی ارتباط نیز مربوط به آنها بود،بویژه درفصل سرما وطوفان های شدید!
بدلیل نیاز مبرم ارتباطی (در زمانیکه وسایل ارتباطی از قبیل تلفن همراه فعلی وجودنداشت)،تکنسین های گمنام مخابرات سپاه با از جان گذشتگی و تحمل سختیها بویژه درفصل زمستان نمی گذاشتند ارتباطات مخابراتی خطوط مقدم جبهه ها و مناطق حساس و بحرانی کردستان لحظه ای قطع شود
آنها بهنگام خرابی، در سرمای استخوان سوز و در زیر شلاق بوران و برف،تکه تکه یخ ها را شکسته و راه نفوذ به قسمت های بالایی دکل را باز می کردند تا بتوانند به آنتن های نصب شده در قسمت های بالای دکل،دسترسی یابند — کاری بس طاقت فرسا و خطرناک!
❄️ دوران #دفاع_مقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
💠 خاطراتی از دوران جنگ
کردستان - سایت مخابراتی #وارث
⏳دهه شصت
1️⃣ قسمت اول
❄️ در یک روز زمستانی سال 1363 ، از مسؤولین مخابرات سپاه (ظاهراً برادر حسن ظهراب) به ما اطلاع دادند که ارتباط منطقه جنگی مریوان از کار افتاده و کلیه خطوط رادیوماکس (FX ) قطع شده است.
➖ {{در زمان جنگ تحمیلی برای اولین بار از دستگاه های مخابراتی رادیوماکس استفاده شد. اینها وسایل الکترونیکی بودند که با امواج رادیویی کار کرده و خطوط تلفن راه دور (FX) را به اقصی نقاط خطوط جبهه می رساندند. در آن زمان که کل کشور در فقر مخابراتی بسر می برد، انتقال خط تلفن به جبهه پدیده ای اعجاب آور و معجزه محسوب می شد که توسط نیروهای متخصص سپاه پاسداران انجام می گرفت. برادران پاسدار مخوال (مخابرات و الکترونیک) از این طریق به یگان های ارتش نیز خدمات ارائه می دادند. خطوط FX در آن زمان برای پشتیبانی عملیات ها بسیار مفید و ضروری بود، زیرا بسیاری از هماهنگی های در زمینه های مختلف از طریق آنها انجام می گرفت: لجستیک، انتقال تجهیزات و ادوات نظامی، پشتیبانی های هوایی، انتقال مجروحین . . . و نیز انتقال اخبار عملیات به صدا و سیما و خبرگزاری ها - . . . خطوطی نیز در نظر گرفته شده بود برای ارتباط مستقیم با بیت امام خمینی در جماران، ریاست جمهوری، مجلس و شورای عالی دفاع .... }}
لذا به محض اطلاع از خرابی، فوراً آماده شده، وسایل لازم را برداشته و با تویوتا هارتوپ (که آمبولانس بود و به دلیل داشتن اتاق برای جابجایی وسایل مخابراتی و نیز حمل و نقل افراد، از آن استفاده میکردیم) به اتفاق نیروهای رادیوماکس از باختران (که مقر اصلی مان بود) راهی کردستان شدیم. بایستی طوری زمانبندی کرده که قبل از 3 یا 4 بعد از ظهر به مقصد رسیده باشیم، زیرا پس از آن، تأمین جاده برداشته شده و احتمال می رفت در کمین ضد انقلاب (کومله یا دمکرات) بیافتیم.
اکیپ ما حرکت کرد و پس از پشت سر گذاشتن کامیاران . . . به سنندج رسیدیم. از آنجا نیز راهی سقز و سپس بانه شدیم. چند کیلومتر مانده به بانه، با عبور از گردنه های صعب العبور به سایت #وارث که ایستگاه مخابراتی بود رسیدیم. اینجا رله مرکزی رادیوماکس به سمت بانه، مریوان و سردشت بود و از سایت های بسیار حساس و مهم در دوران جنگ تحمیلی بشمار می رفت. به محض رسیدن، فوراً دست بکار شده و در پی پیدا کردن علت خرابی دستگاه برآمدیم، زیرا ضرورت داشت به سرعت تلفن FX برقرار شود.
از قبل می دانستیم در این سایت، در حالت عادی، AGC دستگاه با طرف مقابل که در فاصله زیادی قرار داشت، حدود 1 بوده و حالا AGC افتاده و ارتباط رادیویی شدیداً نویزی است. ( AGC مطلوب برای ماکس 3یا 4 می باشد.)
سابقه سایت #وارث نشان می داد در پاره ای از مواقع در شرایط بد آب و هوایی به خصوص در فصل زمستان، چنین مشکلی پیش می آمد.
در ابتدا برای اطمینان بیشتر، قسمت های مختلف رادیوماکس را در سالن دستگاه چک کرده، مشکلی وجود نداشت. لذا حدسمان رفت به سمت آنتن و فیدِر (کابل اتصال دستگاه به آنتن) -- وات متر (وسیله اندازه گیری خروجی) را در مسیر رادیو به سمت فیدِر و آنتن بستیم. عقربه اندازه گیری، وات برگشتی را نشان می داد و این حاکی از آن بود که اشکال از طرف فیدِر و آنتن است.
آمدیم بیرون سالن. هوا بسیار سرد بود، گویا زمین و دکل یخ زده و قندیلهای یخ از قسمتهایی از آن آویزان بود. علاوه بر آن، باد شدیدی هم می وزید و اگر محکم نمی ایستادیم، شدت باد ما را آنسو تر به طرف دره پرتاب می کرد! علیرغم شرایط بد آب و هوایی سخت، چاره ای نبود جز بالا رفتن از دکل و پیدا کردن ایراد و مشکل.
به اتفاق علیرضا کریمی (جانشین خود در رادیوماکس غرب) قصد بالا رفتن از دکل کردیم. دستان خود را که به پایه دکل میزدیم، از شدت سرما به آهن یخ زده میچسبید! لذا بایستی از دستکش مخصوص استفاده می کردیم. نردبان عمودی فلزی، درون دکل خودایستا قرار داشت و آنتن هم در ارتفاع 80-70 متری بسته شده بود. آمدیم میان دکل و یکی یکی میله های نردبان را گرفته و بالا رفتیم و این در حالی بود که مرتب توسط بیسیم دستی با نیروها در پایین و اتاق دستگاه در تماس بودیم. به هر ترتیبی بود رسیدیم به قسمت آنتن ها، دیدیم آنتن دستگاه مورد نظر که بر روی پایه دکل، با بست ها و کُرپیهای مخصوص بسته شده بود، کج شده و تنها به یک کرپی متصل است، گویا دارد از جا کنده می شود!! شدت باد، برف و یخ موجب شده بود آنتن دوبل (که وزن سنگینی هم داشت) فشار زیادی به بست ها آورده و در نتیجه یکی از آنها بشکند!
همین امر موجب انحراف آنتن از مسیر خود شده و لازم بود هر طور شده آن را به شکل اولیه خود درآورده و در جهت لینک طرف مقابل (که در مایکرویو دریاچه مریوان یا ارتفاع فیله قوس قرار داشت) فیکس کنیم.👇👇👇
💠 خاطراتی از دوران جنگ
کردستان - سایت مخابراتی #وارث
⏳دهه شصت
2️⃣ قسمت دوم
❄️ باد سرد و بوران بسیار شدید در آن بالای دکل، امکان کار کردن را بسیار دشوار کرده بود. به هر تقدیر کاری بود که باید انجام می دادیم. با سختی تمام، کرپی شکسته را تعویض کرده و پیچ و مهره ها را سفت کردیم. دیگر رمقی در بدن باقی نمانده بود، دستانمان یخ زده و توان محکم کردن مهره ها را نداشتیم. با کمک همدیگر، آنتن را سر جای خود فیکس کرده، جمپر نو به آن بسته و آن را به وضعیت اولیه در میآوردیم. این کار 7-6 ساعتی به طول انجامید.
در این اثنا، اطرافمان را ابر غلیظی فرا گرفت، یعنی ما درون ابرها فرو رفته بودیم که ناگهان صدای رعد و برقی مهیبی به گوشمان رسید، . . .، شوک آنی به ما وارد شد، . . . قلبمان داشت از جا کنده می شد . . . خوشبختانه به خیر گذشت، چون سیستم اِرتینگ قوی دکل (برق گیر)، رعد و برق شدید را به زمین انتقال داده و خنثی کرده بود.
همچنین در این فاصله زمانی، حادثۀ دیگری نیز روی داد. قرقرهای را که برای حمل وسایل و ملزومات به بالای دکل برده و طنابی از آن آویزان بود، بر اثر فشار باد، طناب از آن رها شده و در پی آن صدای انفجاری شنیدیم. طناب از آن بالا افتاده بود روی مینهای کاشته شده در اطراف دکل و موجب انفجار شده بود!! این بار هم به لطف خدا جان سالم به در بردیم!
(در آن زمان بمنظور جلوگیری از نفوذ ضد انقلاب به داخل فنس محوطه سایت، اطراف آن را مین گذاری کرده بودند. این میدان مین به علت تنگ و باریک بودن محوطه، در فاصله نزدیک و دو متری از دکل قرار داشت، و لذا با افتادن هر شیئی از بالای دکل، امکان داشت که مینی منفجر شود!!)
به هر ترتیب پس از ساعت ها آویزان ماندن و به صورت آُریب کار کردن بین زمین و هوا در ارتفاع بلند - البته با کمر بند ایمنی – ، وزش باد سرد استخوان سوز و فشار کار مشقت زا به پایین آمدیم. بچه ها و نگهبان کُرد سایت به طرف ما دویدند و با دیدن آن وضعیت دلشان به حال ما سوخت. دستانمان یخ زده و کاملاً بیحس شده بود. ما را به داخل سالن دستگاه بردند. برای کاستن از درد، دستانمان را به طرف شوفاژ کنار دیوار گرفته و به آن چسباندیم . . . که دادمان درآمد ... دردمان شدت گرفت! .... مدتی طول کشید تا حالمان بهتر شد و حالا نوبت رفع گرسنگی بود. برادران علی افشاریان و محمد نانکلی که در اتاق دستگاه بودند، شامی تدارک دیده و آن مخلوطی از کنسرو ماهی و لوبیا به همراه نان بود که بر روی هیتر برقی گرم کرده بودند. پس از انجام کار سخت، قوت و انرژی مان از دست رفته بود. و این طعام ساده، بسیار چسبید بطوری که تا به حال به یاد ندارم در طول عمر خود چنین غذای لذیذی خورده باشم!!
در آن زمان به علت نامنی جاده ها، امکان خارج شدن از محل سایت و پایین آمدن از کوه وجود نداشت زیرا هر لحظه احتمال داشت در کمین ضد انقلاب بیافتیم. لذا صلاح را در آن دیدیم شب را در همانجا بگذراندیم. برای خوابیدن، نزد نیروهای ارتش یا ژاندارمری که مسئولیت حفاظت از سایت را داشتند رفتیم تا در کانکسِ آنها استراحت کرده، شب را سپری کنیم، . . . ولی جانتان بی بلا!! . . . من از درد شانه و دست نتوانستم بخوابم و تا صبح به خود پیچیدم! زیرا در آنجا هیچگونه امکاناتی از قبیل "کمک های اولیه" ... نبود. نفت به سختی به آنجا می رسید، برای غذا و نان جیره خشک داشتند و آب را هم از ذوب برف و یخ تهیه می کردند.
(نقل از 📚کتاب: "خاطرات و مخاطرات"
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است🌱
📝 #کردستان_یک_شب_یخ_زدیم
🎙 #راوی: #سردار_شهید_سبزعلی_خداداد
.
❄️کردستان بودیم برای خوابیدن به همه بچه ها پتو دادیم و خودم پتو نگرفتم و هوای منطقه هم خیلی سرد بود و برف هم می بارید. ما تقریباً چند كیلو متر راه رفتیم تا اینكه یه نیمه شب شود و تک را شروع كنیم . یک استراحت كوتاهی هم به بچه ها دادیم. آن شب آنقدر سرد بود كه بچه ها با اینكه پتو داشتند از سرما داشتند یخ می زدند.خودم هم بدون پتو. یك نفر برای كشیک گذاشتم و خودم یک کمی خوابیدم. دیدم كه یه مقدار روی تنم پتو است و بعد بیدار شدم دیدم كه همه پتو دارند و گفتم: خدایا این پتو از كجا آمده است و متوجه شدم كه بچه ها فهمیدند من پتو ندارم. پتوی خودشان را تكه تكه كردند و به من دادند.
.
#ایثار
#لشکر_ویژه_۲۵_کربلا
#همیشه_دوستت_دارم_ای_شهید
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس۲ 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas2
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 فیلمی کوتاه از پیاده روی و سرود خوانی رزمندگان در میان برف و بوران در دوران جنگ تحمیلی
❄️ زمستان سرد در جبهه غرب
#رزمندگان
#مردان_بی_ادعا
صبح بخیر
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس۲ 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas2
🌴 شرح احوال شهیدان و رویدادهای ۸ سال #دفاع_مقدس را در این کانال
مشاهده نمایید.
📌 استفاده از مطالب کانال، آزاد است
📌 با فوروارد پستها، از کانال شهدایی حمایت کنید.
صبـح ...
باور عشـق است ؛
در لبخند آسمانی شما ..!
#صبح_بخیر
#رزمندگان_لشکر۲۵کربلا
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس۲ 🇮🇷☫┅┄
🔻 عملیات نصر/ هویزه
🔸زمان اجرا: ۱۵ دیماه ۱۳۵۹
🔸مدت اجرا: 3 روز
🔸محور عملیات: جاده حمیدیه- سوسنگرد
🔸تلفات دشمن: انسانی(کشته، زخمی، اسیر): 1800نفر
🔸یگان های عمل کننده: نیروی زمینی ارتش، گردان های سپاه پاسداران و تعدادی از نیروهای ستاد جنگهای نامنظم به فرماندهی شهید دکتر مصطفی چمران.
🔸اهداف عملیات: آزادسازی جفیر، پادگان حمید، و در نهایت خرمشهر
🔸برجستگی های عملیات: مقاومت عاشورایی و مبارزه ی حسینی شهید علم الهدی و یارانش، که اولین جرقه های لزوم تغییر استراتژی جنگ را زد و لذا بعد از آن استراتژی جنگ از تجهیزات محوری به سوی جنگِ مردمی و شهادت طلبی عاشورایی تغییر کرد.
▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩
مقاومت شجاعانه حسین علم الهدی و یارانش
◀️ تانکهای دشمن لحظه به لحظه به ما نزدیک و نزدیک تر می شدند و با شلیک مستقیم توپ، نیروهای ما را هدف قرار می دادند. علم الهدی و بچههای همراهش با شکار چند تانک، پیشروی تانکهای دشمن را متوقف کردند؛ اما آنها با رگبار مسلسل و گلوله تانک، شروع به هدف قرار دادن علم الهدی و بچههایش کردند.
دفاع مقدس ۲
🔻 #تاریخ_شفاهی
🔅جبهه هویزه
برگرفته از کتاب دِین
1⃣
✦━•··•✦❁❣❁✦•··•━✦
محسن نوذریان:
وقتی به هویزه رفتم مشاهده کردم که سید محمدعلی حکیم، علیرضا جولا، جمال دهشور، و محسن غدیریان، از بچه های مسجد جزایری، و خیلی از بچه های غیر بومی و تعدادی از پاسداران هویزه، مانند یونس شریفی و قاسم نیسی، هم آنجا حضور دارند. گروهی از بچه های مسجد سلیمان به فرماندهی آقای کریم پور و گروهی از بچه های دزفول به فرماندهی سید محمد بهاءالدینی آنجا بودند.
بین حسین علم الهدی و غفار درویشی رابطه ای عجیب بود که نمونه آن را قبلا فقط در امیر علم و منصور معمارزاده دیده بودیم. رابطه حسين و غفار تا دو ماه پیش رابطه استاد و شاگردی بود، اما اکنون رابطه آن دو به گونه ای شده بود که گویی غفار و حسین بخشی از وجود هم اند. روز ۱۵ دی ۱۳۵۹ قرار شد برای عملیات هویزه حرکت کنیم. در یک مدرسه جمع شده و به صف شده بودیم. حسین علم الهدی من را به جلو دعوت کرد و در جلوی صف بچه های اهواز قرار داد. بعد به حاج طاهر عبیات گفت به مقر فرماندهی ارتش برود و محل مین های کارگذاشته را به آنها اطلاع دهد. سپس برای نیروها که به صف بودند صحبت کرد و گفت: «ما قرار است به همراه ارتش در عملیات شرکت کنیم. یا دشمن را شکست می دهیم یا با افتخار به شهادت می رسیم.» و در پایان سخنانش اعلام کرد: «نفراتی که اول صف ها هستند مسئولان شما هستند، از آنها اطاعت کنید. دستور آنها دستور من است.» من با حالت اعتراض نزد حسین رفتم و گفتم:
حسین، چرا این کار را کردی؟ وقتی غفار درویشی، محمدعلی حکیم، و... اینجا هستند و خیلی قبل از من آمده اند و منطقه را می شناسند، باید یکی از آنها را فرمانده میکردی.» حسین پاسخ داد: «اینها که نام بردی هیچکدام تجربه جنگی تو را ندارند. تو در خرمشهر جنگیدهای، اما آنها تاکنون در عملیاتی شرکت نداشته اند. غفار را هم من با خودم می برم. الان دیگر وقت برای این حرفها نیست.» و راه افتاد و غفار را هم با خودش برد. غفار در واقع معاون مطمئن حسین بود. من احساس کردم یک جاهایی حسین از غفار نیرو می گیرد و اگر فردی را بخواهد که تا آخر پای او بایستد، آن فرد غفار است. من در آن مدت هیچ کس را نزدیک تر از غفار به حسین ندیدم. ، وابستگی غفار به حسین که عیان بود، اما حسین هم به غفار وابسته بود.
👇👇👇ادامه
دفاع مقدس ۲
🔻 #تاریخ_شفاهی 🔅جبهه هویزه برگرفته از کتاب دِین 1⃣ ✦━•··•✦❁❣❁✦•··•━✦ محسن نوذریان:
2⃣
✦━•··•✦❁❣❁✦•··•━✦
محسن نوذریان:
بعد از اینکه حسین رفت، یک نشانی به من داد و گفت: «بیا جلوتر. آنجا منتظرتان هستم. یک کانال به موازات پنجاه متری رودخانه کرخه کور، که در سمت راست آن جاده ای قرار دارد، بگیرید و پیش بیایید.» ما به آنجا رفتیم. تا رسیدیم به جایی که حسین علم الهدی و غفار درویشی ایستاده بودند حسین به ما گفت: همین مسیر را ادامه بدهید و جلو بروید. ساعت ده قرار است از توپخانه ارتش آتش تهیه بریزند و عملیات آغاز شود.» ساعت ده که شد، توپخانه به مدت ده پانزده دقیقه آتش سنگینی روی مواضع عراقی ها ریخت و آنها کمی تیراندازی کردند و ما هم به مواضع عراقی ها هجوم بردیم. چند دقیقه بیشتر مقاومت عراقیها طول نکشید و خیلی زود تسلیم شدند. آن موقع خاکریز و سنگر و این چیزها نبود. قرار این بود که ما تا سر یک سه راهی پیش برویم و بعد از آن به سمت پادگان حمید تا جفیر ادامه دهیم. از سمت شرق رودخانه کارون هم نیروهای لشکر ۹۲ زرهی اهواز و بچه هایی که در فارسیات مستقر بودند حرکت کنند و به سمت پادگان حمید بیایند و بعد در جفیر به هم ملحق شویم. یک گروه هم از سمت جاده اهواز - سوسنگرد، منطقه طراح و روستای ابوحمضه، آمده بودند که به هم ملحق شویم. ما مسیر را ادامه دادیم و رفتیم تا اینکه در مسیر نزدیک روستای حمودی فردوس، یک نفربر کنارمان توقف کرد و آقای خامنه ای از آن پیاده شد که احوالی از ما بپرسد. با بچه ها با ایشان چند عکس یادگاری گرفتیم. به آن محل که رسیدیم، حدود سی کیلومتر راهپیمایی کرده بودیم. دیگر توان بچه ها گرفته شده بود، چون از ساعت شش ونیم صبح تا چهار بعدازظهر بدون آب و غذا در حرکت بودند. بچه ها در دشت پراکنده شده
بودند. من و سید جلال موسوی و چهار پنج نفر دیگر با هم در یک جا بودیم. تعداد زیادی نیروی عراقی، شاید حدود هزار نفر، اسیر شده بودند. داشت شب می شد و همه فکر می کردند که ارتش عراق همه یا کشته و اسیر شده اند یا جنگ به پایان رسیده است. تصورم این بود که ارتش عراق همین بود که ما دیدیم.
👇👇👇