eitaa logo
دفاع مقدس
4هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
1هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅ مرجع‌نشرآثارشـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته، سراسر از ذکر ﴿یالیتناکنامعک﴾ لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند
مشاهده در ایتا
دانلود
26.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مستند "به نام خلق" 🎤 روایت اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق از ابتدای شکل گیری تا کنون 🔴 نحوه شکل گیری،فعالیت های قبل و بعد از انقلاب اسلامی و فعالیت های حال حاضر این گروهک تروریستی ⛔️ایجاد ارتش آزادی بخش ملی و انجام عملیاتهای آفتاب و چلچراغ توسط منافقین علیه ایران در دوران جنگ تحمیلی 🎞 👆 تصاویر و فیلم های دیده نشده و همچنین گفتگو با افراد مرتبط با این کروهک منحط ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ 🌴 به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
30.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 🎥 فيلم جديد منتشر نشده منافقين از عمليات مرصاد 🎞 اين فيلم، در سال 1367 و از روي كليپ تبليغي سازمان مجاهدين خلق برداشته شده كه در آن مي توان صحنه هاي درگيري منافقين با نیروهای ايراني رو مشاهده كرد... لازم به ذكر هست، در عمليات مرصاد، چند هزار نفر از منافقين، با هماهنگی ارتش صدام، از مرزهای غربی وارد کشور شده و با عبور از سرپل ذهاب و اسلام آباد غرب قصد تصرف تهران را داشتند. نیروهای اسلام، منافقان مزدور را در تنگه مرصاد به دام انداختند و با آتش سنگین از هوا و زمبن مضمحل نموده و تلفات سنگینی به آنان وارد ساختند.🔥🔥🔥 ا🔴🔺🔴🔺🔴🔺🔴 منافقین دو ماه قبل از هم یعنی دز تاریخ ۲۹ خرداد ۶۷ با هماهنگی ارتش عراق نیز به مهران حمله کرده و آن را به اشغال خود درآوردند. شعارشان این بود👇👇 🔵 امروز، مهران فردا، تهران !! . . . . که در آنجا نیز با کمک نیرو‌های مردمی عشایر، بسیج و لشکر۱۱ امیرالمؤمنین(ع) متجاوزین در تنگه کنچان چم و سه‌راهی مهران- دهلران- ترشابه متوقف شدند. .... و در ادامه، با اضافه شدن شمار قوای خودی، در روز یکم تیر ۶۷ مزدوران تا پشت مرز‌های بین‌المللی عقب رانده شدند. دوران ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ 🌴 کانال "دفاع مقدس"
ذبح کن شیطان نفْست ؛ وقتِ قربانی رسید ...
فلسفه قربان سر بریدن نیست دل بریدن است ؛ دل بریدن از هر آنچه که به آن تعلق داریم ...
ابراهیم خلیل(ع) یک اسماعیل به قربانگاه بُرد ندا آمد بازگرد! اما پدران شهداء دسته گلها به مقتل فرستادند گاهی فقط پیکر می‌آمد گاهی اِرباً اِربا می‌آمد و گاهی همان ‌هم دیگر نمی‌آمد...
...!! 🌷در گردان بودم، بنده خدایی آمد پیش من و گفت: «من «سیدمهدی قادری»، از بچه‌محل‌های شهید «امیر وفایی» هستم. من شنیدم هر کس با شما رفیق شود، شهید می‌شود!» گفتم: «کی گفته حالا؟» گفت: «می‌گویند دیگر! آمدم باهات رفیق شوم تا شهید بشوم!» گفتم: «برو بابا! مسخره کردی ما را.» البته حق هم داشتند؛ این‌قدر رفیق‌های نزدیکم شهید شده بودند که من دیگر تابلو شده بودم. چند روزی با او مشکل داشتم که برادر، برو بابا! سر به سرم نگذار. آخر یکی از بچه‌ها آمد و گفت: «چه‌کارش داری؟ بگذار وارد دسته‌ی ما شود. شما هم کاری به کارش نداشته باش.» بالاخره وارد دسته شده و آن‌قدر پاپیچم شد تا با هم رفیق شدیم و عقد برادری هم خواندیم. 🌷شب عملیات «نصر ۷» مصادف بود با شب عرفه. پدر و مادر سیدمهدی رفته بودند مکه و اعزامشان مصادف شده بود با سالی که حجاج بی‌گناه به خاک‌وخون کشیده شدند. سیدمهدی به من گفت: «داش‌عباس! نمی‌دانم پدر و مادرم در این کشتار زنده هستند یا شهید شدند، ولی فردا روز عرفه است و پس‌فردا هم عید قربان. از خدا می‌خواهم که قربانی‌شان را این‌جا قبول کند.» شب برای عملیات اعزام شدیم. ما زودتر از بقیه‌ی بچه‌ها به نقطه‌ی رهایی رسیدیم. دستور آمد بنشینید تا بقیه‌ی گردان‌ها هم در موقعیت خودشان مستقر شوند تا با هم حرکت کنیم. 🌷من آن چند دقیقه‌ای که آن‌جا ماندم، داشتم از خواب دیوانه می‌شدم! پای کوه دوپازا، بلندترین کوه مرزی با ۲۷۵۰ متر ارتفاع، خوابی مرا گرفته بود که چشمانم را نمی‌توانستم باز کنم. به معاون دسته گفتم: «من تا عملیات شروع شود، چند دقیقه‌ای همین‌جا دراز می‌کشم. دیگر نمی‌توانم چشمانم را باز نگه دارم.» گفت: «عباس! تو را به‌ خدا بی‌خیال شو. آدم از خواب که پا می‌شود، سنگین می‌شود.» گفتم: «نه! دیگر نمی‌توانم.» دراز نکشیده، خوابم برد. خواب دیدم هوا روشن است، همه لباس احرام پوشیده‌ایم و داریم «لبیک اللهم لبیک» می‌خوانیم و بالا می‌رویم. در خواب دیدم تپه را هم فتح کردیم. توی خواب سیزده پیکر کنار هم ردیف بودند که آخریش، سیدمهدی بود. به او لبخندی زدم و گفتم: «سید! خدا قربانی پدر و مادرت را قبول کرد.» 🌷بعد، از خواب بیدار شدم و آن را برای بچه‌ها تعریف کردم. ما یک دسته بودیم که قرار بود از پشت تپه به دشمن بزنیم. در واقع ما وظیفه داشتیم دشمن را به‌سمت خود بکشیم، تا آتش دشمن روی گردان متمرکز نشود و آتش پخش بشود تا گردان بتواند بالا برود و تپه را بگیرد. تخریب‌چی‌ها که معبر را باز کردند، تا خود کانال بالا رفتیم و حتی یک تیر هم به سمت ما شلیک نشد! صحنه‌ها باورکردنی نبود. ریختیم درون کانال و بچه‌ها تقسیم شدند. تیم یک، از یک سمت و تیم دو، از سمت دیگر و من و چند نفر دیگر هم قرار شد برویم بالای تپه و درگیر ‌شویم. باید بلند بلند شعار می‌دادیم که اگر در آن‌طرف تپه به هم رسیدیم، یکدیگر را نزنیم. 🌷نارنجکی درون سنگری انداختیم و با ندای یاحسین(ع) و الله‌اکبر، درگیری شروع شد. وسط درگیری بودیم که یک‌دفعه متوجه شدم بچه‌ها به‌صورت خودجوش فریاد می‌زنند، «لبیک اللهم لبیک» و تیراندازی می‌کردند و جلو می‌رفتند. ما فکر می‌کردیم قرار بود دشمن ما را تکه‌تکه کند و گردان عملیات کند و بیاید بالا، اما به لطف الهی تا گردان برسد بالا، ما تپه‌ی دوپازا را فتح کرده بودیم. «سیروس صابری»، فرمانده گروهان نخستین کسی بود که از سمت گردان به کانال رسید. من دستم را دراز کردم و دستش را گرفتم و کشیدمش توی کانال. یک مشت محکم زد به بازویم و گفت: «بیات! اصلاً نفهمیدیم این عملیات چه بود. آن‌ها حتی یک تیر هم شلیک نکردند.» 🌷کمی گذشت. داشتم روی تپه راه می‌رفتم که دیدم چند جنازه وسط کانال افتاده است. از بچه‌ها پرسیدم، عراقی‌ هستند؟ گفتند: «نه! ایرانی‌اند.» گفتم: «پس چرا این‌جوری؟ ببریدشان داخل سنگر. مجروح هم هست؟» گفتند: «بله! این یکی مجروح است!» دستش را گرفتم؛ مثل این‌که دو نفر می‌خواهند دست بدهند و به بچه‌ها گفتم تا زیر کتفش را بگیرند. همین که دستش را گرفتم، احساس کردم آشناست. دلم هوری ریخت. از تاریکی که بیرون آمدیم، دیدم سیدمهدی است. بردیمش داخل سنگر و هرچه تلاش کردیم، نماند و شهید شد. 🌹خاطره ای به یاد شهیدانِ معزز سیدمهدی قادری و امیر وفایی راوی: رزمنده دلاور عباس‌علی بیات
"عید قربان" روز گذشتن از همه‌ دلبستگی‌ ها به عشقِ محبوب مبارک‌باد
....!! 🌷روز عید قربان بود! بعد از خواندن نماز عید، انجام دادن باقی اعمال با بچه ها تصمیم گرفتیم که یه سری به بهشت زهرا بزنیم! پشت موتورها نشستیم و هرکدوم دو ترك راهی شدیم! به اونجا که رسیدیم بعد زیارت قبور دوست و آشنا، کم کم راهی پاتوقمون یعنی گلزار شهدا شدیم. 🌷بچه ها داشتن جلو جلو می رفتن و من که یه خورده پام درد می كرد آروم آروم پشت اونها راه می رفتم. همینطور که از بين قبرها داشتم مى گذشتم یه دفعه صدای ناله ی عجیبی شنیدم! با اینکه مى دونستم صدای این نوع ناله ها توی گلزار شهدا عادیه ولی این گریه بدجوری فکرم رو مشغول کرده بود! 🌷از بين یادبود و تابلو و درخت و قبرها که رد شدم، دیدم یه پیرمرد با کت سورمه ای و یک کلاه نمدی به سرش، داشت با یه صدای عجیبی گریه مى كرد! طاقت نیاوردم و رفتم جلو گفتم: پدر جان! خوبیت نداره روز عیدی آدم اینطور گریه کنه! بخند مؤمن! بخند! یه خورده که از صحبتم گذشت، دیدم هیچ تغییری حاصل نشد که هیچ، تازه صدای ناله های پیرمرد بلندتر و جانسوزتر هم شد! 🌷رفتم و کنارش نشستم و گفتم: پدر جان! اولین باره میای گلزار شهدا؟ جوابی نداد و بعد من گفتم: من هم هر وقت میام همینطوری دلتنگ می شم! اما امروز فرق می كنه پدرم! امروز عید قربانه خوبیت نداره! صدای ناله مرد بیشتر شد انگار هر وقت من از واژه ی قربان استفاده مى كردم پیرمرد دلتنگتر مى شد! 🌷همینطور که نشسته بودم و نمى دونستم چطور آرومش کنم، چشمم به کارت بنیاد شهیدش افتاد که توی کیسه ی پلاستیکی کناره دستش بود! دقت کردم دیدم اسمش ابراهیمه! شصتم خبر دار شد که پدر شهیده! پیش خودم گفتم: حالا بهتر شد حداقل مى دونم پدر شهیده و راحتتر می تونم آرومش کنم! 🌷....برگشتم از روی سنگ قبر نگاه کنم ببینم که اسم شهیدش چیه که حداقل با صحبت کردن آرومش کنم! بعد همین که نگاهم به سنگ قبر افتاد خشکم زد! روی سنگ قبر نوشته بود: شهید اسماعیل قربانی، فرزندِ ابراهیم! پدر در سالروز شهادت پسرش به دیدنش اومده بود! تازه دوهزاریم افتاد که پدر چرا اینقدر بی تابی مى كرد....! ❌❌ هميشه اين ابراهيم ها بودن كه؛ اسماعيل هاشون رو براى قربانى به مسلخ عشق بردن. چقدر حواسمون به ابراهيم هاى زمانمون هست؟!
عید قربان است ؛ ای یاران گل افشانی کنید گوسفند نفس را گیرید و قربانی کنید
🌷 روز عید قربان ۱۳۶۶ - سالگرد شهادت اسطوره دفاع مقدس خلبان عباس بابائی نقل از همرزم شهید:👇👇 خلبان زبده نیروی هوایی ارتش که بیش از 3000 ساعت پرواز و 60 عملیات جنگی موفق داشت✈️و بنیانگذار سوختگیری هوایی با هواپیمای اف14 بود✈️ در اوج جنگ تحمیلی، دشمن بعثی بمنظور فشار اقتصادی بر ایران کشتی های تجاری کشورمان را مورد تهدید قرار می داد. عباس بابایی به همراه همکاران خود طرحی را آماده کرد تا امنیت عبور و مرور کشتی غول‌ پیکر تجارتی از تنگه خورموسی تأمین شود. او بنا را بر این گذاشت که در هنگام ضرورت، آتشبارهای دشمن را غافلگیر کرده و با یورش به موضعشان، آنها را نابود ساخته🔥و خطر را دور کند📛 در این زمان بود که به پاس خدمات او در طول جنگ، نامش برای حج درآمد. همه چیز برای سفر به زیارت خانه خدا مهیا بود اما ناگهان در آخرین لحظات و در فرودگاه، از رفتن به حج صرف نظر کرد. وقتی با اصرار اطرافیان مواجه شد گفت: "مکه من این مرز بوم است.... مکه من آبهای گرم خلیج فارس و کَشتی هایی است که باید سالم از آن عبور کنند... — تا امنیت برقرار نباشد، تامین‌ ارزاق عمومی مردم با مشکل روبرو می شود!! وی در آن سال همسرش را به حج فرستاد . . . و خداوند خواست در روز عید قربان آسمانی شود🕊🕊🕊 شرح شهادت او از زبان همرزم شهید:👇 تیمسار بابایی هنگامی عزیمت به مأموریت سرش را به آسمان بلند کرد و آرام گفت :«الله اکبر» و سوار هواپیما شد✈️صدای او از رادیو به گوش می رسید که📼: پرواز کن، پرواز کن .... که امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.»🕊 ⏳ زمان محاسبه شده تا هدف 3 دقیقه بود🍂 ثانیه هایی از پرواز نگذشته بود که عباس گفت: «الله اکبر ! الله اکبر! می رویم به سوی نیروهای زرهی دشمن»💥 ... و چند لحظه بعد باران گلوله بر سر نیروهای دشمن باریدن گرفت💥 در این اثنا صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد💥او در یک لحظه به حال معنوی فرو رفت کرد و احساس کرد به دور کعبه در حال طواف است🕋 و به آرامی گفت: «اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک..»🥀....و آخرین کلامش ناتمام ماند🥀اسطوره مثال زدنی این مرز و بوم بر اثر اصابت گلوله ضد هوایی💥به ناحیه سر آسمانی شد و بدینگونه در روز به لقاء محبوب رسید🌿 . . . و عباس بابایی شد افتخار تمام ایرانیان در طول تاریخ این سرزمین 🌷 *شــوقِ پــرواز* ✈️ ⚪️ اسماعیل نیروی هوایی، خلبانی که در روز عید قربان دنیا را برای خدایی شدن ذبح کرد🌷 ا▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 فیلم بوسه پدر شهید بابایی بر پای فرزندش 🌷 اسطوره دفاع مقدس، خلبان عباس بابائی در روز عید قربان سال 66 به شهادت رسید🕊🕊 🌷 روز عید قربان ۱۳۶۶ - سالروز شهادت اسطوره دفاع مقدس شهید 🛬 خلبان زبده نیروی هوایی ارتش که بیش از 3000 ساعت پرواز و 60 عملیات جنگی موفق داشت✈️و بنیانگذار سوختگیری هوایی با هواپیمای اف14 بود✈️ شرح شهادت او از زبان همرزم شهید:👇 تیمسار بابایی هنگامی عزیمت به مأموریت سرش را به آسمان بلند کرد و آرام گفت :«الله اکبر» و سوار هواپیما شد✈️صدای او از رادیو به گوش می رسید که📼: پرواز کن، پرواز کن .... که امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.»🕊 ⏳ زمان محاسبه شده تا هدف 3 دقیقه بود🍂 ثانیه هایی از پرواز نگذشته بود که عباس گفت: «الله اکبر ! الله اکبر! می رویم به سوی نیروهای زرهی دشمن»💥 ... و چند لحظه بعد باران گلوله بر سر نیروهای دشمن باریدن گرفت💥 در این اثنا صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد💥او در یک لحظه به حال معنوی فرو رفت کرد و احساس کرد به دور کعبه در حال طواف است🕋 و به آرامی گفت: «اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک..»🥀....و آخرین کلامش ناتمام ماند🥀اسطوره مثال زدنی این مرز و بوم بر اثر اصابت گلوله ضد هوایی💥به ناحیه سر آسمانی شد و بدینگونه در روز به لقاء محبوب رسید🌿 . . . و عباس بابایی شد افتخار تمام ایرانیان در طول تاریخ این سرزمین به کانال دفاع مقدس بپیوندید
🌓 شب "عید قربان" سال ۱۳۶۷ 🌷شهادت علیرضا و رسول خالقی پور — دو برادری که در سنین ۱۶ و ۱۹ سالگی در آغوش یکدیگر و در به آسمان پرکشیدند🕊🕊 🌹برادر بزرگتر آنها، نیز در سن ۱۸ سلگی در عملیات (سال ۱۳۶۲) به شهادت رسیذه یود. ا🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱 ⚪️ نقل قول شهیدان خالقی پور: زمانی که این دو فرزندم در کنار هم شهید شدند، دشمن فکر کرده بود که به ما ضربه زده است و این خانواده دیگر منزوی شده است، غیرتم اجازه نداد که این سخنان را تحمل کنم، زمانی که پیکر آنها را جلوی در خانه آوردند، کنار آن‌ها ایستادم و امام امت را مخاطب قرار داده، گفتم: "اماما سرت سلامت1! او دو فرزند ناقابلم، به اولین پسرم پیوستند؛ ولی هنوز کار ما تمام نشده است. پدرشان که هست. حتی اگر پدرشان هم شهید شود من امیرحسین دو ساله‌ام را برای آزادی قدس پرورش خواهم داد. اگر او هم نباشد، خودم کمر همت را می‌بندم و چادر به سر، در همه جهات و جبهه‌ها برای پایداری و ایستادگی کشورمان می‌جنگم" 🔹 امروز هم چیزی تغییر نکرده است و هنوز هم پشت سر امام خامنه‌ای هستیم و پیرو ایشان و تا آخرین لحظه یعنی ظهور امام زمان(عج) با صلابت ایستادگی کرده و مبارزه خواهیم کرد. 🌴 ما خدا را داریم — تنها نیستم، من در این ۳۵ سال با خاطرات آن‌ها زنده هستم و نفس می‌کشم، احساس من این است که آن‌ها کنار من نفس می‌کشند💕 کانال دفاع مقدس