هدایت شده از شیخ شوخ 🇮🇷✌️
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب فعلا رکورد دست ایشونه😅🤦♂
🔺 توی نماز باید اذکار صحیح و کامل ادا بشه و سجده و رکوع هم وقتی بدن ثابت شدن اذکار رو شروع کنیم✋
💠 «شیخِ شوخ »🇮🇷✋
👉👉 @Sheikh_Shookh
هدایت شده از شیخ شوخ 🇮🇷✌️
فرمانده ارتش گفته در صورت حمله زمینی آمریکا
هر مرد ایرانی که یه سرباز آمریکایی رو بکشه ۳۰ هزار دلار جایزه میگیره
و هر زن ایرانی که آمریکایی ها رو بکشه ۶۰ هزار دلار😅✊
بسم الله بریم برای تمرین تیراندازی 😅
💠 «شیخِ شوخ »🇮🇷✋
👉👉 @Sheikh_Shookh
🇮🇷
مراسم بزرگداشت چهلّم «آقای شهید ایران» در تهران، قم و مشهد
🔺دفتر رهبر انقلاب: همزمان با ایام چهلمین روز تشییع تاریخی و تدفین پیکر مطهر آقای شهید ایران، مراسم بزرگداشت آن رهبر عظیمالشأن و خانوادۀ ایشان از سوی حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای در تهران، قم و مشهد برگزار میشود.
▪️تهران: سهشنبه ۲۷ مرداد، از ساعت ۱۷ تا ۱۹، در شبستان مصلای امام خمینی(ره)
▪️قم: چهارشنبه ۲۸ مرداد، بعد از نماز مغرب و عشاء، در حرم حضرت فاطمه معصومه (س).
▪️مشهد: پنجشنبه ۲۹ مرداد، بعد از نماز مغرب و عشاء، در حرم مطهر رضوی.
#همصداییباخوارج_هرگز
#اعتمادبهمسئولان_قطعاً
#مطیعامررهبریم
🟥 ⃟ @marsad #مـرصــــاد
🔰جنگ فقط موشک و میدان نظامی نیست!
🤔 شاید براتون سؤال باشه که چرا با وجود احتمال تشدید درگیری نظامی، من بیشتر درباره اقتصاد و فرهنگ به خصوص بی حجابی و تهدید برهنگی صحبت میکنم؟
🔸چون واقعیت اینه که جنگ فقط در میدان نظامی اتفاق نمیافته.
به عنوان مثال، ترامپ اعلام کرده علاوه بر تحریم دریایی، فشار اقتصادی رو از هفته آینده دو برابر میکنه.
🔹دشمن قصد داره با فشار اقتصادی، محدود کردن تجارت، ضربه زدن به معیشت مردم و همزمان با جنگ فرهنگی و اجتماعی و تشدید اقدامات ضد عرف و شرع، فرسایش جامعه از داخل شکل بگیره!
ولی آیا شما دکترین دفاعی خاصی در حوزه اقتصاد و فرهنگ از مسئولین مشاهده میکنید؟
🔹اگر برای حفظ معیشت مردم، تقویت اقتصاد و مقابله هوشمندانه با آسیبهای فرهنگی و اجتماعی جدی عمل نکنیم، ممکنه دشمن بدون شلیک حتی یک موشک، به بخشی از اهدافش که فروپاشی اجتماعی هست برسه.
🔸پس باید همه جبههها رو با هم ببینیم؛ دفاع فقط نظامی نیست، اقتصاد و فرهنگ هم خط مقدماند.
مهدیه_شادمانی
™ @antisaloosion
هدایت شده از دارالذکر
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤هماکنون؛ قابی از حضور زائران در جوار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر حرم مطهر رضوی در آستانه لحظات ملکوتی اذان صبح. ۱۴۰۵/۰۵/۲۶
💻 گزارش مستمر حال و هوای مزار امام مجاهد شهید در رواق دارالذکر تا چهلمین روز تدفین ایشان در رسانه KHAMENEI.IR
🖥 @daarozekr
هدایت شده از جهاد تحول و تبیین
🇮🇷 امام خمینی: اگر روزی اسرا برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانید و بگویید خمینی در فکرتان بود.
۲۶مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن ایران اسلامی گرامی باد.
هدایت شده از جهاد تحول و تبیین
کمرش را شکستند؛ نام علی را نتوانستند
امروز، سالروز آزادی من و برادر مرحومم، حسین، از هفت سال اسارت در چنگال حزب بعث عراق است؛
هفت سالی که هر روزش یک عمر بود و هر شبش، امتحانی برای ایمان و ایستادگی.
اما آنچه میخواهم امروز برایتان روایت کنم، خاطرهای است که سالها از آن گذشته، اما هنوز صدای آن کابلها و فریادهای آن افسر بعثی در گوشم زنده است.
و شاید از همه عجیبتر اینکه، در میان آن همه شکنجه و خشونت، چیزی که دشمن را بیش از هر چیز دیگری به خشم آورد، فقط یک نام بود:
علی.
پشت یک میز آهنی بازجویی، دو افسر بعثی نشسته بودند.
یکی چاق بود، با سبیلی پرپشت و چهرهای که خشم و کینه از آن میبارید؛ دیگری با چشمانی تیره و نگاهی سرد و بیرحم.
کنارشان نیز مترجمی از سازمان منافقین نشسته بود.
روی میز، پارچه و آب یخ و چند بطری نوشابه قرار داشت؛ اما درست در کنار آنها، وسایلی دیده میشد که معنای واقعی این بازجویی را بهخوبی نشان میداد: شوک برقی، کابل، اره برقی و انبر دست.
افسر چاق با تحقیر به حسین نگاه کرد و گفت:
«بنشین!»
بازجویی شروع شد.
نام... نام پدر... نام پدربزرگ...
من و حسین از قبل با هم قرار گذاشته بودیم که بعثیها نفهمند ما برادریم؛ چون میترسیدیم اگر بدانند، برای انتقام، هر دویمان را بیشتر آزار دهند.
از طرفی، اگر روزی به اردوگاه منتقل میشدیم و صلیب سرخ جهانی ما را میدید و امکان نامهنگاری فراهم میشد، میخواستیم راهی برای رساندن خبر به خانواده باقی بماند.
قرارمان این بود که حسین از شاخه پدری و من از شاخه مادری پاسخ بدهیم.
افسر پرسید:
«اسمت چیست؟»
حسین آرام گفت:
«حسینعلی.»
پرسید:
«نام پدرت؟»
ـ «رجبعلی.»
«نام پدربزرگت؟»
ـ «حیدرعلی.»
ناگهان چهره افسر تغییر کرد.
انگار چیزی در درونش شعله کشیده باشد، زیر لب گفت:
«علی... علی...»
و هر بار که این نام را بر زبان میآورد، خشمش بیشتر میشد؛ گویی همین سه حرف، چکشی بود که بر مغزش فرود میآمد.
ناگهان فریاد زد:
«لشکر؟!»
حسین پاسخ داد:
«لشکر ۸ نجف اشرف.»
ـ «گردان؟!»
ـ «حیدر کرّار.»
ـ «گروهان؟!»
ـ «علیبنابیطالب.»
ـ «اهل کجا هستی؟!»
ـ «نجفآباد.»
دیگر چیزی از آرامش در چهره افسر باقی نمانده بود.
با خشم فریاد کشید:
«همه چیزت علی است!
نامت، نام پدرت، نام جدت، لشکرت، گردانت، گروهانت... حتی شهری که از آن آمدهای، نجف است!»
لحظهای مکث کرد و با عصبانیت پرسید:
«اصلاً این علی کیست که اینگونه همه چیز شما شده است؟!»
بعد دوباره فریاد زد:
«فامیلیت چیست؟!»
حسین گفت:
«رستمی.»
افسر لبخندی زهرآگین زد و با تمسخر گفت:
«تو که همه چیزت علی است، چرا فامیلیت رستمی است؟! خب بگو آن هم رستمعلی!»
حسین آرام به او نگاه کرد.
آرامشی که شاید برای آن افسر از هر فریادی خشمآورتر بود.
و گفت:
«رستم، قهرمان اسطورههای ما ایرانیان در شاهنامه فردوسی است؛ اما او نیز در برابر عظمت علی، غلامی از غلامان علی است.
مردم ما با علی زندگی میکنند؛
با نام علی بر سر سفره مینشینند،
با یاد علی به میدان میروند،
و با شوق دیدار علی، نماز میخوانند.»
دیگر چیزی از خویشتنداری افسر باقی نمانده بود.
فریاد زد:
«خفه شو، رافضی کثیف!»
و از جا پرید.
خدای من...
به سمت وسایل شکنجه رفت.
قلبم چنان میتپید که صدای ضربانش را میشنیدم.
نمیدانستم کدام را برمیدارد...
شوک برقی؟
کابل؟
اره برقی؟
یا دسته کلنگ؟
من برادر کوچکتر حسین بودم و تحمل دیدن آن صحنه را نداشتم.
چشمهایم را بستم.
صدای نفسهای خشمآلود افسر را میشنیدم...
و بعد، صدای فرود آمدن کابل بر بدن حسین.
یکی...
دو تا...
و ضربهای دیگر...
چشمهایم را باز کردم.
لباسها و صورت حسین غرق خون شده بود.
در آن لحظه، بیاختیار در خودم فریاد زدم:
«ای کاش مرده بودم و این صحنه را نمیدیدم!»
حسین نیمهجان روی زمین افتاده بود.
اما خشم آن نامرد هنوز فروکش نکرده بود.
دوباره به سمت میز رفت.
این بار...
دسته کلنگ را برداشت.
و با تمام خشمی که در وجودش بود، ضربات سنگین و وحشیانهای بر کمر حسین فرود آورد.
ضربه...
و ضربهای دیگر...
و باز هم ضربه...
و در همان لحظات بود که کمر حسین شکست.
سالها گذشت.
حسین، به خاطر همان کمر شکسته، سالهای طولانی بر تخت افتاد و درد کشید.
و در واپسین سالهای زندگی، مدتی طولانی در بیمارستان جانبازان در کما بود.
و من، برای تسکین دل خودم، آن لحظات اخرین را که در شب عید غدیر بود اینگونه تصور میکنم؛
که گویی از جانب همان مولایی که حسین، آن روز در اسارت، به عشق او ایستاده بود، دعوتنامهای برایش رسیده بود...
دعوتنامهای از جنس عشق، از جنس وعده، از جنس همان ایمانی که حسین ان روز در مقابل دشمن ایستاده بود .
شاید اگر آن دعوتنامه را میشد خواند، نوشته بود:
«حسین عزیز...
ما اهلبیت، اگر کسی در حق ما کمترین خوبی کند، پاداشی بزرگ برای او خواهیم داشت.
هدایت شده از جهاد تحول و تبیین
ما رنجهایی را که تو و دیگر ازادگان عزیز برای دفاع از راه ما تحمل کردید، فراموش نکردهایم.
همه را دیدیم و همه را به خاطر سپرده ایم.
اکنون، در شب عید غدیر، در شبی که جشن و سرور همه کائنات است،
تو را به میهمانی بزرگ خود دعوت میکنیم.
بیا
و حسین رفت...
امروز، در سالروز آزادی من و حسین از هفت سال اسارت،
به یاد برادرم حسین و همه آزادگان و شهدایی که برای این سرزمین و این باور ایستادند،
از شما میخواهم:
برای شادی روح حسین، فاتحه ای بخوانیم.
خدایا، حسین و همه ازادگاان سفرکردهمان را در پناه رحمت خود قرار بده.
و سلام بر مولایی که ،
که نامش در زندان بعثیها هم،
برای دشمن تیشه بود
و برای ما، پناه
مزدورهای اسرائیل لمها و کلیپهای هنجاررشکن بیحجابی و نیمه برهنگی را با صحنه سازی تهیه میکنند پخش میکنند تا جامعه را اینگونه نشان بدهند خیلیها هم غافلانه آنها را نشرمیدهند
سید حسین
دولت سایه تطهیر شدنی نیست