آدم ضعیفی نبود؛
اما دیگه حوصلهی سختیها رو نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد؛
به ندیدن، ندونستن و رفتن برای همیشه...
مرگ همین است، همینکه هموطنهایمان حالِ خوبی ندارند و ما برای از بین بردن درد قلبشان کاری از دستمان برنمیآید.
توراباجاننمیخواهمکهروزیمیشودفانی
توراباجانِدلجویمکهتاروزِاَبدباشی .
گذشته یه چمدونه. محتویات این چمدون روی ما تأثیر داشته اما کل این چمدون بخشی از هویت ما نیست، و لازم نیست همهجا با خودمون حملش کنیم. بلکه میتونه گاهی توی کمد بمونه تا بتونیم به بقیه زندگی برسیم.
احساس میکرد درونش همهچیز مُرده است و مطلقا هیچچیز در او باقی نمانده است.
من هیچوقت دربارهی تو به کسی نگفتم، اما تو رو بارها در نوشتههام دیدن.