توراباجاننمیخواهمکهروزیمیشودفانی
توراباجانِدلجویمکهتاروزِاَبدباشی .
گذشته یه چمدونه. محتویات این چمدون روی ما تأثیر داشته اما کل این چمدون بخشی از هویت ما نیست، و لازم نیست همهجا با خودمون حملش کنیم. بلکه میتونه گاهی توی کمد بمونه تا بتونیم به بقیه زندگی برسیم.
احساس میکرد درونش همهچیز مُرده است و مطلقا هیچچیز در او باقی نمانده است.
من هیچوقت دربارهی تو به کسی نگفتم، اما تو رو بارها در نوشتههام دیدن.
میگفت:این خاصیت دوست داشتن بود. تو با کلماتِ سادهات میتوانستی بر روی زخمی که مدتهاست خونریزی میکند، مرهم بگذاری.