میگفت:این خاصیت دوست داشتن بود. تو با کلماتِ سادهات میتوانستی بر روی زخمی که مدتهاست خونریزی میکند، مرهم بگذاری.
من آنقدر درد داشتم که همهچیز، حتی پلک زدن برایم دشوار بود؛ اما با این حال به تو گفتم: «عزیزِ من، طاقت بیاور، چرا که زندگیِ تو نباید تماماً در اندوه خلاصه شود.»
دلم دارد میترکد. هیچوقت اینطوری نشده بودم؛ اینقدر تلخ و بیهوده! یک چیزی را از من گرفتهاند. نمیدانم چه کسی و کجا و چرا...
و آنقدر در راه تو، یکطرفه تلاش کردم که حالا انگار از میدان جنگ برگشتهام، خسته و فرسوده.