۱۸ سالگی عزیز،
ما با هم غریبه نبودیم، یادت هست تو من را کشان کشان کشیدی پرت کردی میان مسئولیت بزرگ کردن خودم !؟
من خاطرم ماند، فردای روز رسیدنت تو که به رسم زیستن، رسیده بودی به من را گرفتم، شکافتم، همان شکل که نخواستنی بود بافتم، و انداختم روی شانهی راستم و رفتم در چاله، در چاله که بودیم تو از هر غمی مشتی رویا برداشتی، چون سنگین بود مشتهای بزرگسالانهات منِ تازه به دوران رسیده زیاد میافتادم و سرم به سنگ میخورد، سر به سنگ خوردهام هم گاهی از تو ترس به دل میگرفت، ترسش را مچاله میکرد، میانداخت روی چشمان من، تو بالم را تراشیدی، که بالبال نزنم برای پرواز که بلد شوم درست، خوشحال و معمولی، همان شکلی که هستم راه بروم و اگر لازم شد بدوم و اگر هم ناچار شدم بخزم و اگر هم خواستم برقصم، من هم دویدم و بسیار رقصیدم، به ساز هیچکس نه، به ساز خودم، رقص ما خراش بسیار داشت، چون ساز ما فقط برای خودمان رقصیدن داشت، رقص و معنا و دلیل داشت، فقط برای خودمان.
حالا من تو را ذرهذره میان بافتن نوزده و بعد و بعدترش ادامه میدهم و در نهایت، بدرود.
راشین.