eitaa logo
دفترچهٔ‌وینچستر
191 دنبال‌کننده
123 عکس
370 ویدیو
4 فایل
⌑ دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه می دهند. اینجا؟ هرچی، بیشتر «سوپرنچرال» بیا تا غبارِ سکوت را از آیینهٔ دل بزداییم : https://harfeto.timefriend.net/17773881536528
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعضی آدم‌ها از همان اول معلوم است که قرار نیست فقط در حاشیه بمانند. حتی اگر دنیا مدام سعی کند به آن‌ها یادآوری کند که جای امن‌تری هم وجود دارد، باز هم چیزی در وجودشان هست که آن‌ها را به دل خطر می‌کشاند؛ نه از سر بی‌فکری، بلکه از سر نیازی عمیق به اینکه ثابت کنند می‌توانند، حق دارند، و باید راه خودشان را بروند. جو برای من یکی از همان آدم‌هاست. او فقط یک دختر جوان در دنیای شکارچی‌ها نبود. او نماد آن بخشی از انسان است که نمی‌خواهد صرفاً تماشاگر باشد. نمی‌خواهد پشت سر دیگران بایستد و فقط نگران برگشتنشان بماند. بعضی آدم‌ها برای این ساخته نشده‌اند که فقط منتظر بمانند؛ درونشان چیزی هست که آن‌ها را وادار می‌کند وارد میدان شوند، حتی اگر همه‌ی دنیا بگوید «این‌جا جای تو نیست». شاید چیزی که جو را ماندگار می‌کند، فقط شجاعتش نباشد؛ بلکه این است که شجاعتش خیلی انسانی بود. او ترس را نمی‌کشت، با ترس جلو می‌رفت. این فرق مهمی است. آدم‌های زیادی از بیرون نترس به نظر می‌رسند، اما جو از آن‌هایی بود که واقعی‌تر از این حرف‌ها بود. می‌شد تردید را در او دید، می‌شد اشتیاقش را فهمید، می‌شد آن نیاز عمیقش به اثبات کردن خودش را لمس کرد. و همین باعث می‌شد شجاعتش از جنس نمایش نباشد، از جنس انتخاب باشد. در او یک جور عطش برای دیده شدن وجود داشت؛ نه دیده شدن سطحی، نه برای جلب توجه، بلکه برای این‌که به رسمیت شناخته شود. برای این‌که دیگران او را فقط با نسبت‌هایش تعریف نکنند. نه فقط دخترِ الن، نه فقط کسی که باید محافظت شود، نه فقط یک چهره‌ی جوان در حاشیه‌ی ماجرا. او می‌خواست خودش باشد؛ با اراده‌ی خودش، با خطرهای خودش، با انتخاب‌های خودش. و این خواستن، خودش نوعی مبارزه بود. رابطه‌ی او با دین هم همیشه برای من تلخی خاصی داشت. چون میانشان چیزی ناتمام جریان داشت؛ چیزی میان تحسین، نزدیکی، و فاصله. انگار هر دو از دو دنیای نزدیک اما ناسازگار آمده بودند. جو می‌توانست کسی باشد که فقط شیفته‌ی دین شود، اما برای من او فراتر از این بود. او کسی بود که در کنار آن کشش، هنوز خودش را حفظ می‌کرد. هنوز می‌خواست هویت خودش را داشته باشد، نه اینکه صرفاً در سایه‌ی یک مرد قوی‌تر تعریف شود. و همین باعث می‌شود احساساتش رنگ ضعف نداشته باشد؛ برعکس، رنگ انسانیت داشته باشد. جو یادآور آدم‌هایی است که مدام باید برای حقِ جدی گرفته شدن بجنگند. کسانی که توانایی دارند، اراده دارند، اما باز هم چون جوان‌ترند، چون لطیف‌تر به نظر می‌رسند، چون دیگران نگرانشان می‌شوند، مجبورند بیشتر از بقیه خودشان را ثابت کنند. این خسته‌کننده است، تلخ است، اما در عین حال چیزی در آن‌ها می‌سازد که محکم‌ترشان می‌کند. شاید به همین دلیل است که جو، با وجود حضور کوتاهش، در ذهن می‌ماند. چون بعضی آدم‌ها لازم نیست سال‌ها بمانند تا اثر بگذارند. گاهی یک نفر فقط کافی‌ست مدتی کوتاه در داستان باشد، اما آن‌قدر صادق، آن‌قدر زنده، آن‌قدر پر از میل به بودن باشد که بعد از رفتنش هم جای خالی‌اش حس شود. برای من، جو نماد آن آدم‌هایی است که نمی‌خواهند دنیا فقط از آن‌ها مراقبت کند؛ می‌خواهند خودشان هم بخشی از حفاظت باشند. کسانی که نمی‌خواهند کنار گذاشته شوند فقط چون دوست‌داشتنی‌اند یا آسیب‌پذیر به نظر می‌رسند. آن‌ها می‌خواهند با تمام شکنندگی انسانی‌شان، باز هم در خط مقدم بایستند. اگر خودت شبیه جویی، اگر بارها حس کرده‌ای باید بیشتر از دیگران تلاش کنی تا جدی گرفته شوی، اگر از اینکه فقط برایت تصمیم بگیرند خسته‌ای، اگر درونت چیزی مدام می‌گوید «بگذار خودم امتحان کنم» بدان که این خواستن، این اصرار برای داشتن جایگاه خودت، ضعف نیست. این همان آتشی است که هویت آدم را می‌سازد. و شاید غم‌انگیزترین بخشِ آدم‌هایی مثل جو همین باشد: این‌که دنیا همیشه به آن‌ها فرصت کافی نمی‌دهد، اما همان فرصت کوتاه را هم آن‌قدر واقعی زندگی می‌کنند که فراموش کردنشان ممکن نیست. _به قلمِ M.
یک روز بالاخره کور میشم و با ترکیب شاهکار عینک و عصای سفید ظاهر میشم
زد عزیزم تولدت مبارک؛ امید که سالی پر از نور، آرامش و لبخند در پیش داشته باشی.
بازم فوت کردید؟