eitaa logo
ᴰⁱᵃʳʸ ᵒᶠ ᵃ ᶜˡᵘᵐˢʸ ᵍⁱʳˡ
242 دنبال‌کننده
583 عکس
13 ویدیو
14 فایل
خب دوباره چنل زدم Welcome to this clumsy girl diary I am Wade, 𝙢𝙚: @AClumsygirl . چنل تقدیمی ها: https://eitaa.com/wadebib . پرایوت: https://eitaa.com/Diaryofaclumsygirl2
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ی آکوما اسمش پراشا عه
هدایت شده از ‌ 𝖬ˊ𝖾 ─core :
امیدوارم خرابش نکنم🎀
ᴰⁱᵃʳʸ ᵒᶠ ᵃ ᶜˡᵘᵐˢʸ ᵍⁱʳˡ
امیدوارم خرابش نکنم🎀
وید ماشالا به سرعتت😭🤣💘💘💘💘🤏🏻🤏🏻🤏🏻🤏🏻🤏🏻
هدایت شده از ⭒جغدتنها𝅄✧
💔 𓄹ֺ໋ 𔓘 ˒˓ 𖤐 ࣪ ‹𝟹 ⋆ @Alone_owl ࣪ ۪ 𐚁̸ ֺ۪ ⭒ ݂ ٫٫
دخترمتاج سرم(رفرنس داشت)
اسم: اِنو سوژمازن سن: 18 قد: 173cm تاریخ تولد: 3 دسامبر(12 آذر) وابسته به: دسته پاکساز ها. پیشه: پاکساز، عضو تیم آکوتا. ابزار حیاتی: مار فلزی(هاجوکا) بستگان: سریشل میزاکیش(مادر، زنده یا مرده نامشخص) اِناژین سوژمازن(پدر فوت شده) نوژین سوژمازن(برادر بزرگتر، زنده یا مرده نامشخص). اخلاق: پر انرژی، شوخ، گاهی حواس پرت، سریع وابسته میشه، توجه‌ش بیشتر به بقیه‌ست، کمی عصبی، اصلا نمیشه از ظاهرش قضاوتش کرد. علایق: زانکا(بیش از حد)، هاجوکا، وقت گذروندن با پاکسازا، چسبیدن مثل کوالا به این و اون، شیرینی. تنفرات: هرچی بهشت و بهشت نشینه(جز رودو)، غر زدن سرش، تهدید شدن، لمس شدن از گردن و شونه ها، شکلات خیلی تلخ. گذشته: اِنو فرزند دوم خانواده سوژمازن بود که به عنوان یک زاغه نشین در بهشت(آسمان) متولد شده بود، زندگی انچنان سالمی نداشت. مادرش سریشل بعد از متولد شدن انو دائما به فکر شراب و نوژین بود و ذره ای به انو توجه نمیکرد و تنها لطفی که به او کرده بود دادن مار فلزی ای مثل عروسک به انو بود، پدرش هم یا به فکر نوژین بود یا درحال خیانت کردن به زنش. هر زمان که سریشل بر سر انو داد و بیداد میکرد انو هیچ چیزی نمیگفت و حتی بعد از اینها باز هم به سریشل میچسبید، سالها با سرعت میگذشت و رفتار سریشل باعث میشد نوژین فکر کند چون بزرگتر است برتری ای نسبت به انو دارد و با همین رفتارش کینه و تنفر را در انو رشد داد. خشم انو با این رفتار ها و سرزنش های خانواده اش بیشتر و بیشتر میشد و در این مدت ها انو فقط وقتی خشمگین میشد عصبانیتش را همانند کودکان با هاجوکا که یک مار فلزی بود درمیان میگذاشت، تا اینکه شبی داشت به اتاقش میرفت و صدای پدر مادرش و نوژین را شنید که داشتن در ارتباط با انو حرف میزدند. صحبت هایشان شروع به تبدیل شدن به دعوا شد و ان احمق ها حتی فراموش کرده بودند انو در خانه است، سریشل فریاد میکشید و نارضایتی اش از رفتار خودخواهانه نوژین را میگفت و نوژین هم ادعا میکرد که هیچ رفتار بدی ندارد و تمام مشکل خانواده انها از زمانی شروع شده است که انو متولد شده است، این حرف های بیهوده روی اعصاب اناژین میرفتند پس ناگهانی فریاد کشید و به سریشل حمله ور شد و اورا کتک زد، نوژین سعی کرد متوقفش کند اما نتوانست. انو که از پشت در این لحظات را میدید چشم هایش ریز شده بود، هنوز هم از سریشل متنفر بود اما بی صدا در را باز کرد و بطری شرابی خالی برداشت و ته ان را به دیوار کوبید. قبل از اینکه اناژین رویش را برگرداند به او حمله کرد و بطری را در کمرش فرو کرد و به پایین کشید و خونش روی صورت انو و نوژین ریخت، فریاد گوش خراش اناژین حتی به گوش همسایه ها رسید و باعث شد چندتای انها از خانه بیرون بیایند. شریسل که با چشم های درشت و شوکه شده ای به انو خیره شده بود داد زد و گفت: "از اولش هم میدونستم... تو همیشه یه هیولا بودی!" با این حرف شریسل نوژین با شوک نگاهی به انو کرد، سایه ای روی صورت انو شکل گرفته بود چیزی فراتر از نفرت و خشم.. در چشم هایش چیزی مثل پوچی بود، شروع کرد به قهقهه زدن و همان لحظه همان بطری را محکم از کمر اناژین بیرون کشید و به سمت شریسل پرت کرد. نگاهش به سمت نوژین چرخید اما ندیدش.. تا چشم هایش را برگرداند در خانه را دید که باز شده است، متوجه شد که نوژین قطعا فرار کرده بود تا این را گزارش دهد. با سرعت بلند شد و به سمت اتاقش فرار کرد و هاجوکا را از روی تخت برداشت و در آغوشش گرفت، اتفاقات با سرعت در سرش میچرخیدند که صدای وارد شدن چندین نفر را به خانه شنید گویا دیگر وقتی نداشت و به محض اینکه خواست قایم شود در اتاق باز شد... سریع دو نفر به سمتش امدند و اورا گرفتند، انو تقلا میکرد و نگاهش به سمت نوژین که با پوزخندی به او خیره شده بود برگشت و زیر لب با خودش قسم خورد اگر دوباره اورا دید فقط بکشتش. اما دقیقا کی؟ ایا اصلا قرار بود زنده بماند؟ چرا انقدر زود سرنوشتش به گودال کشیده شد؟ تا داشت به اینها فکر میکرد متوجه نشد چقدر زود اورا مثل یک انسان تنها به طناب ها بستند، فریاد های مردم به گوشش میرسیدند که پر از نفرین بود و تنها کاری که قبل از سقوطش کرد نیشخندی بزرگ بود و همان لحظه... انو سقوط کرد و بعد از ساعتی روی زمینی بیدار شد که انگار آشغال ها و بویی وحشتناک تمام بدنش را آزار میداد، سرفه کرد و به آسمان خیره شد و داشت فکر میکرد چگونه هنوز زنده مانده است؟
آقا کیتی در اصل هیچ مشکلی با رابطه میرای و لیونا نداره و ته ته دلش واقعا خوشحاله ولی ببینید همون جور که توی داستان کیتی تا اینجا دیدید کیتی اکثرا عزیزانش ازش گرفته شدن که در آینده تعداد این عزیزان بیشتر هم میشه پس کیتی احساس می‌کنه داره تنها میشه یا عزیزانش دارن کم کم تره میشن یا ازش دزدیده میشن پس نسبت که لیونا این احساس رو داره که انگار میرای رو لیونا از کیتی گرفته و دزدیدتش از اون ور چون دیگه تو داستان اکثرا میرای دیگه پیش لیوناعه و خیلی کم پیش کیتی پیداش میشه کیتی احساس حسادت هم می‌کنه چرا خواهرش دوست بچگیش رو ازش دزدیدن🤓☝🏻 پس کیتی اونقدا هم که فکرشو میکنید با لیونا مشکلی نداره حتی شاید خیلی دوسش داشته باشه و اگر کسی چیزی راجبش بگه یارو رو جر بده
پس کیتی خواهر زن سلیطه نیست 🦦
یکم همچنین یک ذره حساسه