کوچیک که بودم، خونه مامان بزرگم، هوا که خوب بود همه خیاری تو حیاط میخوابیدیم؛ من معمولا دیر خوابم میبرد مثل همین الان، سایه درخت انجیر و به و پیچ و خم برگای تاک، میوفتاد روی دیوار اصلی حیاط و شکلای عجیبی درست میکرد؛
میترسیدم ازشون.
خیره میشدم به درِ بستهی گاراژ و فکر میکردم الانه که اسمشو نبر از اونجا بپره تو حیاط و منو با خودش ببره.
لپ کلام اینکه چند وقته هرشب اون حس رو دارم، همونقدر ترسیده/ناراحت و پر از دلهره.
دلم برای دانشگاه، قرارای شهرداری با بچه ها و روزهای رنگیمون تنگ شده، یه عالمهی خیلی زیاد.