یکی از بهترین روزهای زندگیم تموم شد، با قلبی آکنده از درد و دلتنگی؛
توی ماشین عروسک عزیزم رو بغل گرفتم، که همچنان عطر اطهر رو داره/و منی که امیدوارم بوش تا ابد موندگار باشه:)).
"۲۱ام اردیبهشت ماه ۱۴۰۵"
ساعت ۱۱ و نیم، بعد از کلی موندن تو ترافیک رسیدیم به شهرداری، از دور یه موجود نرمالوی خندان (اطهر) اومد سمتمون، ظهرمون با بستنی و جوجهی ناز و ولو شدن کف نمازخونهی خاتم الانبیا و کتاب فروشی جنگل گذشت.
بعدش رفتیم ملت، وسط بازار قدیم، ناهار رو که زدیم فاطیما و معصومه به طرز مشکوکی ازمون جدا شدن (خائنین بزرگ).