#تلنگرانه
° براے توبہ🌊
°امروز و فردا نڪـن‼️
°از کجا معلوم🙄
°این نَفَسے ڪہ الان میڪشي🌪
°جزو نَفَس هاےِ آخر نباشہ⁉️
°خیلیا بـےخیال بودن😞
°و یهو غافلگیر شدن 💔
بزرگیمیگفت:
همهمردمنسبتبههمدیگهحقالناسدارن!!
پرسیدمینیچیڪهنسبتبههم؟
فرمودنوقتییڪیزارمیزنه
تاامامزمانشروببینه.
یڪیمبیخیالدارهگناهمیڪنه!
اینبزرگترینحقالناسیهڪهباهرگناه..
میفتهبهگردنمون(:💔"
حواسمونهستداریمچیڪارمیڪنیم؟
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
🍁بسم رب الشهدا وصدیقین 🍁
پارت ٢
پرتم کرد بیرون اتاق هلم داد از پله ها افتادم زمین تموم بدنم درد میکرد. بابام بالای پله ایستاده بود.
_تاوان دختری که حرف پدرشو گوش نده همینه. این اولش بود. اگه یکبار دیگه به هانا چیزی بگی از پشت بوم پرتت میکنم پایین! دختره خیره سر! تو باید زن آیهان بشی! حالاحالا ها اینجا میمونی تا بفهمی یه بند ماست چقدر کره داره!
رفت داخل و در و محکم بست. همه بدنم درد میکرد. طاقت حرف زدن نداشتم. نفسم بالا نمیومد. خودمو به زور بلند کردم و گوشه پله نشستم. روسریم گرفته بود. هوا خیلی سرد بود، اونم سردی دی ماه. تو گوشام باد میرفت. دست و پاهام یخ کرده بود. زانو هامو گرفتم تو بغلم! چند ساعتی با گوشیم خودمو مشغول کردم! اذان گذشته بود! هرموقع اذان میگفت احساس خوبی داشتم. ولی... نمیزاشت نماز بخونم! نمیزاشت حوالی ساعت 1 ظهر بود که بابا از پله ها اومد پایین. تا جایی رفت و وسط حیاط ایستاد. برگشت و بهم نگاه کرد!
_آرام! اگه تصمیم گرفتی امل نشی مثل اونا برگرد تو اتاق. دختره دیوانه
رفت! دوست نداشتم اسمم رو صدا بزنه! خودش اسمم رو گرفت آرام. بهم میگفت تو آرام جان منی. ولی... ولی... سوهان روش بودم! هوا خیلی سرد بود! داشتم یخ میکردم. همون حوالی بعد رفتن بابا در زدن! میترسیدم با این سر و وضع کسی منو ببینه! دوییدم پشت یکی از درخت های باغمون قایم شدم. در باز شد و یه آقایی که چنتا بسته غذا دستش بود اومد تو. اناهیتا هم اومد بیرون و غذا رو گرفت چنتا تراول داد به آقاعه. اون آقا رفت بیرون. منم از پشت درختا اومدم بیرون آنا منو دید! در بسته رو باز کرد چلو کباب بود! غذای مورد علاقه من! اون از قصد این کارو کرده بود. رفتم جای قبلیم و نشستم.. بهم پوزخند زد و یکی از کبابا رو جلو من کرد تو دهنش. دهنم آب افتاده بود. بعد هم رفت. قبل اینکه بره تو اتاق بهش گفتم
_میدونستی خیلی بد بخت و پس فطرتی؟
_اره همه اینو بهم میگن.
بعد هم قهقهه شیطانی زد و رفت. دستام میلرزیدن از سرما. خوابم میومد چشمامو بستم و خوابیدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که از سرمای شدید چشمامو باز کردم. هوا تاریک بود به دستام نگاه کردم از سردی هوا کبود شده بود. همینطور نوک انگشتام! هوا بارون میزد از سرما گریه می کردم هق هق میکردم.
_پس فطرت من سردمه! خیلی نامردی! خیلی کثیفی! شیطانییییی......
داد میکشیدم و حرف میزدم فریاد سر دادم که رعد و برق هوش و حواسمو پروند. میترسیدم! از رعد و برق میترسیدم داشتم جیغ میکشیدم که یه گربه سیاه و دیدم من از گربه میترسیدم
_اااعععععع بابا اااا کجایی بابا اااااا باباااا
انا خیلی زشتی! خیلی کثیفی علف هرزه!
از پنجره بهم پوزخند میزد موهام خیس شده بودن. گوشیم رو در آوردم و به بابا زنگ زدم. یه بار دو بار سه بار جواب نداد. پشت و پناهم علی اکبر بود. شمارشو گرفتم
_بله بفرمایید
_علی اکبر! سید! دارم یخ میزنم! دارم میمیرم از سرما! (صدای رعد و برق و جیغ) علییییی بیا خونمون! تورو به جدت قسم بیا... فقط برام چادر و روسری بیار لباس ندارم
گوشی رو قطع کردم انا از در اومد بیرون با پالتو و چتر اومد طرفم و با پاشنه کفشش هلم داد پایین سرم خورد به آسفالت خون میومد!
_چجوری میخوای ثابت کنی من این کارو کردم؟ (خنده شیطانی) بار اخرت باشه به من میگی هرزه
یه لگد دیگه بهم زد جیغ کشیدم
_من هرزه ام؟ هانا رو من تربیت کردم! دیدی که چقدر خانومه. مثل تو امل نیست
_امل تویی و اون هانا و اون آیهان خواهر زادهی کثیفت
_یه لگد زد به دهنم.
دهنم پر خون شد.
اومد طرفم و چونه ام رو گرفت
_خفه شو دختره امل ! نه خواهر زاده من کثیفه نه دختر من !
داشت حرف میزد که یه نفر از دیوار پرید تو
درست دیدم علی اکبر بود. اومد طرفم انا با دیدن علی اکبر رفت عقب. علی اکبر اومد پیشم رو زمین نشست با آستینش خون سرم و پاک کرد. دستمو گرفت و بلندم کرد. موهامو دست کشید از تو ماشینش یه روسری و چادر برام آورد. روسری و سرم کرد و چادرو گزاشت رو سرم دستمو گرفت و بلند کرد داشتیم میرفتیم
_آقای.... من نمیزارم آرام و ببری
علی اکبر برگشت سرش و پایین انداخت
_بله؟؟ ببخشید ولی شما مگه مدرکی چیزی دارید که خواهر بنده رو اینجا نگه دارین؟ ؟ ولی من همچین فکری نمیکنم. خدا همرو به راه راست هدایت کنه. خدا نگهدارتون.
_چی میگی؟ برا من فلسفه ای صحبت میکنه.
_من همچین فکری نمیکنم.
دستمو گرفت و رفتیم بیرون در 206 رو باز کرد و نشستم. سرم به شدت درد میکرد. بدون هیچ حرفی راه افتاد اشکام آروم میچکید روی گونه ام! علی اکبر اشکامو پاک میکرد. چشمامو بستم. آروم!... نمیدونم چقدر گذشت که که ماشین ایستاد. چشمامو باز کردم دلم همین خونه رو میخواست! ساده و زیبا. علی اکبر کمکم کرد پیاده شدم علی اکبر درو با کلید باز کرد. رفتم داخل. چهره خاله رو میدیدم. پریدم بغلش.
مادرانه....! چه حس خوبی بعد هم عمو سید رسول که محرمم بود اومد بغلم کرد
بیشتر تو بغل عمو سید رسول آرامش داشتم تا بابا داریوش. سدنا هم اومد تو بغلم. دوست داشتم این جمع رو. خاله میخواست حرف بزنه که علی اکبر دستشو به عنوان سکوت آورد بالا. منو برد تو یه اتاق دراز کشیدم رو تخت. یه حوله داغ آورد گزاشت رو پاهام. دوتا پتو گزاشت روم . موهامو پهن کرد رو بالشت و با حوله خشکش کرد .یکم گرم شده بودم .شعله بخاری رو آخر کرد . بعد هم رفت بیرون. پتو رو کشیدم رو خودم ،به اتاق نگاه کردم طراحی های زیبای چهره شهدا. از نه سالگیم تا حالا این خونه رو ندیده بودم. روی میز، اون گوشه یه کامپیوتر بود. کلی چفیه خاکی هم آویزون شده بود درست حدس زدم اینجا اتاق علی اکبر بود.معده ام درد میکرد هیچی نخورده بودم. داشتم به طراحی های زیبا نگاه میکردم که در باز شد و سدنا سادات اومد داخل. با یه سینی غذا اومد پیشم نشست.
_حالت بهتره آرام ؟
_خدارو شکر .
بلند شدم . نشستم .
_علی اکبر خیلی عصبانی بود.
_سدنا سادات؟
_جان دلم خواهرم؟
_آرزوم بود این کلمه رو از تو بشنوم.
بغلش کردم.
_اون روزا رو یادته آرام؟
_مگه میشه ؟ اون روزی که علی اکبر ۳ ساله بود .داشتیم باهاش بازی میکردیم
_اره . افتادم رو شکمش .بچه نفسش قطع شد .
بعد هم شروع کرد به خندیدن
_سدنا خداییش خیلی بد افتادی روش. ۸ سالت بود .شانسی که اوردین تو لاغر مردنی بودی.
_وای خدا مردم از خنده . تا دوروز مامانم نمیزاشت نزدیک علی اکبر برم.😂😂
سینی غذا رو داد دستم .
_بگیر بخور.
_خودت خوردی؟
_اره .
_دروغ نگی.
_نهنمیگم.
_سدنا سادات !! تو دروغ میگی از چشات معلومه.
_نه.خب مثل تو چشم آهویی نیستیم که چشمام رنگ دریاست
_😐.بگو
_اع ول کن دیگه بگیر کوفت کن 😐😐😐
از اجبار غذا رو خوردم .دلم برا دستپخت خاله تنگ شده بود .بعد از غذا خوردنم سدنا داشت میرفت.
_سدنا سادات
_جانم
_علی اکبر کجا میخوابه؟
_تو اتاق من .منم پیش تو میخوابم.
_خب بگو بیاد همينجا
_تو علی اکبر رو نمیشناسی؟ اون تا نصف شب با لپ تاپش کار میکنه.اعصاب آدم و خورد میکنه.
_باشه بیا زود تر.
سدنا رفت .منم رو تخت دراز کشیدم سدنا یکی از هودی هاشو بهم داده بود .منم پوشیدمش. چشمام گرم شد .و خوابیدم.نمیدونم چقدر گذشت که با یه صدای سخنرانی بیدار شدم داشت در مورد نماز صبح حرف میزد.از جام پاشدم علی اکبر بود داشت سدنا رو بیدار میکرد. من پاشدم موهامو جمع کردم رفتم تو روشویی . گرم شده بودم.وضو گرفتم .رفتم تو اتاق نشیمن عمو رسول ایستاده بود .علی اکبر کنارش. خاله فاطره و سدنا سادات هم پشتشون .منم چادر گزاشتم و رفتم کنار سدنا ایستادم. عمو رسول لبخندی زد و نماز و بست باهم نماز جماعت خوندیم .بعد نماز عمو دعا میکرد و ما آمین میگفتیم. این بهترین نمازی بود که بدون اجازه بابام خوندم .آرامشی تو این نماز داشتم که جای دیگه ایی نداشتم . رفتم سجده .با خدام راز و نیاز کردم.شکرش کردم که دوباره حتی برا یک ساعت من تو این خونواده ام از سجده پاشدم. عمو رسول داشت تسبیح میزد. خاله فاطره هم همینطور .سدنا سادات چادرشو تا کرد .علی اکبر همزمان با من رفت سجده .هنوز هم تو سجده بود سدنا سجادشو ممع کرد و رفت تا آب بخوره.خاله فاطره هی به علی اکبر نگاه میکرد. رفت نزدیکش .
_علی جان مادر ؟
عمو رسول تکونش داد یه تکون خورد و بلند شد از سجده.
_مادر چیکار میکردی؟خواب بودی؟
_از دیشب تا حالا نخوابیدم. صبح بخیر .من برم بخوابم یکی دوساعت .آرام میای باهام کارت دارم.
رفت تو اتاق سدنا .منم دنبالش رفتم درو بست
_اون زنه داشت بهت چی میگفت؟
_کی
_آرام تو دروغ نمیگی .راستشو بهم بگو.
_چیز مهمی نبود.
_آرام ،جون من .چیشده بود که منو به جد بزرگوارم قسم دادی؟
_آنا یه خواهر زاده داره.که ۴۵ سالشه.
_خب
_بابام میگه باید زنش بشی
_😳
_حرفشونو گوش ندادم .اومدم با حجاب برم بیرون که خودت آثارشو میبینی.
_دستش بشکنه.
_سید !
_آرام . من نمیزارم تو با خفت زن اون مرده ۴۵ ساله شی.
داشتیم حرف میزدیم که موبایلش زنگ خورد
_بله؟
روی موبایل رو گرفت
_آرام باباته
_بزار اسپیکر
_...پسره پرو با چه حقی دخترمو ر
بردی؟
_من نمیزارم زن اون آقای ۴۵ ساله بشه
_مگر دستم بهاین دختره نرسه.میگم پرد جواب نمیدی تلفنتو. به آرام بگو بار آخرش باشه روآنا دست بلند میکنه
_آرام دستشو رو خانم شما بلند نکرد .کم مونده بود خانم شما بیاد منو بزنه.ارام و از پله ها پرت کرد پایین.به نظرتون آرام خانم نسبتا محترم شما رو زده ؟
_خفه شو پسره ی احمق . اگه من ببینم بچمو تو خیابون که اون یه متر پارچه رو بزاره رو سرش زندگی و برات حروم میکنم
_شما میدونی حلال و حروم چیه؟خیلی جالب بود.نمیدونستم.
_ساکت شو من تا دودقیقه دیگهاونجام....
قطع کرد...
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
🍁بسم رب الشهدا وصدیقین 🍁
پارت ۳
علی اکبر رفت بیرون .دودقیقه بعد برگشت .
_بهشون گفتم تو پیش من میخوابی. فعلا بمون.
رو تخت دراز کشیدم ولی علی اکبر هیپیش پنجره راه میرفت. یهو ایستاد .
_آرام. آروم پشت سر من بیا از خواب بیدار نشن.
از جام بلند شدم. لباسمو رو پوشیدم و چادرم رو سر کردم .علی اکبر آروم راه میرفت و منم پشت سرش .لز در بیرون رفتیم علی اکبر سریع رفت بیرون منمرفتم .درو بست بابا اومده بود .از ماشین گرون قیمتش پیاده شد. انا هم همراش بود . خود زنی کرده بود! اومد طرف من و یه کشیده زد تو گوشم .گوش هام گز گز میکرد .انا اومد جلو
_داریوش این پسره هم بهم کشیده زد.
_ساکت شو ! بابا دستت به علی اکبر نخوره!
_ساکت شو. با این پسره کار دارم .
رفت سمتش یقش رو گرفت و چسبوند به دیوار.
_تو چیکار کردی؟ واسه دختر من تصمیم گیری میکنی؟
_شما که بلد نیستین .حد اقل من یکم تعصب داشته باشم رو خواهرم .
یکی زد تو گوشش .
_خفه شو پسره پرو. تو میگی من بی غیرتم؟
_اگهنبودی میزاشتی خانمت با این سر و وضع بیاد بيرون؟ یا میزاشتی یه اقای۴۵ ساله بیاد دخترت و بگیره ؟
_به تو ربطی نداره. بچه منه خودم براش تصمیم گیری میکنم!بعد هم زن خودمه دوست دارم اینجوری بیاد بیرون
_متاسفم براتون.خیلی بی غیرتی .من دستم به خانمت نخورده ! اون خودزنی کرده.
خوابوندتش رو زمین .ترسیده بودم .رفتم داخل خونه
_عمو رسول ..!!.!عمو ....بیا ....
عمو سریع پاشد
_چیشده دخترم ؟
_بابا اومده با علی اکبر دهن به دهن شد الان هم داره کتکش میزنه.
عمو سریع کتش رو برداشت و رفت بیرون منم پشت سرش .عمو رفت طرف بابا.بابا به صورت علی اکبر مشت زده بود!
_چیکار میکنی داریوش؟ جلو چشم من داری پسرمو کتک میزنی ؟
پشت مون سدنا و خاله اومدن.خاله رفت طرف عمو.بابا از رو شکم علی اکبر پاشد رفت سمت عمو رسول .علی سرفه میکرد .رفتم سمتش
_چرا از خودت دفاع نکردی؟.
_احترام بزرگتر رو باید داشت..
بلند شد نشست رو آسفالت
عمو رسول داشت با بابا حرف میزد
_ به به اقا رسول . با اون همهسواد فکر میکردم بچتو خوب تربیت کنی پسرت بی ادبی کرد ! داره واسه دختر من تصمیم میگیره!
_دختر تو دختر منم هست!خواهر اونم هست. ولیچرا ساعت ۵ صبح اومدی داری بچه منو کتک میزنی ؟ اونم تو کوچه منم بچمو خوب تربیت کردم . تربیت کرده تورو دیدم آمریکا داره واسه خودش میچرخه !
_ پس آرام رو کی تربیت کرده؟؟
_ ارام تا نه سالگی پیش من بود فکر کنم تنها چیزی که از تو یادشه کتک هاییه که تو میزدی الان هم عادت کردی صورت دخترت و همیشه سرخ بزاری نه؟! .من عادت دارم با مردا صحبت کنم.
_منم مردم.
_من مردی نمیبینم اینجا ؟ حتی علی اکبر من هم با همه جوونیش از تو مرد تره!
_آرام هم دختر من نیست !دیگه دختر من نیست
_خودم نگهش میدارم .رو چشمام
_داغه هردوشونو به دلت میزارم !هم آرام که دیگه دخترم نیست هم پسرت !
_برو ولی ! بدون سیلی زدن به یه سید بی جواب نمیمونه .
_برو بابا .
رفت نشست تو ماشین و از کوچه خارج شد .عمو دست علی اکبر رو گرفت و بلندش کرد .
_خوبی پسرم؟
_اره .بهتر از این بود که آرام رو تو کوچه کتک بزنه .
رفتیم داخل . علی اکبر رفت تو روشویی .منم لباسمو در آوردم. یه لیوان آب خوردم .رفتم پیش خاله و عمو.
_عمو رسول ،خاله جان .ببخشید. من از طرف بابام عذر میخوام.
_نه دخترم. بابای تو ازاول همین بود .من به خاله فاطره ات هم اشاره زدم که چیزی نگه و بزاره من حرف بزنم.
_خالهجان ببخشید . به خدا من هر روز دارم ازش کتک میخورم .یه جای سالم تو بدنم نموند .اگه دیشب علی اکبر نیومده بود یخ زده بودم و مرده بودم.
_الهی بمیرم برات دخترکم.
بغلم کرد .بازم همون حس خوب .تو بغل خاله بودم که صدای سدنا سادات و سید علی اکبر در اومد.
_مادر جان تو ۱۰۰ سال گذشته ما همچنین بغل عمیقی از شما نداشتیم والا
از بغل خاله اومدم بیرون رو به خاله کردم
_خاله شما از دست اینا چیکار میکنی؟
_اووف آرام جان ، میخوام با دمپایی دنبالشون کنم میگن ما سیدیم فردا پیش جدمون ازت شکایت میکنیم .خلاصه که بگم برات خاله جان خسته شدم .
_واقعا سدنا ؟
_نه خاله جان اینو فعلا کار نداشته باش .اون پسره! 😂
به علی اکبر نگاه کردم .لبخند میزد و سرشو به حالت اینکه من نمیدونم سمت سقف کرد .
_اره علی اکبر؟ تو همچین آدمی بودی من نمیشناختمت؟
_اع .من خوابم میاد .صبح شبانه تون بخیر .
_صبح شبانه ؟
علی اکبر رفت تو اتاق ،سدنا جوابمو داد
_از چیزاییه که خودش در اورد😂😂😂
_خدای من
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
🍁بسم رب الشهدا وصدیقین 🍁
پارت ۴
_باورش سخته میدونم ولی باید پذیرفت .بیا بریم بخوابیم.
همراه سدنا رفتم تو اتاق .تا چشمامو بستم خوابیدم. نمیدونم چقدر گذشت که با صدای الارام موبایلم بیدار شدم. بلند شدم سدنا نبود .موهامو شونه کردم اومدم ببافم که یاد اون روزا افتادم که علی اکبر موهامو میبافت. موهامو باز کردم و روی شونه ام ریختم . درو باز کردم رفتن بیرون. به ساعت نگاه کردم .۱۰ صبح وای من چقدر خوابیده بودم؟خاله تو آشپز خونه بود .آروم آروم رفتم تو آشپز خونه و یهو از پشت بغلش کردم دستامو گرفت و برگشت . موهامو گزاشت پشت گوشم .
_الهی قربونت برم.
_خدا نکنه .خاله جان یه چی بگم راستشو میگی؟
_اره قشنگم
_شما منو به عنوان دخترتون قبول دارین؟
_این چه حرفیه میزنی. تو عزیز منی .تموم دنیامی .حتی از سدنا سادات و سید علی اکبر بیشتر دوست دارم .يادگار خواهرمی.
_الهی فدات شم .
پریدم و بغلش کردم.
_آرام جان برو این علی اکبر بیدار کن .پدر منو در آورد. ساعت ۱۱ باید بره حوزه علمیه. هنوز بیدار نشد.
_اخه .روحانیت داره میخونه؟
_اره .رشته کامپیوتر هم دانشگاه درس میخونه.
_پس خیلی بچه درس خونه
_اووف دیوونه ام کرد خاله .تو چی میخونی؟
_ من ؟من درسم تموم شد . البته فارغالتحصیل شدم . ادامه ندادم .دندون پزشکم .
_آفرین به تو دخترم. برو بیدارش کن.
از آشپز خونه اومدم بیرون .رفتم تو اتاقش .درو باز کردم .رو تختش ول داده بود . به پشت خوابیده بود .یه پاش هم رو زمین بود .دوتا دستاش هم هر کدوم یه طرف .موهاش هم ریخته بود رو صورتش .رفتم نشستم رو تخت موهاشو زدم کنار
_سید . داداشی . آقا سید علی ! اقااااا
حجتالاسلام آقا سید علی اکبر موسوی .هی پاشو دیگه . مزخرف .
یکی زدم به پهلوش .
_اع
_هی زهر مار .پاشو دیگه حوزه کلاس داری.
_خا.
_موهامو نمیبافی؟
_الان میام.
از جاش بلند شد .رفت بیرون دوسه دقیقه بعد برگشت .اومد سمتم تبسمی کرد موهامو بافت .چقدر دلم تنگ شده بود برا این بافتن قشنگش .خاله بهش یاد داده بود .بافتنش که تموم شد شونه شو گرفتم و پریدم روش .از اینکه من موهاشو شونه بزنم خوشش نمیومد. پاهامو گزاشتم رو دستاش و نشستم رو شکمش . هرچی داد میکشید بی فایده بود.خاله هم مارو میدید میخندید..
_آرام جون من، ولم کن .میخوام برم حوزه .مسخرم میکنن.
_جورابای عمو رسول میکنم تو دهنت .
موهاشو قشنگ شونه زدم .یکمی ژل زدم. ولش کردم .خودشو تو آینه دید
_زشت شدی الان ؟
_به هر حال .
از اتاقش اومدم بیرون و روی میز صبحانه نشستم. برا خودم چایی ریختم. چشمم افتاد به گوشه اتاق
_خاله اون چیه
_صبح یه پیکی این آورد از طرف پدرته. وسایلته..
_پس ولم کرد؟
_خاله جان ۲۲ سال پیش ولت کرده بود! تو شیر دختری که رو پاهات موندی.
_فدات.
در همین حین علی اکبر اومد تو آشپز خونه. نشست رو به روم .چنتا لقمه برداشتم و موبایلم زنگ خورد. بلند شدم .یهو پهلوم درد گرفت صورتم از درد جمع شد درد تو.تموم بدنم پیچید .با یه دستم میز و گرفتم که نیوفتم
_آرام چی شد
_...هیچی....خوبم....جند روزیه همچین دردی میاد سراغم .
_مطمئنی ارام؟
_اره سید .خوبم.
موبایلمو جواب دادم
_بله؟
_hello, Miss rad(سلام خانم راد)
_Who are you again?(شما؟)
_I'm your sister. (من خواهرتم)
_yes?(بله؟)
_I'm hanna(من هانا هستم)
_really? (واقعا)
_yes
_I have nothing to say to you, don't call this number again(من هیچ حرفی باهات ندارم دیگه هم به این شماره زنگ نزن.)
_No!No!..
گوشی رو قطع کردم ،اون چرا باید به من زنگ میزد؟ نگاه متعجب علی اکبر و خاله رو دیدم
_هانا بود .از خارج زنگ زده بود
_اونوقت چرا فارسی حرف نمیزد
_چمیدونم .
رفتم تو اتاقم .تصمیم گرفتم برم پیش یکی از دوستام چمدونم رو باز کردم .اما ....یه چیز های دیگه هم بود توش. یه چند تا قاب عکس
عکس بابا بودیم با یه خانم .فکر کنم اون مادرم بود !روعکس دست کشیدم .یه پیرهن هم همراش بود .رفتم بیرون و خاله رو صدا زدم .
_خاله فاطره ....خالههههه .
_جانم
_بیا . علی اکبر تو هم بیا .
دویدم تو اتاق .خاله و علی اکبر هم اومدن .نشستن کنارم . عکس و به خاله نشون دادم اشکام بی اجازه میباریدن.
_خاله این مامانمه نه؟ بگو این مامانمه. بگو این کسیه که تشنه یه بغلم ازش بگو!.
خاله هم گریه میکرد. علی اکبر هم مثل من شوک زده بود ..
_ اره دخترم خواهرمه .عشقمه .
خاله هق هق میکرد..
_خاله این مادرمه!؟ این....این....مادرمه؟این....عزیز دلمه...؟....چرا زود رفت ؟ به خاطر من رفت؟ به خاطر وجود من رفت؟.... علی اکبر! خوش به حالت که مادر داری! خدا مادرتو برات نگه داره! اما من مادر ندارم!آنا راست میگفت. من باعث شدم مادرم بمیره! علی اکبر ...خوش به حالت..!....
از چشم علی اکبر هم اشک میچکید.حالم دست خودم نبود! نمیدونستم چی دارم میگم
_خاله این
پیراهن چیه؟این پیراهن چیه؟
خاله پیراهن و گرفت و بو کرد .
_دخترکم این پیرهن مادرته! آخرین لحظه تنش بود .
_😭😭😭
_گریه نکن آرام جان . مادرت رفت . باور داشته باش اینو.
_علی اکبر تو دیگه چرا این حرفو میزنی؟اگه مادرم بود میزاشت من از دست بابا کتک بخورم!؟
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
🍁بسم رب الشهدا وصدیقین 🍁
پارت ۴
بازم چمدون رو گشتم .حس خاصی داشتم احساس میکردم مامانم کنارمه ولی دستم بهش نمیرسه. یه لباس نوزاد بود.درش آوردم و دادم به خاله .خاله یهو ساکت شد .بعدش هم از حال رفت .مگه من چی گفته بودم ؟😢 علی اکبر بدو بدو رفت یه لیوان آب اورد .چند قطره روی صورت خاله ریختم. یواش چشم هاش رو باز کرد .
_مامان جان چیشده؟اون پیراهن چیه؟
خاله هق هقمیکرد.
_چیشده خاله جان . بگین ...تورو به روح مامان بگو
_دخترم! من.....من.....آرام جان ! پدرت آرزو داشت پسر داشته باشه . هی به فاطمه میگفت بچه اولمون باید پسر بشه فاطمه سال ۷۳ باردار شد
_من که متولد ۷۳ نیستم خاله؟
_فاطمه باردار شد .بابات عین پروانهدورش میچرخید .بعد چند ماه معلوم شد بچه فاطمه پسره...
_خاله فاطره ...!راست میگی
_مامان این چه حرفیه ؟
_وقتی موقع زایمان بچه مرده به دنیا اومد .... پدرت سه روز گم و گور بود ..فاطمه هم حسابی روحیه شو از دست داده بود اونموقع ها بهم میگفت دلم میخواست اسم اولین پسرمو بزارم علی اکبر ... مادرت خواب دیده بود ....خواب یه پسر که تو بغلشه.اما مرده. مادرت میگفت تو خواب علی اکبر صداشمیزدم . آرزو داشت ..... اصلا من همون روزا بهش گفتم من اگه باردار شدم و بچه پسر بود اسمشو میزارم علی اکبر! بعد بدنیا اومدن تو و فوت مادرت من بهت شیر دادم ... اون موقع ها....اون .....وقتی علی اکبر رو باردار شدم یه شب خواب مادرتو دیدم یه چادر سفید سرش بود. یه بچه خیلی خوشگل گزاشت تو بغلم بهم گفت. این علی اکبر توعه. از دخترم خوب مراقبت کن....
_خاله جان این پیراهن ....
_این پیراهن همون پیراهنیه که مادرت میخواست تن پسرش کنه! نمیدونی با چه زاری بچشو بردن.....
_خاله اینا رو چرا نگفتیییییییی......واقعا ؟خاله منکه دق میکنم .....
_مامان ....واقعا ؟ خاله پسر داشت !؟
_😔
دوباره چمدونو گشتم این چمدون چیزی بود که من ۲۲ سال دنبالش گشتم ....
یه آلبوم بود توش درش آوردم. ولی خاله گزاشتتش داخلچمدون
_نکن آرام ....! همچیو بهت گقتم...آرام من زجر میبینم با اینا ....بزارش تو ....چمدون بده من...
دستشو دراز کرد ...
_خاله نمیدم ...نزار ....نمیدم ...نمیخوام....
_بده آرام.... بهت میگم بده!
سرم داد کشید ...بازم مقاومت کردم....
_مامان جان ...بزار باشه دستش....مادرشه....بزار باشه پیشش ...
_علی اکبر حرف نزن ! ارام بده!
از اجبار بهش دادم .اومدم پاشم که دوباره درد اومد سراغم .
_اااه
_چیشده آرام؟ حالت خوبه؟ چته؟
_هیچی...چیزی نیست ....خوبم ...ااه
_آرام جان پاشو ببرمت دکتر ...
_نه علی اکبر ...خوبم..برو به کلاست برس ..
_مهم نیست آرام. بیا بریم.
_خوبم سید اصرار نکن.
_باشه ..خدا حافظ
بلند شد داشت میرفت
_علی اکبر
_جونم
_کلاست تموم شد میای دنبالم
_کجامیری ..
_میخوام برم پیش رفیقم بعدشم خرید.
_باشه میام
_مرسی 😊
_قربونت ..
رفت ... منم یوی از لباسامو پوشیدم روسری سبز سرم کردم و مدل قشنگی گره زدم چادرمو سر کردم کیفمو گرفتم و رفتم .
_خاله خدا نگهدار.
منتظر جواب نموندم .از دستش ناراحت بودم .از در اومدم بیرون که علی اکبر و دیدم . اومد جلوم
_بیا میرسونمت
_نه خودم میرم تو دیرت شد .
هوا بشدت سرد بود .یهو دوباره پهلوم درد گرفت صورتم از درد جمع شد
_چیشده ارام؟
_خوبم ..
_ارام بخدا خودمو میکشما.. چته
_فکر کنم به خاطر لگد های اناست
_سوار شو
سوار شدم سرمو به شیشه تکیه دادم موبایلش زنگ خورد.
_جانم فرید جان
_........
_چیشده....؟
_........
_چی میگی فرید ؟ راست میگی؟ باشه بی وقفه میام .خدا حافظ
_چیشده علی اکبر
_هیس ...حوزه آتیش گرفته....
آنقدر ماشین و تند میبرد که احساس میکردم الان از پنجره پرت میشم پایین ..حالت تهوع گرفته بودم ..جلو در یه حوزه ایستاد .پیاده شد ..منم پیاده شدم .مردم زیادی اون تو بودن .رفتم تو حیاط حوزه .میگفتن یه آخوند میان سال تو اتاقیه که آتیش گرفته ..علی اکبر یهو پرید تو همون اتاق .رفتم جلو یه آقایی اومد
_خانم نمیتونین برین داخل
_آقا داداشم رفت تو آتیش
یه نگاهی کرد
_شما خواهر علی اکبرید؟
_آقا برید کنار لطفا
رفت کنار منم رفتم نزدیک تر همه بیرون منتظر بودن .زنگ زدن آتش نشانی میگفتن خداروشکر که اتاق اصلی آتیش نگرفت .علت آتش سوزی گاز بود .میگفتن اتاقی که توش استراحت میکردن آتیش گرفت از سر اجبار رفتم سمت اتاق صدا زدم
_علی اکبر! علی اکبر !
یهو اون درد اومد سراغم ایندفعه شدید تر بود
_اااخ
دیوار حوزه رو گرفتم چنتا خانم اومدن کمکم ..انقدر شدید بود که نتونستم تحمل کنم جز سیاهی چیزی ندیدم ....
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
🍁بسم رب الشهدا وصدیقین 🍁
وقتی چشمامو باز کردم تو یه اتاق بودم .چنتا خانم اومدن بالا سرم
_خانم خوبی
_داداشم کجاست .
یکیشون رفت بیرون
_آقای موسوی آقای موسوی
چند دقیقه بعد علی اکبر اومد تو اتاق
_چیشد یهو آرام؟ حالت خوبه؟
_چرا پریدی تو آتیش ؟ نمیگی اگه بلایی سرت میومد چه خاکی تو سرم میریختم؟
_حالا که سالمم
_اون حاج آقا سالمه؟
_اره دوشش گرفتم آوردمش بیرون .تنگی نفس داشت. برا همین نفس کم آورد
_آخه
دستشو گزاشته بود پشتش
_دستت چیه
_ها...هیچی
_بیار دستتو ببینم
_نه
_حلالت نمیکنم.
دستشو آورد جلو باند پیچی کرده بود
_سوخت؟
_یه کوچولو.
_😒
_از قضیه اصلی دور نشیم . چرا پهلوت درد میگیره؟
_نمیدونم
_ّببرمت دکتر!؟
_نه خوب میشم
_پس پاشو بریم .
از جام بلند شدم .علی اکبر کمکم کرد رفتیم بیرون . سوار ماشین شدیم .با یه دست رانندگی کرد تا برسیم خونهنمیدونم چجوری رانندگی کرد .از ماشین پیاده شدیم و کمکم کرد از پله ها برم بالا درو باز کرد .اول سدنا اومد
_وای خدا مرگم بده چیشده تصادف کردین؟
سرو صورت علی اکبر سیاه بود
بعد سدنا هم عمو رسول و خاله فاطره
_وای علیاکبر مادر چتون شده؟ دستت چیشده ؟ آرام خوبی
مجبور شدم راستشو بگم
_رفته بودیم حوزه علمیه. اتاق استراحت آتیش گرفته بود یه حاج آقایی اون تو گیر کرد علی اکبر هم پرید تو آتیش تا نجاتش بده .دستشهم سوخت .منم پهلوم درد میکنه.
_خدا مرگم بده ... بیاین بشینین اینجا ....
نشستیم رو مبل .خاله رفت طرف علی اکبر دستشو گرفت
_مامان چیکار میکنی
_میخوام ببینم چه بلایی سر خودت آوردی
_مامان هیچی نشد .بازش نکن .ماموران اورژانس خودشون برام پانسمان کردن
_حرف بی حرف
_مامان درد میاددددد ااااععععععع.
_هی زهر مار تموم شد ..
پانسمانش رو باز کرد خیلی سوخته بود .
_آخ خدا مرگم بده چیکار کردی پسر!
_گفتن خوب میشه .ولم کن اه.
_یه روز من میمیرما تو حسرت این کاراییا...
عمو رسول اومد وسط
_خانم ول کن بچه رو
_اع وا آقا رسول شما چرا میگی؟.
_مامان بابا راست میگه اصن من کار دارم باید نقاشی کنم
_چی نقاشی کنی ها؟ از دنیا فقط نقاشی کشیدن و با کامپیوتر بازی کردن و یاد گرفتی .حالا خداروشکر حوزه رفتی .پسره خل .نمیگه برم زن بگیرم .
_آخه خانم این وقت زن گرفتنشه؟
_چشه مگه ماشالله بیست و رد کرده.
_خوبه همین یه ماه پیش بیست و رد کرده
_آقا رسول شما یه چیزیت میشه ها
_من چمه خانم
حواسشون از علی اکبر پرت شد .اونم تو فرصت مناسب جیم شد و در رفت .خاله که حواسش جمع شد پرسید
_وااا آرام خاله این پسره کجاست؟
_فرار کرد
_ماشالله چموشه عین خودت رسول آقا
_اع خانم عادت کردی به من گیر بدی ها؟
منم تنهامون گزاشتم .رفتم پیش سدنا دیدم داره گریه میکنه.
_چیشده سدنا ؟
_هیچی
چادرمو در آوردم و گزاشتم یه گوشه .لباسمو هم عوض کردم
_بگو سدنا جان
_هیچی دلم برا محمد حسین تنگ شد
_محمد حسین؟
_نامزدم .
_تو کی عروسی کردی که من نمیدونم؟
_۳ ماه پیش
_پس آقا داماد کجاست؟
_راهیان نور رفته، رئیس پایگاه اونجاست .
_خوش به سعادتش. تو همنگران نباش قربونت برم .
بغلش کردم
_حالا چه خبرشون بود اینا؟ چیکار به علی اکبر داشتن؟
_هچی بابا. بهش گیر دادن زن بگیر
_با این سنش چه وقت ازدواجش هست
_چمدونم والا .
_راستی تو چرا هی پهلوت درد میگیره؟
_خودمم هم نمیدونم .فعلا برم به آقای نقاشمون یه سر بزنم.
_باشه بامزه برو😂
از اتاق اومدم بیرون خاله و عمو رسول هنوز باهمجنگ داشتن. سریع ا
رفتم تو اتاق آقای نقاش .درو وحشیانه باز کردم
_چه خبرته
_دنبالمن
_دقیقا کیا؟
_عمو رسول و خاله فاطره
_دیوونه
_چی داری میکشی ؟
رفتم سمت تابلوش
_تصویر حضرت آقا
_چه قشنگ کشیدی
_بزار تموم بشه آرام جان بعد تعریف کن
_کار تو تعریفیه
_خب حالا
_تو دانشگاه نمیری؟
_امروز چند شنبه ست؟
_نمیدونم
_پنجشنبه س عزیزم.
_پس چرا رفتی حوزه؟
_حوزه کلاس نداشتم .بعضی اوقات با بچه ها میرین پیش حاج آقا قاسمی.
_آهان همون حاج آقا خوش صورته؟
_اره .
_تو چرا زن نمیگیری هم خودتو راحت کنی هم مارو
_نمیخوام زوره؟
_بله !کاملا زوره!
_آرام جونم!
_ها..
_قربون دستت یه آب بیار واسم
_زهر مار آرام جونم . تنبل .
رفتم بیرون .عمو رسول و خاله فاطره هنوز داشتن حرف میزدن .لهجه خاله رو دوست داشتم آخه تو شیراز زندگی میکردن .منم تا ۸ سالگی شیراز بودم
_چی میگی اقا رسول ؟ شما اومدی در خونه مارو از جا کندی به اقام اصرار کردی .وگرنه مگه آقام میزاشت شما پاتو تو خونهمو بزاری؟
_خانم من که انکار نمیکنم عزیزم
_اصن مو با شما قهروم.
_مو که کاری نکردم قربونت . اصن هرچی شما گفتی خانم .بده زشته دوتا بچه جوون داریم. دختر عروس کردیم انشاالله پسر دوماد میکنیم زشت نیست با این سنت قهر میکنی
_مگه مو چند سالمه؟
بحثشون خنده دار بود . یه لیوان آب پر کردم . داشتم از آشپز خانه میومدم بیرون که دوبار
ه پهلوم درد گرفت .یه درد خیلی شدید بازم همون درد .از درد جیغ کشیدم .لیوان از دستم افتاد پایین تکه تکه تکه شد .آب ریخت زمین چشمام سیاهی رفت و چیزی ندیدم. نمیدونم چقدر گذشت که چشمامو باز کردم .خاله و عمو و سدنا سادات و سید علی اکبر دور و برم بودن . هنوز درد داشتم. جیغ میکشیدم .
_اااااااااع علی اکبر تورو به جدت کمکم کن .خاله درد دارم ،...... عمو دارم میمیرم .
علی اکبر رفت تو اتاق سدنا برام مانتو و روسری پوشید .چادر سرم کرد . سدنا و علی اکبر کمکم کردن .بردنم تو ماشین . دراز کشیدم .سدنا رفته بود دانشگاه میگفت استادم روز های تعطیل اونجا تحقیق میکنه. پزشکی میخوند میخواست بدونه من چه مرضی دارم.من بودم و علی اکبر . درد داشتم. جیغ میکشیدم از درد .هی به یقه علی اکبر چنگ مینداختم حالم دست خودم نبود.....