eitaa logo
جهان پس از مرگ
14.6هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
7.1هزار ویدیو
87 فایل
▪ اخبار پس از مرگ ▪تجربه های نزدیک به مرگ ▪ داستان های واقعی از دنیای دیگر ▪ زندگینامه افرادی که از مرگ برگشتند 👈 مراقب اعمالمان باشیم، اَبد در پیش داریم ...😔 ☑️ #اذکار و #ادعیه_عـــــارفانه کانالی عالی👇 @khosravi12530 ☑تبلیغ کانالتون👇 @mmmm1253
مشاهده در ایتا
دانلود
🌏 قسمت چهارم 🔻چشم باز نمودم و خود را در مفروشی دیدم و جوان خوشرو و خوشبویی را دیدم که سر مرا به زانو نهاده و منتظر به حال آمدن من است و من برای برخاستم و به آن جوان سلام نمودم و او هم تبسمی نموده و جواب سلام داده و با من مهربانی نمود و گفت: بنشین که من نه پیغمبرم نه امام و نه ملک، بلکه حبیب و تو هستم. 🔻پرسیدم شما که هستید و اسمتان چیست؟ گفت: «اسمم است یعنی راهنما. من همان رشته محبت و ارتباط تو به علی بن ابیطالب و اهل بیت پیغمبر هستم و از تو هیچ جدایی ندارم مگر این که تو خود را با هوس‌ و از من دور کنی. سازگاری و ناسازگاریِ من با تو و بود و نبود من به دست و تو بوده، در صورت معصیت از تو گریخته‌ام و پس از توبه با تو همنشین بوده‌ام و از این جهت گفتم در مسافرت این از تو جدایی ندارم مگر هنگام تقصیر و یا قصوری که از ناحیه خودت بوده. و من همان خدا که به تو سپرده شده هستم، قرآن پر است از قصه های من است ولی افسوس که این همه قرآن خواندید و با من اظهار ناشناسایی می نمایید. من الان میروم و تو باید کمی استراحت کنی، خداحافظ.» 🔻تنها که ماندم به فکر احوال خود و حرف های هادی فرو رفتم، دیدم حقیقتاً رفتار های آدمی در دنیا خوابی است که دیده شده و حالا که و هوشیار شده‌ایم تعبیر آن خواب است که ظاهر می‌شود و هرکس به اندازه‌ی کم گذاشتن در دنیا افسوس و می‌خورد. ولی پشیمانی حالا سودی ندارد و در توبه بسته شده. در این اندیشه و غم و اندوه دوباره خوابم برد... ♨️ ادامه دارد... 📚 کتاب سیاحت غرب @Donyayebaadazmarg
🌏 قسمت هفدهم 🔻حرکت نمودیم و از حدود شهر که خارج شدیم، به زمین های گِل و رسیدیم و در دو طرف راه تا چشم کار میکرد جانورانی بودند به شکل ولی همه آدم بودند، بدنشان مو نداشت و دم نداشتند ولی به شکل بوزینه، و از فرج‌هاشان چرک و جوشیده بیرون میشد. 🔻از پرسیدم این زمین چه زمینی و این جانوران چه کسانی‌اند که از دیدن تعفن و کثافتشان دل آدم به شورش می‌آید و قطع میشود. گفت: زمین زمین شهوت است و اینها زناکارانند و از راه بیرون نشوی که گرفتار میشوی. مرا گرفت، افسار اسب را محکم گرفتم که مبادا از جاده مستقیم بیرون رود و اگرچه راه مستقیم و بود ولی پر گِل و لجن، و گاهی اسب تا ساق فرو می رفت. 🔻با خود میگفتم چه خوب شد که اسبی در این به من داده شد و خدا رحمت کند عیالم را که او برایم فرستاد، صدقه الله من تزوج فقد احرز نصف دينه (راست گفت خداوند که هرکس کند نصف دین خود را حفظ کرده است.) و خدا فرموده است: هنَّ لِباسُ وَأَنتُم لِباسُ لَهُنَّ (زن و شوهر لباس و حافظ و یکدیگرند). 🔻و میدیدم که بعضی از این را با سر از دار آویخته‌اند و آلتشان با میخ های آهنین به دار شده است و بعضی‌ها را علاوه بر این با شلاقهای سیمی می زنند و آنها صدای سسگ میدهند و آن زننده‌ها میگویند: "إخسَئُوا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونَ" (دور شوید و ساکت باشید). (کلمه إخسئو در زبان برای دور کردن سگ استفاده می‌شود...) ♨️ ادامه دارد... 📚 کتاب سیاحت غرب ‌‌┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈ 🥢👇 eitaa.com/joinchat/787349625C44347bd843
🌏 (قسمت بیست و ششم) 🔻هادی گفت بیا برویم به ﷼منزل خود استراحتی کنیم و یا در میان این باغات تفریحی کرده باشیم، تذکره که امضا شده (پارچه و ردایی از ابریشم با بافت طلا و نقره) هم که گرفتی. با خود گفتم این بیچاره بخاطر اینکه که مدل او ورای مدل عقل انسانی است ندارد و نمی‌داند که من چنان علاقه مند به این مجلس و اهل آن هستم که توانایی ندارم. 🔻ناگهان حضرات برخاستند و بر اسبهای خود شدند و اسب ها پرواز نموده از این شهر بیرون رفته و به مقام والای خود رهسپار شدند. من دست را گرفته با حسرت تمام رو به منزل آمدیم هر چه نظر کردیم آن نمایشی که اول داشتند دیگر نداشتند و آن به آنها از هم گسیخته گردید. گفتم خوب است فردا حرکت کنیم گفت: ممکن است تا ده روز در اینجا کنیم گفتم ده دقیقه هم مشکل است من هیچ راحت نیستم مگر این که به او برسم و یا به او باشم. 🔻گفت: چه پر طمعی تو، مگر ممکن است در این از حدود خود تعدی کردن، اینجا دار دنیای جهالت آمیز نیست که حیف و میلی رخ دهد و میزان سرمویی خطا کند. بله تفضّلاتی که دارند گاهی توجهی به دوستان کنند اما هوس‌ های بی ملاک اصلا اینجا نیست. دلم فرو ننشست ولی چاره ای نداشتم جز سکوت و هادی هم به غیر آن منطق منطقی نداشت پس فرو بستم تا منتظر باشم و ببینم خدا چه می‌خواهد. ♨️ ادامه دارد... 📚 کتاب سیاحت غرب ┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈ 🥢👇 eitaa.com/joinchat/787349625C44347bd843 🔴 حداکثری ☝️
🌏 (قسمت بیست و نهم) 🔻سفرمان دوباره آغاز شد چیزی نگذشت که به زمین رسیدیم، انسان هایی را دیدیم که به شکل سگ‌های متعفن بد شکل که بعضی چاق و بعضی لاغر بودند و صحرا پر از مرده بود که بوی گندش بلند بود و هر دسته از سگها در سر یک لاشه مرده در جنگ و جدال بودند و یکدیگر را می‌دریدند که مجال خوردن برای هیچکس نبود تا آن که همه از می افتادند و آن لاشه همان طور می‌ماند. 🔻دسته هایی بودند پر زور و سگهای را دور می‌ساختند و خود مشغول خوردن می‌شدند، تا چیزی هنوز نخورده، دیگران باز می آوردند بخاطر آن لاشه مرده یکدیگر را می دریدند و چون هر کدام به فکر خود بودند؛ دونفر با هم خوب نبودند و آن پر از سگ، و جنگ هفت لشکر برپا بود. إنما الدنيا جيفة وطالبها كلاب (دنیا مرداری است که خواهان آن سگ‌ها هستند.) 🔻و بعضی از آنها که این لاشه ها را می‌خوردند از دود و از پشت‌شان آتش بیرون می‌آمد و در خوردن تنها بودند زیرا به حالی گرفتار بودند که سگ‌های دیگر به نزدیک آنها نمی رفتند. گفت: اینها مال یتیم خواران و رشوه خوارانند. گفتم: هادی سفارش شده بود که ما دورتر از صحرای حرکت کنیم گویا راه را غلط نموده‌ایم گفت: «اشتباه نکرده‌ایم، آب زیر برهوت است و سموم مهلک او به ما نمی‌رسد.» از کنار حرص گذشتیم و رسیدیم به کنار زمین حسد. ♨️ ادامه دارد... 📚 کتاب سیاحت غرب ┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈ 🥢👇 eitaa.com/joinchat/787349625C44347bd843 🔴 حداکثری ☝️
🌏 قسمت سی و پنجم ( آخر ) 🔻دلتنگی ام با دیدار دخترم برطرف شد و به او گفتم میخواهم بروم میان آن های دور و با خود خلوت کنم، دلم از خستگی ها و شلوغی ها نا آرام است و اگر باشد با خدا و معبودم کمی مناجات کنم. دخترم گفت: به هر جا بروی تنها نیستی! کوه و دشت و باغ و هر ذره‌ای در اینجا با است. گفتم آنها در افق من نیستند، گفت: اگر ما نا محرمیم خوب، ما از محضرتان مرخص می‌شویم. 🔻رفتم به زیر هر می‌رسیدم شاخه خم می‌شد و صدا می‌زدند که ای مؤمن از میوه ما بچین بخور و صداهای آنها بسیار بود، من هم با دلی پر آه در جواب آنها خواندم: دلم ز بس که گرفته است میل باغ ندارم به قدر آن که گلی بو کنم دماغ ندارم 🔻دیدم درختی خود را بالا برد و با خود گفت: اگر میل نداشتی چرا آمدی. شنیدم دیگری می‌گفت یقینا مَلَک است که اهل نیست. دیگری گفت بلکه دیوانه است؟‌ ولی اینجا جای دیوانگان نیست یقین میکند؛ یکی گفت بابا تازه از قحطی به وفور نعمت رسیده از ذوق دهانش کلید شده است. دیدم از هر سری صدایی و از هر شاخه ای بار نمودند. 🔻گفتم باز رحمت به خیمه مراجعت نمودم. دیدم به در خیمه ایستاده و منتظر من است و هادی نیز مرا دید به طرف من آمد. به همدیگر رسیدیم پس از گفت به کجا می‌گردی؟ مهیای حرکت شو که به شهر برویم و علما و مؤمنین در انتظار تو هستند. آماده حرکت شدیم و به زیارت علما و شتافتیم. 🌸 و الحمدلله رب العالمین 🌸 ♨️ پایان داستان! 📚 کتاب سیاحت غرب ┈┈••••✾•🌿⚫️🌿•✾•••┈┈ 🥢👇 eitaa.com/joinchat/787349625C44347bd843