خوشا آن غم که یکروزاست و یکماهاست و یکسالاست
چه باید با غمت کردن که هر روزی و هر باری
درد عشقی کشیدهام که فقط، هرکه باشد دچار میفهمد
مرد، معنای غصه را وقتی، باخت پای قمار میفهمد
بودی و رفتی و دلیلش را، از سکوتت نشد که کشف کنم
شرح تنهایی مرا امروز، مادری داغدار میفهمد
دودمانم به باد رفت اما، هیچ کس جز خودم مقصر نیست
مثل یک ایستگاه ِمتروکم، حسرتم را قطار میفهمد
خواستی باتمام بدبختی، روی دست زمانه باد کُنم
درد آوارگیِ هر شب را، مردهی بی مزار میفهمد
هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دورتر شدم از او
علت شک سجده هایم را، مهُرِ رکعت شمار میفهمد
قبل رفتن نخواستی حتی، یک دقیقه رفیقِ من باشی
ارزش یک دقیقه را تنها، مُجرمِ پای دار میفهمد