چقدر با این متن همدردی کردم:
حالم ازت بهم میخوره؛
ولی عمیقا الان دوست دارم بغلت کنم و بوت کنم، دلم برات تنگ شده ولی حتی نمیخوام ببینمت.
حالم خوبه ها، یه دفه یادم میفته انگار همه موفق شدن بجز من، همه خوشبختن بجز من، همه به یه جایی رسیدن بجز من، همه دوست داشته میشن بجز من، همه زندگی میکنن و من فقط نفس میکشم.
کارما میگه:
وقتی یک شخص برای تو مناسب نیست، خدا کاری میکنه که اون به طور مداوم به تو آسیب بزنه؛ تا وقتی به اندازه ی کافی قوی بشی که بتونی بزاری بره.
این دیالوگ طناز طباطبایی توی یاغی رو خیلی دوست داشتم:
« بعضی وقتا خودت یکیو بزرگ میکنی، آدمش میکنی، گندهش میکنی، بعد دیگه خودتم زورت بهش نمیرسه.»
بیا بهم قول بده که وقتی ناراحتی خودتو، قایم و گم و گور نکنی، خیلی بی انصافیه وقتی ما باهم خندیدیم اما تو تنهایی گریه کنی.
غمهای خوب نشدنی کلمه نمیشن، اشک میشن پشت فرمون، حین آشپزی و گردگیری، دقایقی قبل از خواب، سر یه تیکه آهنگ، زیر دوش، وسط فشار کار، موقع جویدن غذا، میشن روزمرگی.
همه چیز رو تجربه کن ولی درگیرشون نشو، با هر نوع آدمی بگرد ولی شبیهشون نشو، هرجایی برو ولی خودتو حفظ کن، اگه بتونی تو اوج آزادی سالم زندگی کنی خوبه؛ نه اینکه تو محدودیت باشی و فکر کنی داری سالم زندگی میکنی.