از یه جایی به بعدم آدم همیشه مجبوره یه جوری رفتار کنه که انگار مثلا براش مهمه ولی فقط خودش میدونه که دیگه هیچی براش چندان مهم نیست
میگویند :
از هر چیز ، کمی باقی میماند
در شیشه کمی قهوه ؛ در جعبه کمی نان
و در انسان؛ کمی درد.
یجا خوندم فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل به یاد آوردن کسیه که هرگز اونو ندیدی، و چقدر دلم میخواد اینو به کسایی بگم که میگن بعد یمدت فراموشش میکنی و از یادت میره.
مرد ها منطقی حرف میزنند و احساساتی تصمیم میگیرند، زن ها احساساتی حرف میزنند و مثل مامور اجرای حکم اعدام به وقتش صندلی را از زیر پایت میکشند و خلاصت میکنند.
روانشناسه حرف خوبی میزد میگفت:
"قيمت رها كردن، چند ماه گریه كردنه. اما قيمت موندن تو يه رابطه سمى لحظه لحظه زجر كشيدنه."
میگفت: آدما همینن، وسط غذا خوردن سیر میشن و میکشن کنار وسط فیلم دیدن خوابشون میگیره و میکشن کنار وسط پیاده روی خسته میشن و میکشن کنار، به همین سادگی میتونن از آدم هم خسته بشن و برن.
نگران نیستم. همه چیز درست میشود.
آب ریخته روی زمین جمع نه، اما خشک میشود. قلب شکسته خوب نه، اما ترمیم میشود، و هنوز هم میتوان، در گلدانی شکسته گل کاشت.