یه دیالوگی بود که میگفت:
«تو از ظرف بیسکوئیت همیشه اون تیکه که شکسته رو برمیداری، چون فکر میکنی لیاقت خوبشو نداری»
و ما چقدر نرفتیم، نخوردیم، نپوشیدیم و آدما رو پس زدیم، چون هیچکس نبود که بهمون حس کافی بودن بده، هیچوقت حس نکردیم لیاقت داریم
جنگیدن، جنگیدن، جنگیدن. من از جنگیدن تا سر حد مرگ برای به دست آوردن هرچیز، حتی چیزهای بسیار کوچک، خستهام.
از آدمایی که فقط معذرت خواهی رو خوب بلدن و بعدش نه رفتارشون رو درست میکنن و نه جبران میکنن و نه حتی سعی میکنن، بدم میاد.
تا یکیو پین میکنی، گند میزنه.
تا به یکی اعتماد میکنی، گند میزنه.
تا به یکی احترام میذاری، گند میزنه.
تا یکیو با اسم قشنگ سیو میکنی، گند میزنه.
تا یکیو توی دلت از بقیه جدا میکنی، گند میزنه.
از اینکه آدما متعدد ناراحتم کنن خوشحال میشم؛ داری یکاری میکنی موقع کنار گذاشتنت ذرهای دلسوزی نکنم.
اون پیامِ «دلم برات تنگ شده»ای که منتظرش بودم رو باید قبلاً بهم میدادی. اون حرفی که میتونست خیلی چیزا رو از دلم دربیاره رو باید خیلی وقت پیش بهم میزدی چون الان، برای یه شروع دوباره و فراموش کردن اتفاقهای بدی که بینمون افتاد و مارو فرسنگها از هم دور کرد، خیلی دیر شده.
گریه کردن نشون دهنده این نیست که تو ضعیفی. از زمان تولد، همیشه یه نشونه بوده از اینکه زندهای.
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که:
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند.