صادق هدایت جمله خیلی قشنگی داره:
میگه که "اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی."
يكى از رفتارهاى تاكسيک من اينه كه خودم كل داستان رو ميدونم اما باز هم ميپرسم كه ببينم طرف مقابل چقدر خوب ميتونه بهم دروغ بگه تا راحتتر حذفش کنم.
مولانا: شمس، چرا بعضی آدمها میآیند و تمام زندگی ما را تغییر می دهند؟
شمس: چون بعضی آدمها برای ماندن نمیآیند؛ برای بیدار کردن میآیند.
مولانا: پس چرا رفتنشان اینقدر درد دارد؟
شمس: چون تو به حضورشان وابسته شدی، نه به درسی که برایت آورده بودند.
تنهایی باعث شد به همهی شَکهای توی سرم بها بدم و بزارم رشد کنن، اون شکها انقدر بزرگ شدن که دیگه عشق کمرنگ ترین مسئلهی مغزم شد.
من علاقهای ندارم قهرمان داستانت باشم؛
هرجا دلت خواست منو آدم بد معرفی کن،
فقط شب که با خودت تنها شدی،
به وجدانت دروغ نگو.
کم حرف شده ام، دوست ندارم توضیحی به کسی بدهم و هیچ توضیحی از کسی نمی خواهم، میشل مونتنی میگفت: "غم های کوچک پُرحرفند، غم های بزرگ لال" می ترسم که لال شده باشم.
من توى نشون دادن احساساتم اونقدر بدم، كه حتی اگه تمام دنيامو بهت بدم، باز فكر مىكنی برام مهم نيستی.