سعى كردم ساعت خوابمو درست كنم،
ولى ديدم دنيا از 12 تا 5 صبح خيلى بى صروصدا ، آروم و قشنگه.
میپرسی چه شد؟
غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟
نمیدانم.
رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم.
بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم، زندگی از این رو به آن رو شود، تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم.
میخواهم دروغ یک روز خوب را با همه تقسیم کنم؛ و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم، نه در حصار چهاردیواری یک خانه.
اینکه کسی ازتون دلخوره و
نیم ساعت بعد فراموش میکنه
نشونه بی ثباتیش نیست؛ اون فقط دوستون داره نمیخواد دلخور بمونه؛ پس یه وظیفه ندونین براش هردفعه قلبش رو به درد بیارین.
دوست داشتنِ بعضيآدمها، مثل اشتباه بستن دکمههای پیراهن است ! تا به آخرش نرسی نمیفهمی که از همان اول، اشتباه کردهای !
دوست نداشتم اینارو بهت بگم ولی هرجا بد آوردی، کم آوردی، هرجا باختی، هرجا برات نشد، هرجا اعتمادت نابود شد، هرجا دوییدی و نرسیدی، هرجا بد خورد تو ذوقت و ناامید شدی، هرجا دلخوشیات و آرزوهات جلو چشمت پر پر شد، یاد یه اقیانوس اشکی که برات ریختم بیوفت.
شاید دوباره خوندن همون کتاب، پایانش رو عوض نکنه؛
اما اگه هردو نویسنده رشد کرده باشن، همیشه میتونن یه فصل جدید بنویسن.
گاهی آدم آنقدر خسته میشود
که دیگر نمیخواهد کسی را تغییر دهد،
نمیخواهد بفهماند، توضیح دهد، ثابت کند.
فقط میخواهد در آرامشی غریب،
خودش را به خودش برگرداند.
-عباس معروفی.