سعى كردم ساعت خوابمو درست كنم،
ولى ديدم دنيا از 12 تا 5 صبح خيلى بى صروصدا ، آروم و قشنگه.
میپرسی چه شد؟
غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟
نمیدانم.
رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم.
بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم، زندگی از این رو به آن رو شود، تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم.
میخواهم دروغ یک روز خوب را با همه تقسیم کنم؛ و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم، نه در حصار چهاردیواری یک خانه.
اینکه کسی ازتون دلخوره و
نیم ساعت بعد فراموش میکنه
نشونه بی ثباتیش نیست؛ اون فقط دوستون داره نمیخواد دلخور بمونه؛ پس یه وظیفه ندونین براش هردفعه قلبش رو به درد بیارین.