دارم به خودم یاد میدم
وقتی فهمیدم کجای زندگی ادما وایسادم دیگه نقش پررنگ تری بازی نکنم؛
فرقی هم نمیکنه اونا چقدر برام عزیزن،
دارم یاد میگیرم که گاهی وقتا تو برای بقیه اونقد ارزش نداری که اونا برای تو دارن
و اشکالی هم نداره.
اونقدر جملههای خوب زندگيمون رو
خرج آدمای بد كرديم که؛ به آدم جديد ميرسيم ديگه حوصله حرف زدن نداريم..!
ارتباط مجدد با کسی که به شما آسیب رسانده، بیاحترامی به نسخهای از شماست که رنج کشیده است.
اما عزیز من، دوستداشتن آدمها یعنی خواستن آنها به همان شکلی که واقعاً هستند:
تیره، زیبا، زخمی، شکسته، ادامهدهنده.
من تنهایی گریه کردم!
تنهایی تلاش کردم!
تنهایی به زخمام مرهم زدم!
تنهایی برای زندگیم جنگیدم!
تو اون شبایی که صبح نمیشدن، من تنهایی منتظر طلوع خورشید موندم..
تنهایی شکست خوردم و دوباره قوی از جام پاشدم! میدونی چی میگم ؟
گاهی مستقل بودن فقط مادی نیست
اونی که از نظر روحی مستقل، قوی تره..!
غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.
آدم خيال مى كند غم چیزی شبيه زخمى ست روى پوست؛ كه اگر زمان بگذرد، اگر گريه کنی، اگر کسی دستت را بگیرد، اگر صبح هاى بيشترى از راه برسند، بالاخره خشک مى شود و مى افتد. اما نه.
بعضی غم ها زخم نيستند؛ ريشه اند. میروند زير پوستت،
از گوشتت عبور مى كنند، به استخوانت مى رسند و آن جا خانه مى كنند. بعد، آن قدر آرام با تو یکی مى شوند كه دیگر نمى دانى كدام قسمتِ تو «تو» هستی و كدام قسمت غم است.