اونقدر جملههای خوب زندگيمون رو
خرج آدمای بد كرديم که؛ به آدم جديد ميرسيم ديگه حوصله حرف زدن نداريم..!
ارتباط مجدد با کسی که به شما آسیب رسانده، بیاحترامی به نسخهای از شماست که رنج کشیده است.
اما عزیز من، دوستداشتن آدمها یعنی خواستن آنها به همان شکلی که واقعاً هستند:
تیره، زیبا، زخمی، شکسته، ادامهدهنده.
من تنهایی گریه کردم!
تنهایی تلاش کردم!
تنهایی به زخمام مرهم زدم!
تنهایی برای زندگیم جنگیدم!
تو اون شبایی که صبح نمیشدن، من تنهایی منتظر طلوع خورشید موندم..
تنهایی شکست خوردم و دوباره قوی از جام پاشدم! میدونی چی میگم ؟
گاهی مستقل بودن فقط مادی نیست
اونی که از نظر روحی مستقل، قوی تره..!
غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.
آدم خيال مى كند غم چیزی شبيه زخمى ست روى پوست؛ كه اگر زمان بگذرد، اگر گريه کنی، اگر کسی دستت را بگیرد، اگر صبح هاى بيشترى از راه برسند، بالاخره خشک مى شود و مى افتد. اما نه.
بعضی غم ها زخم نيستند؛ ريشه اند. میروند زير پوستت،
از گوشتت عبور مى كنند، به استخوانت مى رسند و آن جا خانه مى كنند. بعد، آن قدر آرام با تو یکی مى شوند كه دیگر نمى دانى كدام قسمتِ تو «تو» هستی و كدام قسمت غم است.
یه جا تو کتاب بيشعوري یه جمله ی قشنگ هست که میگه :
اغلب درست تربیت شدگان در رنجند بيشعورها همیشه خوشند....!!
میپرسه: حالت چطوره؟!
میگم: خاکستری؛ فقط بعضی وقتها تیرهتر میشه و گاهی اوقات، روشنتر.
من نه اونقدر حالم بده، که از ادامه دادن دست بکشم؛ نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند بزنم.
نمیدونم، شاید معنای زندگی همینه!