یه روزی از یکی میگذری و بعد از اون احساس میکنی دیگه توانایی گذشتن از هر چیزی رو داری.
آشنایی با تو مثل این بود که یه آهنگ رو برای اولین بار گوش بدم و همون لحظه بفهمم که قراره آهنگ مورد علاقم بشه.
میدونی الان خیلیامون کجاییم؟
دقیقا اونجایی که هوشنگ ابتهاج میگه:
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد…
+ما مدتیه اینجا گیر کردیم، کاش خدا کاری کنه :)
وقتی کسی میگه ”نباشی می ميرم” منظورش این نیست که واقعا می میره؛ منظورش اینه که دیگه اون آدم سابق نمیشه، مثل قبل نمی خنده، شبا دیگه راحت خوابش نمی بره، دیگه پیتزا ها براش خوشمزه نیستن، دیگه هیچی قشنگ نیست و هرجا می ره بهش خوش نمی گذره، دیگه صبحا با انگیزه بیدار نمی شه و گوشیشو چک نمیکنه، دیگه قوی با مشکلاتش رو به رو نمی شه و امیدی برای ادامه دادن نداره. اون داره می گه نباشی همه چیز زهر مارم می شه و این از صد تا مردن بدتره.
دائما یک گوشه ای امروز و فردا می کنم
رفتن عمر خودم را من تماشا می کنم
مینویسم از سکوت و حفظ آرامش ولی
تا کسی چیزی بگوید زود غوغا می کنم
من پر از فکرم ولی با هر کسی جز کاغذم
گر بشینم درد خود را خوب اخفا می کنم
از خودم هم خستهام اما نمیداند کسی
بار این ویرانه را تنها مهیا میکنم
سال ها گفتم که فردا، عاقبت فهمیدهام
با همین «فردا» خودم را پیر دنیا میکنم
مرحله داد زدن، گریه کردن و دعوا کردن یعنی هنوز چیزی برای گفتن و درست کردن یا تخلیه کردن هست؛ اونجا که ساکت میشی دیگه هیچی نیست. هیچی. یه وضع خنثی مطلق تو پوچ ترین و تاریک ترین حالت ممکن.