بهت توضيح ميدم، چون واسم مهمى.
به حساسیتهات، اهمیت میدم چون میدونم دوستم داری.
به تلاشات بها میدم، چون میدونم تو وجودت مستقله.
به کوچکترین چیزای که علاقه داری دقت میکنم، چون معتقدم عشق حاصل همین ریزه کاریهاست.
و بهت افتخار میکنم چون میدونم هر قدم کوچیک پیشرفت تو شرایط سخت چقدر ارزشمنده.
یاد گرفتم بعضی رابطهها شبیه بارونن، برای مدتی قشنگن، ولی اگه طولانی بشن همهچی رو خراب میکنن
یاد گرفتم همهچی موقته؛
غصه، خوشی و حتی آدمها.
تنها چیزی که میمونه خودتی و خاطراتی که ساختی.
یاد گرفتم بعضیا فقط مهمون یه فصل از کتاب زندگیمونن؛
زور نزنیم تا پایان کتاب بمونن.
میتوانیم، ما تاب خواهیم آورد.
ما خاطره ها و رویاها و ماه و طبیعت و باران را هنوز داریم.
تنها مرگ است که چاره ندارد،
عزیزِ من تنها مرگ است که چاره ندارد.
آدم کتاب نیست که صفحه ۱۵۳ را نشانه بگذاری و بروی و بعدها که برگردی هنوز روی صفحه ۱۵۳ روی قفسه منتظرت باشد ؛ آدم میرود؛ آدم تغییر میکند.
هدایت شده از کُنج دلم ؛
فقط تبر نیست که به درخت صدمه میزند ، آب که پای درخت نریزی، میخشکد ، از درون میپوسد و خالی میشود، آن وقت به کوچکترین بادِ خزانی فرو میریزد ...
عاشقانهها همیشه که با زخمِ جفا و خیانت سرنگون نمیشوند، بیشترشان آب نمیخورند!
همان دوستت دارمهای هر روزه، همان نگاهها و ملاحتها، همانها پایشان ریخته نمیشود که میمیرند!
کمکم ... آرام ...
-حسین وحدانی
میخوام انقدر با من راحت باشی که وقتی کنار منی به موسیقی مورد علاقهت گوش بدی و جوری که دوست داری لباس بپوشی. وقتی خواستی باهام حرف بزنی فکر نکنی مزاحمی، فکر نکنی چی رو بگی وچی رو نه. میخوام بدونی که من همیشه باحوصله به تمام حرفها و نگرانیهات گوش میدم و براشون ارزش قائلم. چیزهایی که توی سرت میگذره رو بهم بگی. جلوی من واقعی ترین نسخه ی خودت باشی در حالی که دستات توی دستامه ترسهات رو باهام قسمت کنی.
هر چیزی که از زندگی من حذف میشود؛
یا هدایت است یا محافظت؛ دیگر هیچ چیزی برای من از دست دادن نیست هیچ چیز