میخوام انقدر با من راحت باشی که وقتی کنار منی به موسیقی مورد علاقهت گوش بدی و جوری که دوست داری لباس بپوشی. وقتی خواستی باهام حرف بزنی فکر نکنی مزاحمی، فکر نکنی چی رو بگی وچی رو نه. میخوام بدونی که من همیشه باحوصله به تمام حرفها و نگرانیهات گوش میدم و براشون ارزش قائلم. چیزهایی که توی سرت میگذره رو بهم بگی. جلوی من واقعی ترین نسخه ی خودت باشی در حالی که دستات توی دستامه ترسهات رو باهام قسمت کنی.
هر چیزی که از زندگی من حذف میشود؛
یا هدایت است یا محافظت؛ دیگر هیچ چیزی برای من از دست دادن نیست هیچ چیز
هیچی رو نمیتونی از من پنهون کنی
یا حسش میکنم، یا خوابشو میبینم، یا میبینمش، یا بالاخره پیداش میکنم، باور کن من همیشه میفهمم.
هدایت شده از حوالی افکار ؛
سیگار نصفه کشیدهات رو میندازی تو فنجون قهوه نیمهخوردهات، نگاهت میکنم و میگم همه کارهات نصفه است، حتی عاشق شدنت، دود سیگار رو بیرون میدی و میگی به غیر رفتنم، من کاملا رفتم ولی توی دیوونه هنوز منو میبینی و باهام حرف میزنی.
اون دیالوگه که میگفت:
«اگه دلت برای کسی تنگ میشه دلیل نمیشه اونو به زندگیت برگردونی؛ دلتنگی بخشی از رفتنه.»
تا ابد حقه، تا ابد :)
بعضی وقتا یه نفر میاد تو زندگیت که حس میکنی پاداش یه کار خوبه.
مثل معجزه، تموم زخمهات رو تسکین میده و حس میکنی خودِ بهشته.
کنارش حس آرامش داری، کاملترین آدمیه که دیدی.
اگه همچین فرشتهای تو زندگیتون اومد، قدرشو بدونید و هرکاری کنید که بمونه.
از این آدما زیاد پیدا نمیشه...
امروز فهمیدم که وقتی بتونی داستانت رو بدون اینکه گریه کنی تعریف کنی یعنی تو درمان شدی...
درمان شدن به معنی فراموش کردن یا پاک کردن درد نیست! تو دیگه وقتی ماجرا رو تعریف میکنی دگرگون نمیشی! دیگه نمیشکنی و فقط تعریف میکنی.