هیچی رو نمیتونی از من پنهون کنی
یا حسش میکنم، یا خوابشو میبینم، یا میبینمش، یا بالاخره پیداش میکنم، باور کن من همیشه میفهمم.
هدایت شده از حوالی افکار ؛
سیگار نصفه کشیدهات رو میندازی تو فنجون قهوه نیمهخوردهات، نگاهت میکنم و میگم همه کارهات نصفه است، حتی عاشق شدنت، دود سیگار رو بیرون میدی و میگی به غیر رفتنم، من کاملا رفتم ولی توی دیوونه هنوز منو میبینی و باهام حرف میزنی.
اون دیالوگه که میگفت:
«اگه دلت برای کسی تنگ میشه دلیل نمیشه اونو به زندگیت برگردونی؛ دلتنگی بخشی از رفتنه.»
تا ابد حقه، تا ابد :)
بعضی وقتا یه نفر میاد تو زندگیت که حس میکنی پاداش یه کار خوبه.
مثل معجزه، تموم زخمهات رو تسکین میده و حس میکنی خودِ بهشته.
کنارش حس آرامش داری، کاملترین آدمیه که دیدی.
اگه همچین فرشتهای تو زندگیتون اومد، قدرشو بدونید و هرکاری کنید که بمونه.
از این آدما زیاد پیدا نمیشه...
امروز فهمیدم که وقتی بتونی داستانت رو بدون اینکه گریه کنی تعریف کنی یعنی تو درمان شدی...
درمان شدن به معنی فراموش کردن یا پاک کردن درد نیست! تو دیگه وقتی ماجرا رو تعریف میکنی دگرگون نمیشی! دیگه نمیشکنی و فقط تعریف میکنی.
اونجا که لورل به هاردی گفت:
+اگه عقل داشتم پیشت نمیموندم
-چه خوب که عقل نداری
+آره واقعا!
دقیقا موده آدمای عاشقه، چون میدونن که چیزی درست نمیشه یا شاید حتی بدتر بشه…
اما بازم به حرفِ دلشون گوش میدن"
من مدتیست دیگر شبیه خودم نیستم؛
انگار چیزی درونم بیصدا خاموش شده و من فقط دارم روزها را به دوش میکشم.
نه دلم میخواهد کسی نجاتم بدهد،
نه میتوانم به چیزی فکر کنم،
نه چیزی را احساس کنم،
نه میخواهم جایی بروم،
نه معاشرتی داشته باشم و نه حتی حوصلهی توضیح دادنِ این همه درد را دارم.