مرا در آغوش بگیر،در آغوش بگیر که تا آخرین تار و پود وجودم را شعف بگیرد،مرا در آغوش بگیر تا عطر اینجهان از تنم پر زند و تو,تنها آغوش امن من.تن خستهام را مرهم کنی بر زخم هایت.
به همون عادت همیشگی دو استکان چای ریختم و کنار پنجره نشستم،اما "تو"یی رو به روم نبود.خدای من،چقدر همه چی خاکستری بود.جایی خونده بودم خاکستری غمگین ترین رنگ هاست و ببین من بیتو چقدر خاکستریه.
میدانی، بدبختیمان از آنجایی شروع شد که یاد گرفتیم خودمان خودمان را بغل کنیم؛در شبهای تنهایی، در لحظههای بیپناهی.از همانجایی که خو کردیم به دوری،به تنهایی.
آدم همهچیز را که نباید یاد بگیرد.
آدم به همهچیز که نباید عادت کند.
آدم نباید همیشه توی خودش بریزد.
آدم باید بلد باشد گاهی هم سر برود.
توی خوابم ماهی بودم.
تن کوچیک و فلسدارمو بغل گرفته بودی و دست میکشیدی به بالهای نازک نارنجیم. گفتی هر لحظه میترسم از دستم بلغزی و برای همیشه بری. بوسیدمت. روی پوستت پولکهای شفاف نقرهای رویید،بعد هر دومون از بغل هم سُر خوردیم و برای همیشه رفتیم.
با خودم مهربون نبودم،چون مهرم پرت توبود حواسش.
نمیگم منتی نیست،هست.من از روح خودم رنگ زدم تا سیاه نباشه پس زمینهٔروزات.تو چیکار کردی در عوض؟
آسمونمو با این همه شب،تنهاگذاشتن؟