پروردگارا ما رو حروم نکن.
حروم مسیرهای اشتباه، موقعیتهای اشتباه، فکرهای اشتباه، گزارههای اشتباه، آدمهای اشتباه…
امروزیکشنبه شانزدهم بهمن ماه۱۴۰۱🌝
امروزهرکدوم ازاعضامحترم که تولدشه
تولدش مبارک باشه💐
ان شاالله تنتون سالم،عاقبتتون بخیر🎈🎉
🌏به کام
🎁هدیه بنده ده صلوات جهت حاجت روایی،عاقبت بخیری وسلامتی
🌸🌿🌸🌿
#تولد🎈
➬ @azghadirtazohor_313
ترتیل ۴۷.mp3
540.1K
#تلاوت_قرآن_کریم
🔸ترتیل صفحه ۴۷ قرآن کریم
🔸 سوره مبارکه بقره
🎙استاد#پرهیزگار
❥︎➪@azghadirtazohor_313
#درسهایی_از_حضرت_زهرا
#سلام_الله_علیـــــها
#قسمت_هفتادوهشتم8⃣7⃣
پرسیدند: با کی صحبت میکردی؟ گفت: با این ابتر. این ماجرا بعد از فوت عبدالله، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدیجه علیه السلام بود، و بر طبق رسم و عادت عرب جاهلی، کسی را که پسر نداشت ابتر مینامیدند. قریش هم در موقع مرگ عبدالله، آن بزرگوار را ابتر و صنبور نامیدند. و (صنبور به شخصی می گویند که برادر و فرزندی نداشته باشد).
آنگاه «طبرسی» در مورد واژه «کوثر» مینویسد:«برخی برآنند که کوثر به مفهوم خیر و نیکی بسیار است و برخی دیگر بر این باورند که به معنای زیادی و فراوانی نسل و فرزند است. این معنا در نسل پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندان فاطمه سلام الله علیها آشکار گشته، به گونه ای که امروزه شمارش آنان امکان پذیر نیست و این برکت تا روز رستاخیز ادامه خواهد داشت.»
شیخ ابوالفتوح رازی مفسر بزرگ شیعی و متکلمان امامیه در سده ششم هجری_ که کهنترین و مشروحترین تفسیر شیعی به فارسی را در سالهای ۵۱۰ تا ۵۳۳ به جامعه ی قرآنی عرضه کرده است_ بر این باور است که: از مهمترین معانی کوثر، فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله ای از نسل حضرت فاطمه سلام الله علیها هستند. او در معنای سوره ی کوثر می گوید: یعنی دل تنگ مکن از آنچه تو را أبتر می خوانند که ما تو را کثرتی دهیم و در عقب و نسل و فرزندان، که بر زمین هیچ بقعه ای و خطه ای نماند و الا آن جا جماعتی از فرزندان تو باشند. نبینی که روزه طفّ کربلا که آن جماعت اهل البیت علیه السلام را بکشتند از. فرزندان حسین علیه السلام، جز علی اکبر: زین العابدین علیه السلام_ نماند.
ادامه دارد...
❥︎➪@azghadirtazohor_313
💢 بی وفاییهای دنیا
💠 امام علی علیه السلام فرمودند:
🍃 روزگار بدنها را كهنه، و اميدها را نو و مرگ را نزدیک، و آرزو را دور مى كند.
🔹 الدَّهْرُ يُخْلِقُ الْأَبْدَانَ، وَ يُجَدِّدُ الْآمَالَ، وَ يُقَرِّبُ الْمَنِيَّةَ، وَ يُبَاعِدُ الْأُمْنِيَّةَ؛
📚 نهج البلاغه حکمت 72
#نهجالبلاغه
❥︎➪@azghadirtazohor_313
📖 رمان «جان شیعه، اهل سنت... عاشقانه ای برای مسلمانان»
🖋 قسمت بیست و هشتم
ساعتی به اذان ظهر مانده بود که صدای درِ حیاط بلند شد و به دنبالش صدای خوش و بِش میهمانان در خانه پیچید. با آمدن میهمانان آقای عادلی، مادر رو به عبدالله کرد و پرسید: «عبدالله! نمیدونی تا کِی اینجا میمونن؟» و عبدالله با گفتن «نمیدونم!» مادر را برای چند ثانیه به فکری عمیق فرو برد تا بلاخره زبان گشود: «زشته تا اینجا اومدن، ما دعوتشون نکنیم. اگه میدونستم چند روزی میمونن، چند شب دیگه دعوتشون میکردم که لااقل خستگیشون در بیاد. ولی میترسم زود برگردن...» هر بار که خصلت میهماننوازی مادر این گونه میدرخشید، با آن همه سابقهای که در ذهنم داشت، باز هم تعجب میکردم، هرچند این تعجب همیشه آمیخته به احساس افتخاری بود که از داشتن چنین مادری دلم را لبریز از شعف میکرد.
گوشی تلفن را برداشت و همچنانکه شماره میگرفت، زیر لب زمزمه کرد: «یه زنگ بزنم ببینم عبدالرحمن چی میگه.» میدانستم این تلفن نه به معنای مشورت که در مقام کسب تکلیف از پدر است. پدر هم گرچه چندان مهماننواز و خوشرو نبود، اما در این امور، اختیار را به مادر میداد. تلفن را که قطع کرد، رو به من و عبدالله پرسید: «نظرتون چیه؟ امشب برای شام دعوتشون کنم؟» که عبدالله بلافاصله با لحنی حامیانه جواب داد: «خوبه! هر چی لازم داری بگو برم بخرم.» و من ساکت سرم را پایین انداختم. احساس اینکه او امشب به خانه ما بیاید و باز سرِ یک سفره بنشینیم، قلبم را همچون گلبرگی سبک در برابر باد، به آرامی تکان میداد که مادر صدایم کرد: «الهه جان! پاشو ببین تو یخچال میوه چقدر داریم؟»
با حرف مادر از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. با نگاهی سطحی به طبقات یخچال متوجه شدم که باید یک خرید مفصل انجام دهیم و به مادر گفتم :«میوه داریم، ولی خیلی پلاسیده شده.» مادر نگاهی به ساعت انداخت و گفت: «الان که دیگه وقت نمازه! نماز بخونیم، نهار رو که خوردیم تو و عبدالله برید، هر چی لازم میدونی بخر.» عبدالله موبایلش را از جیبش در آورد و گفت: «بذار من یه زنگ بزنم به مجید بگم.» که مادر ابرو در هم کشید و گفت: «نه مادر جون! اینطوری که مهمون دعوت نمیکنن! خودم میرم در خونه شون به عموش یا زن عموش میگم!» عبدالله از حرکت به نسبت غیر مؤدبانهاش به خنده افتاد و با گفتن «از مَردها بیشتر از این انتظار نداشته باش!» کارش را به بهانهای شیطنتآمیز توجیه کرد.
با بلند شدن صدای اذان نماز خواندیم و برای صرفهجویی در وقت، به غذایی حاضری اکتفا کردیم. همچنانکه ظرفهای نهار را میشستم، فکرم به هر سمتی میرفت. به انواع میوههایی که میخواستم بخرم، به شام و پا سفرههایی که میتوانست نشانی از کدبانویی بانوان این خانه باشد، به تغییر چیدمانی که بتواند خانهمان را هر چه زیباتر به نمایش بگذارد و هزار نکته دیگر، اما اضطرابی که مدام به دلم چنگ میزد، دست بردار نبود. بیآنکه بخواهم، دلم میخواست تا میهمانی امشب به بهترین شکل برگزار شود، انگار دل بیقرارم از چیزی خبر داشت که من از آن بیخبر بودم! با تصمیم مادر، قرار بر آن شد تا از میهمانان با سبزی پلو ماهی و خوراک میگو پذیرایی کنیم. عبدالله همچنانکه لیست خرید میوه و ماهی را مینوشت، رو به مادر کرد و با خنده گفت: «نکنه ما این همه خرید کنیم، بعد اینا نیان.» که مادر پاسخ داد: «تا شما از خرید برگردید، منم میرم دعوتشون میکنم.» سپس لبخندی زد و گفت: «بهشون میگم من کلی خرید کردم، باید بیاید.» از شیطنت پُر مِهر مادر، عبدالله هم خندید و با گفتن «پس ما رفتیم!» از اتاق بیرون رفت تا ماشین را روشن کند.
#رمان
❥︎➪@azghadirtazohor_313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داستان های عبرت آموز ۷۱(تلنگر آمیز)
خاطره شنیدنی استاد قرائتی از مرگ موقت یک عالم
❥︎➪@azghadirtazohor_313