امروز قشنگترین و شاید تلخترین روز بود…
قشنگترین، برای تمام خاطراتی که کنارِهم ساختیم؛
و تلخترین، برای اینکه از امروز
دیگه هیچچیز مثل قبل نیست.
یه روزی دلمون برای کلاسها، زنگها و حتی همین شیطنتهای کوچیک تنگ میشه…
اما بیشتر از همه،
برای «ما»یی که دیگه هیچوقت
دقیقاً مثل امروز کنار هم جمع نمیشیم:)))
اما از تهِ دلم خداروشکر میکنم
که به من فرصت زندگی رو کنارِ شما داد..
کنار کسایی که معنی واقعیه رفاقتُ بهم یاد دادن🫠..
داستايفسكى يه جا تو يادداشت هاى زيرزمينی میگه:
"نمىدانم دارم روزهايم را مىكشم، يا روزهايم دارند مرا مىكشند؛ در هر صورت جنايتی در حال وقوع است.
من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه
تیرم به خطا میرود اما به هدر، نه
_فاضلنظری؛
میخواهم اقلا یک نفر باشد، که من با او از
همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم
حرف میزنم..
_داستایوفسکی
در نامهای خطاب به او نوشتم..
“تو را بخشیدم، نه برای اینکه دوباره به تو برگردم، بلکه برای اینکه بتوانم از تو عبور کنم”