eitaa logo
پیروان امام خامنه ای 🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
26.2هزار عکس
17.4هزار ویدیو
14 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⁉️اگر در سرنوشت ما نوشته میشود، چه لزومی دارد هر سال شب قدر تکرار شود؟ چرا یکبار برای همیشه نوشته و نمیشود؟ ✍شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالی که قرآن در آن نازل شد نیست بلکه با تکرار سال ها، آن شب نیز تکرار می شود. یعنی در هر ماه رمضان شب قدری است که در آن شب امور سال آینده تقدیر می شود. دلیل بر این امر این است که: ✅اولا: نزول قرآن به طور یکپارچه در یکی از شب های قدر چهارده قرن  گذشته ممکن است ولی تعیین حوادث تمامی قرون گذشته و آینده در آن شب بی معنی است. ✅ثانیا: کلمه «یفرق» در آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم» در سوره  دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را می رساند و نیز کلمه «تنزل» در آیه کریمه «تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر» به دلیل مضارع بودنش دلالت بر استمرار دارد. ✅ثالثا: از ظاهر جمله «شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن» چنین برمی  آید که مادامی که ماه رمضان تکرار می شود آن شب نیز تکرار می شود. پس شب قدر منحصر در یک شب نیست بلکه در هر سال در ماه رمضان تکرار می شود. در این خصوص در تفسیر برهان از شیخ طوسی از ابوذر روایت شده که گفت: به رسول خدا(ص) عرض کردم یا رسول الله(ص) آیا شب قدر شبی است که در عهد انبیا بوده و امر به آنان نازل می شده و چون از دنیا می رفتند نزول امر در آن شب تعطیل می شده است؟ فرمود: «نه بلکه شب قدر تا قیامت هست.» @Emam_kh
29.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 برنامه یهودی ها و صهیونیست ها برای زنان ایرانی ☑️ حجت‌الاسلام عالی @Emam_kh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 نمونه ای از سلطه سایبری دشمن نگاه استکباری دشمنان در فضای مجازی تا حدی است که حتی از بخش ترجمه گوگل هم در راستای منافع سیاسی خود بهره می گیرند وگرنه آن قدر خیرخواه نیستند که مفت و مجانی متون ما را ترجمه کنند. همین الان اگر در ترجمه عربی به فارسی گوگل معنای کلمه "القدس" را جستجو کنید، کلمه "اورشلیم" را ارائه می کند. یعنی مترادف نام شهر مقدس قدس نه به زبان فارسی که به زبان عبری!!! ... ✍ "قاسم اکبری" @Emam_kh
فَکُ رقبه، بزرگترین دستاورد ماه مبارک رمضان.mp3
5.24M
✅ فَکُ رَقَبه، بزرگترین دستاورد ماه مبارک رمضان @Emam_kh
🔴 چگونگی کسب حضور قلب در نماز: اگر سه بار بیشتر توجه‌ات در نمازت از خدا قطع شود دیگر خدا توجه‌اش را از آن نمازت قطع میکند!! برای حضور قلب باید ملتفت خواطر شیطانی باشی و بدنت را خاشع و ذلیل کنی و آنی که متوجه عدم حظور قلب شدی اختیارا حواست را به نماز بدهی: برای حضور قلب در نماز باید بهشت حضرت فاطمه علیها السلام را سمت راست، و جهنم دشمناش را سمت چپ، و صراط مستقیم یعنی امیرالمومنین علیه السلام  را در مقابل حس کنی: ❤️ رسول الله صلی الله علیه و اله فرمودند: ۱. در نماز به چپ و راست نگاه نکن! ۲. با خودت حرف نزن، و خميازه نكش، و خاشع باش! ۳. که اگر سه بار بیشتر توجه ات در نمازت از خدا قطع شود دیگر خدا توجه اش را از آن نمازت قطع میکند!! شيطان در نماز سراغت می‌آید، و چیزهای مختلف را به یادت می‌اندازد تا حواست را پرت کند تا جای که نمیدانی حتی چند رکعت خواندی!! آداب نماز اینچنین است: ۱. حضور قلب داشته باش! ۲. با اعضاء خود بازی نکن! ۳. خود را نزد خدا خوار ببین! ۴. بهشت را سمت راست خود ببین! ۵. جهنم را در سمت چپ خویش ببین! ۶. صراط را در مقابل خود ببین! ۷. خدا را محیط و مسلط به خودت حس کن! چون همانقدر از نمازت قبول است که حضور قلب داری!! @Emam_kh
🔹 آیت الله حائری شیرازی🔹 🔸سیر اصلی انسان با محبتش صورت می‌گیرد🔸 ما نمی‌دانیم این علاقه‌ای که به علی (علیه السلام) داریم، آیا اثری در «سیر الی الله» ما دارد یا خیر؟ ما چیزی حس نمی‌کنیم که آیا ما در ولایت حضرت درحرکت هستیم یا ساکنیم. نمازی که خوانده‌ایم، صدقه‌ای که به فقیر می‌دهیم، قابل اندازه گیری است و اینها را یک حرکت الی الله می‌دانیم، یعنی مسافت طی شده‌مان، میزان کار خیری است که انجام داده‌ایم. همۀ این کارهای خیر مثل مسافت‌هایی است که با ماشین یا پیاده در روی زمین حرکت کرده‌ایم! اما مسافتی که با گردش زمین به دور خودش طی می‌کنیم را نمی‌دانیم که خیلی بیشتر از مسافتی است که با ماشین و تاکسی و پیاده طی کرده‌ایم! ولایت و (علیه السلام) مانند است. مسافتی که دیده، فهمیده و باور نمی‌شود و ما نمی‌توانیم قبول کنیم با این محبت، راه طولانی را طی کرده‌ایم. مسافت اصلی ما به وسیلۀ ولایت طی می‌شود. محبت اساس جابجایی ما در سیر الی الله است. منتهی انسان با محبت، سیری را انجام می‌دهد که متوجه وقوع آن سیر نمی‌شود. @Emam_kh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت : 1⃣6⃣1⃣ گفت: «به خاطر این ترکش ناقابل بروم دکتر؟! تا به حال خودم ده بیست تایش را همین طوری درآورده ام. چیزی نمی شود. برو سنجاق داغ بیاور.» گفتم: «پشتت عفونت کرده.» گفت: «قدم! برو تو را به خدا. خیلی درد دارد.» بلند شدم. رفتم سنجاق را روی شعلة گاز گرفتم تا حسابی سرخ شد. گفت: «حالا بزن زیر آن سیاهی؛ طوری که به ترکش بخورد. ترکش را که حس کردی، سنجاق را بینداز زیرش و آن را بکش بیرون.» سنجاق را به پوستش نزدیک کردم؛ اما دلم نیامد، گفتم: «بگیر، من نمی توانم. خودت درش بیاور.» با اوقات تلخی گفت: «من درد می کشم، تو تحمل نداری؟! جان من قدم! زود باش دارم از درد می میرم.» دوباره سنجاق را به کبودی پشتش نزدیک کردم. اما باز هم طاقت نیاوردم. گفتم: «نمی توانم. دلش را ندارم. صمد تو را به خدا بگیر خودت مثل آن ده بیست تا درش بیاور.» رفتم توی حیاط. بچه ها داشتند بازی می کردند. نشستم کنار باغچه و به نهال آلبالوی توی باغچه نگاه کردم که داشت جان می گرفت. ✫⇠قسمت : 2⃣6⃣1⃣ کمی بعد آمدم توی اتاق. دیدم صمد یک آینه دستش گرفته و روبه روی آینه توی هال ایستاده و با سنجاق دارد زخم پشتش را می شکافد. ابروهایش درهم بود و لبش را می گزید. معلوم بود درد می کشد. یک دفعه ناله ای کرد و گفت: «فکر کنم درآمد. قدم! بیا ببین.» خون از زخم پایین می چکید. چرک و عفونت دور زخم را گرفته بود. یک سیاهی کوچک زده بود بیرون. دستمال را از دستش گرفتم و آن را برداشتم. گفتم: «ایناهاش.» گفت: «خودش است. لعنتی!» دلم ریش ریش شد. آب جوش درست کردم و با آن دور زخم را خوب تمیز کردم. اما دلم نیامد به زخم نگاه کنم. چشم هایم را بسته بودم و گاهی یکی از چشم هایم را نیمه باز می کردم، تا اطراف زخم را تمیز کنم. جای ترکش اندازه یک پنج تومانی گود شده و فرو رفته بود و از آن خون می آمد. دیدم این طوری نمی شود. رفتم ساولن آوردم و زخم را شستم. فقط آن موقع بود که صمد ناله ای کرد و از درد از جایش بلند شد. زخم را بستم. دست هایم می لرزید. نگاهم کرد و گفت: «چرا رنگ و رویت پریده؟!» بلوزش را پایین کشیدم. خندید و گفت: «خانم ما را ببین. من درد می کشم، او ضعف می کند.» کمکش کردم بخوابد. یک وری روی دست راستش خوابید. 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ✫⇠قسمت : 3⃣6⃣1⃣ بچه ها توی اتاق آمده بودند و با سر و صدا بازی می کردند. مهدی از خواب بیدار شده بود و گریه می کرد. انگار گرسنه بود. به صمد نگاه کردم. به همین زودی خوابش برده بود؛ راحت و آسوده. انگار صد سال است نخوابیده. مجروحیت صمد طوری بود که تا ده روز نتوانست از خانه بیرون برود. بعد از آن هم تا مدتی با عصا از این طرف به آن طرف می رفت. عصرها دوست هایش می آمدند سراغش و برای سرکشی به خانواده شهدا به دیدن آن ها می رفتند. گاهی هم به مساجد و مدارس می رفت و برای مردم و دانش آموزان سخنرانی می کرد. وضعیت جبهه ها را برای آن ها بازگو می کرد و آن ها را تشویق می کرد به جبهه بروند. اول از همه از خانواده خودش شروع کرده بود. چند ماهی می شد برادرش، ستار، را به منطقه برده بود. همیشه و همه جا کنار هم بودند. آقا ستار مدتی بود ازدواج کرده بود. اما با این حال دست از جبهه برنمی داشت. نزدیک بیست روزی از مجروحیت صمد می گذشت. یک روز صبح دیدم یونیفرمش را پوشید. ساکش را برداشت. گفتم: «کجا؟!» گفت: «منطقه.» از تعجب دهانم باز مانده بود. باورم نمی شد. دکتر حداقل برایش سه ماه استراحت نوشته بود. گفتم: «با این اوضاع و احوال؟!» خندید و گفت: «مگر چطوری ام؟! شَل شدم یا چلاق. امروز حالم از همیشه بهتر است.» گفتم: «تو که حالت خوب نشده.» لنگان لنگان رفت بالای سر بچه ها نشست. هر سه شان خواب بودند. ✫⇠قسمت : 4⃣6⃣1⃣ خم شد و پیشانی شان را بوسید. بلند شد. عصایش را از کنار دیوار برداشت و گفت: «قدم جان! کاری نداری؟!» زودتر از او دویدم جلوی در، دست هایم را باز کردم و روی چهارچوب در گذاشتم و گفتم: «نمی گذارم بروی.» جلو آمد. سینه به سینه ام ایستاد و گفت: «این کارها چیه خجالت بکش.» گفتم: «خجالت نمی کشم. محال است بگذارم بروی.» ابروهایش در هم گره خورد: « چرا این طور می کنی؟! به گمانم شیطان توی جلدت رفته. تو که این طور نبودی.» گریه ام گرفت، گفتم: «تا امروز هر چه کشیدم به خاطر تو بود؛ این همه سختی، زندگی توی این شهر بدون کمک و یار و همراه، با سه تا بچه قد و نیم قد. همه را به خاطر تو تحمل کردم. چون تو این طور می خواستی. چون تو این طوری راحت بودی. هر وقت رفتی، هر وقت آمدی، چیزی نگفتم. اما امروز جلویت می ایستم، نمی گذارم بروی. همیشه از حق خودم و بچه هایم گذشتم؛ اما این بار پای سلامتی خودت در میان است. نمی گذارم. از حق تو نمی گذرم. از حق بچه هایم نمی گذرم. بچه هایم بابا می خواهند. نمی گذارم سلامتی ات را به خطر بیندازی. اگر پایت عفونت کند، چه کار کنیم.»...