شاید هم آن شب، وقتی همهچیز از تکاپو افتاد، یادم آمد. به هر صورت عکسی به ذهنم رسید که وقتی پسربچه بودم در کتابی دیده بودم. قلمروی حیوانات: پستانداران، از کتابخانهٔ دایچمان. عکس دشت سرنگیتی در تانزانیا یا همچین جایی بود. سه کفتار لاغر، خشمگین و برآشفته که تازه شکارشان را زمین زده بودند یا اینکه تازه شیرها را از شکارشان رانده بودند. دو تایشان آروارهایشان را درون شکم دریدهٔ گورخر فروکرده بودند. سومی به دوربین نگاه میکرد. سرش آغشته به خون بود و دندان های تیزش را نشان میداد اما نگاهش بیشتر در خاطرم مانده. نگاهی که آن چشم های زرد به سمت دوربین و به بیرون از صفحهٔ کتاب نشانه رفته بودند. نوعی هشدار بود. این مال تو نیست مال ماست. گورت رو گم کن. وگرنه تو رو هم میکشیم.
- خون بر برف
یو نسبو
قاب عکس های خالی`
شاید هم آن شب، وقتی همهچیز از تکاپو افتاد، یادم آمد. به هر صورت عکسی به ذهنم رسید که وقتی پسربچه بو
به آرامی داخل اتاقم رفتم. طاقباز خوابیده بود و خروپف میکرد. پاهایم را دو طرف چهارچوب باریک تخت گذاشتم و نوک باتوم را روی شکمش گذاشتم. نمیخواستم به سینهاش بزنم، چون ممکن بود نوک باتوم به جناغ سینه یا یکی از دندههایش بخورد. یک دستم را از بند بالای باتوم رد کردم، دست دیگرم را بالایش گذاشتم و مطمئن شدم زاویهی باتوم درست باشد تا احیاناً خم نشود یا چوب بامبوی بدنهاش نشکند. صبر کردم. نمیدانم چرا، از سر ترش نبود. نترسیده بودم. ریتم نفسهایش نامنظم تر شد، به زودی تکان میخورد و میچرخید. پس به هوا پریدم و مثل اسکیپرشکاران زانوهایم را زیرم خم کردم. با تمام وزنم فرود آمدم. پوستش کمی کلفت بود، اما سوراخ که در پوستش ایجاد شد، باتوم به راحتی در بدنش فرورفت. چوب بامبو بخشی از تیشرتش را با خود به داخل شکمش برد و نوک تیزش تا اعماق تشک فرورفت.
همانطور که دراز کشیده بود و به من خیره شده بود، چشمهای مشکیاش گرد شده بود. به سرعت روی سینهاش نشستم تا بازوهایش را زیر زانوهایم قفل کنم. دهانش را باز کرد تا فریاد بزند. هدف گرفتم و برس توالت را در دهانش فروکردم. وول میخورد و خرخر میکرد، اما نمیتوانست از جایش تکان بخورد. خب مسلم است که نرهخری شده بودم.
همان جا نشستم و همانطور که بدنش زیرم تقلا میکرد، باتوم بامبو را پایین کمرم حس میکردم. به خودم گفتم سوار پدرم شدهام. حالا پدرم بود که سواری میداد.
نمیدانم چقدر همانجا نشستم تا تقلا کردنش تمام شد و بدنش آنقدر سست شد که بتوانم برس توالت را ار دهانش بیرون بکشم.
با چشمهای بسته ناله کرد: "احمق آدم با چاقو سر میبره، نه اینکه..."
گفتم: "اونطوری خیلی زود تموم میشد.."
خندید و سرفهاش گرفت. حبابهای خون در کنار دهانش.
"حالا شدی پسر من."
این آخرین چیزی بود که گفت. به هر حال، آخرین کلمهاش را هم گفت. چون بعدها گهگاه حس میکردم حق با او بود، حرامزاده. من پسرش بودم. درست نیست بگویم نمیدانستم چرا قبل از فرو کردن باتوم به بدنش چند ثانیه بیشتر صبر کردم. به خاطر این بود که میخواستم آن لحظات جادوییای را که مرگ و زندگی در دستان من، و فقط من، بود به درازا بکشانم.
- خون بر برف
یو نسبو