قاب عکس های خالی`
شاید هم آن شب، وقتی همهچیز از تکاپو افتاد، یادم آمد. به هر صورت عکسی به ذهنم رسید که وقتی پسربچه بو
به آرامی داخل اتاقم رفتم. طاقباز خوابیده بود و خروپف میکرد. پاهایم را دو طرف چهارچوب باریک تخت گذاشتم و نوک باتوم را روی شکمش گذاشتم. نمیخواستم به سینهاش بزنم، چون ممکن بود نوک باتوم به جناغ سینه یا یکی از دندههایش بخورد. یک دستم را از بند بالای باتوم رد کردم، دست دیگرم را بالایش گذاشتم و مطمئن شدم زاویهی باتوم درست باشد تا احیاناً خم نشود یا چوب بامبوی بدنهاش نشکند. صبر کردم. نمیدانم چرا، از سر ترش نبود. نترسیده بودم. ریتم نفسهایش نامنظم تر شد، به زودی تکان میخورد و میچرخید. پس به هوا پریدم و مثل اسکیپرشکاران زانوهایم را زیرم خم کردم. با تمام وزنم فرود آمدم. پوستش کمی کلفت بود، اما سوراخ که در پوستش ایجاد شد، باتوم به راحتی در بدنش فرورفت. چوب بامبو بخشی از تیشرتش را با خود به داخل شکمش برد و نوک تیزش تا اعماق تشک فرورفت.
همانطور که دراز کشیده بود و به من خیره شده بود، چشمهای مشکیاش گرد شده بود. به سرعت روی سینهاش نشستم تا بازوهایش را زیر زانوهایم قفل کنم. دهانش را باز کرد تا فریاد بزند. هدف گرفتم و برس توالت را در دهانش فروکردم. وول میخورد و خرخر میکرد، اما نمیتوانست از جایش تکان بخورد. خب مسلم است که نرهخری شده بودم.
همان جا نشستم و همانطور که بدنش زیرم تقلا میکرد، باتوم بامبو را پایین کمرم حس میکردم. به خودم گفتم سوار پدرم شدهام. حالا پدرم بود که سواری میداد.
نمیدانم چقدر همانجا نشستم تا تقلا کردنش تمام شد و بدنش آنقدر سست شد که بتوانم برس توالت را ار دهانش بیرون بکشم.
با چشمهای بسته ناله کرد: "احمق آدم با چاقو سر میبره، نه اینکه..."
گفتم: "اونطوری خیلی زود تموم میشد.."
خندید و سرفهاش گرفت. حبابهای خون در کنار دهانش.
"حالا شدی پسر من."
این آخرین چیزی بود که گفت. به هر حال، آخرین کلمهاش را هم گفت. چون بعدها گهگاه حس میکردم حق با او بود، حرامزاده. من پسرش بودم. درست نیست بگویم نمیدانستم چرا قبل از فرو کردن باتوم به بدنش چند ثانیه بیشتر صبر کردم. به خاطر این بود که میخواستم آن لحظات جادوییای را که مرگ و زندگی در دستان من، و فقط من، بود به درازا بکشانم.
- خون بر برف
یو نسبو
قاب عکس های خالی`
به آرامی داخل اتاقم رفتم. طاقباز خوابیده بود و خروپف میکرد. پاهایم را دو طرف چهارچوب باریک تخت گذاش
یک نخ بیرون کشیدم، اما فندک را پیدا نکردم. "گوش کن. من کسی هستم که تصمیم گرفتم روزیم رو با کشتن دیگران به دست بیارم. دوست دارم وقتی دیگران میخوان کاری انجام بدن یا تصمیمی بگیرن، بهشون آزادی عمل بدم."
"حرفت رو باور نمیکنم."
"چی؟"
"حرفت رو باور نمیکنم. فکر میکنم میخوای فقط قایمش کنی."
"چی رو قایم کنم؟"
شنیدم آب دهانش را قورت داد." اینکه عاشقم شدی."
به سمتش چرخیدم.
مهتاب در چشمهای خیسش برق میزد.
" تو عاشقمی، دیوونه." به نرمی به شانهام زد. و تکرار کرد." تو عاشقمی، دیوونه. تو عاشقمی، دیوونه." تا اینکه اشک از چشمانش سرازير شد.
او را به سمت خودم کشیدم. در بر گرفتمش. در شانهام احساس گرمی کردم و بعد اشکهای سردش. حالا میتوانستم فندک را ببینم. روی جعبهٔ قرمزِ خالی بود. اگر تا قبلش شک داشتم، دیگر مطمئن شدم. او پیتزاپنیر مخصوص دوست داشت. او مرا دوست داشت.
- خون بر برف
یو نسبو
آهنگهای پیشنهادی هنگام خوندن کتاب خون بر برف.
هدایت شده از انـدوهپَرست.
درود و پاکی از " فُروغ " به اهالیِ ایتا.
این پیام رو در چنلتون فور کنید تا شما رو به یک حسِ محبوب تشبیه کنم🪄.
گوشه را که رد میکنم، حیوانی جلو رویم سبز میشود؛ گوزن است. شاخدار. چشمهایش نور چراغقوه را منعکس میکند. هر دو در لحظه منجمد شدهایم. ایستاده. جوری در تکینگی هستی ریشه دوانده که برای موجودی مثل من ممکن نیست. چشمهایش در نوری که به صورتش انداختهام میدرخشید. بعد ناپدید میشود. با صدای خشخشی ناپدید میشود. توی تاریکی شب نیست و به دل جنگل بالای خانه میزند. مثل خورشیدکوب توی چشمم افتاده. شاخهایش را جلو صورتم میبینم. چه تاج سنگینی. ولی تاجی که اعلام میکند: اگر تحمل سنگینی این بار را دارم پس بدان که از تو هم ترسی ندارم.
- هیولاهایی که لایقشان هستیم
مارکوس سجویک