..:: امتداد همت ::..
🇮🇷 #رمان_عاشقانه_دو_مدافع 🇮🇷 #قسمت_هشتم _اسماء؟؟ بله گلها💐 رو جا گذاشتے برا تو آوردمشوݧ اے واے آر
🇮🇷 #رمان_عاشقانه_دو_مدافع 🇮🇷
#قسمت_نهم
_۵ دیقہ بعد رامین رسید..
سوار ماشین🚙 شدم بدون اینکہ حرفے بزنہ حرکت کرد.
_نگاهش نمیکردم به صندلے تکیہ داده بودم بیرون و نگاه میکردم همش صداے سیلے و حرفاے مامان تو گوشم میپیچید
باورم نمیشد.😳
اون من بودم کہ با مامان اونطورے حرف زدم❓
واے کہ چقدر بد شده بودم _باصداے بوق ماشین بہ خودم اومدم
رامیـن و نگاه کردم👀 چهرش خیلے آشفتہ بود خستگے رو تو صورتش میدیدم چشماش قرمز بود مثل این کہ دیشب نخوابیده بود😔
دستے بہ موهاش کشید و آهی از تہ دل
دلم آتیش🔥 گرفت آشوب بودم طاقت دیدن رامیـن و تو اون وضعیت نداشتم
_ناخودآگاه قطره اشکی😢 از چشمام سرازیر شد
رامیـن نگام کرد چشماش پر از اشک بود😭 ولے با جدیت گفت:
اسماء نبینم دیگہ اشک و تو چشمات
اشکم و پاک کردم و گفتم: پس چرا خودت....
حرفم و قطع کرد و گفت بخاطر بیخوابے دیشبہ😑
بیخوابے❓چرا❓_آره نگرانت بودم خوابم نبرد
جلوے یہ کافے شاپ نگہ داشت
رفتیم داخل و نشستیم
سرش و گذاشت رو میز و هیچے نگفت
چند دیقہ گذشت سرش و آورد بالا نگاه کرد تو چشام👀 و گفت: اسماء نمیخواے حرف بزنے
چرا میخوام
خوب منتظرم
رامیـن مامان مخالفت کرد دیشب باهم بحثمون شد خیلے باهاش بد حرف زدم اونقدرے که...😔
اونقدرے که چی اسماء❓
اونقدرے که فقط با سیلے ساکتم کرد
دیشب انقدر گریہ کردم😭 که خوابم برد و نفهمیدم زنگ زدے پوفے کرد و گفت مُردم از نگرانے
اما حال خرابش بخاطر چیز دیگہ بود
ترجیح دادم چیزے نگم و ازش نپرسم
اون روز تا قبل از تاریکے هوا باهم بودیم همش بهم میگفت که همه چے درست میشہ و غصہ نخورم😐
چند بار دیگہ هم با مامان حرف زدم اما هر بار بدتر از دفعہے قبل بحثمون میشد و مامان با قاطعیت مخالفت میکرد😵
اون روزها حالم بد بود دائم یا خواب بودم یا بیرون حال و حوصلہے درس و مدرسہ هم نداشتم
میل بہ غذا هم نداشتم خیلے ضعیف و لاغر شده بودم روزهایے که میگذشت تکرارے بود در حدے که میشد پیش بینیش کرد😞
رامیـن هم دست کمے از من نداشت ولے همچنان بر تصمیمش اصرار میکرد و حتے تو شرایطے که داشتم باز ازم میخواست با خانوادم حرف بزنم
اوایل دے بود امتحانات ترمم شروع شده بود یہ روز رامیـن بهم زنگ📱 زد و گفت باید هم و ببینیم ولے نیومد دنبالم بهم گفت بیا همون پارکے که همیشہ میریم
تعجب کردم😳 اولین دفعہ بود کہ نیومد دنبالم لحنش هم خیلے جدے بود نگران شدم سریع آماده شدم و رفتم
رو نمیکت نشستہ بود خیلے داغون بود...😔
_رفتم کنارش نشستم.
سرش و به دستش تکیہ داده بود
سلام کردم بدوݧ ایـݧ کہ سرشو برگردونہ یا حتے نگام کنہ خیلے سرد و خشک جوابم و داد حرف نمیزد نمیفهمیدم دلیل رفتاراشو کلافہ شده بودم بلند شدم که برم کیفم و گرفت👜 و گفت بشیـݧ باید حرف بزنیم_با عصبانیت نشستم و گفتم:
جدے❓خوب حرف بزݧ ایـݧ رفتارا یعنے چے اصلا معلومہ چتہ❓
قبلنا غیرتت اجازه نمیداد تنها بیام بیروݧ چیشده که الاݧ.. 😖
حرفم و قطع کرد و گفت
اسماء بفهم دارے چے میگے وقتے از چیزے خبر ندارے حرف نزݧ
اولیـݧ بار بود که اینطورے باهام حرف میزد مـݧ که چیز بدے نگفتہ بودم.
ادامہ داد ...
📝 #ادامـــــهدارد ...
#نویسنـــــده⇩↯⇩
✍️ خانم علیآبـــــادی
🔻عضویت در کانال 👇🏻
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🔆کانال مردمی امتداد همت
🆔@emtedad_hemat
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
#پویش
ما در این پویش، قصد داریم با هم، ۱۰۰۰ سری جهیزیه برای عروس و دامادهای استان اصفهان و سراسر ایران فراهم کنیم. 💍
با تنها ۱۱۰ هزار تومان، در بنای این خیر ماندگار سهیم باشید. 🧱💎
✨ قرارِ همدلی و برکت: از امروز تا ۱۵ آبان ۱۴۰۵
💳 راهی برای برکت:
🔷شماره کارت جهت واریز :
۵۸۹۲-۱۰۷۰-۵۰۷۸-۴۱۱۸
گروه جهادی یاوران انقلاب
📩 : پس از واریز وجه، تصویر فیش واریزی را به همراه نام و نام خانوادگی، شماره تماس و محل سکونت به نام کاربری زیر در پیامرسان ایتا ارسال کنید.
🔗 ارسال فیش واریزی:
https://eitaa.com/sazandegi031
🎁 بیایید با هم، ۱۰۰۰ تا لبخند ایرانی را به خانههای بخت هدیه بدهیم.
#انتشار_حداکثری
#جهیزیه_فاطمی
#_۱۰۰۰سری_جهیزیه
#جهاد_امید_آفرینی
#بسیج_سازندگی_شهرضا
🌏https://rubika.ir/jahadgaaran
🔻عضویت در کانال 👇🏻
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🔆کانال مردمی امتداد همت
🆔@emtedad_hemat
چهارشنبه های رضوی به همراه تجمعات شبانه مردم شهرضا به میزبانی خادمیاران کانون خدمت رضوی شهرضا
🗓چهارشنبه 6 آبان ماه 1405
📸عکاس: مهدی نوروزی
🔻میدان آئینی شهید باهنر
🔻عضویت در کانال 👇🏻
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🔆کانال مردمی امتداد همت
🆔@emtedad_hemat