آدم ضعیفی نبود اما دیگر حوصله سختی ها را نداشت میل عجیبی به گریز پیدا کرده بود ؛ به ندیدن ، ندانستن و رفتن برای همیشه .
فکر میکردم دارم خوب میشم ، اما حقیقت این بود که داشتم احساساتم رو از دست میدادم .
وقتی تک تک آدمای زندگیم منو از زندگی کردن نا امید کرده بودن اون فقط با یه جمله ″ آینده قراره عالی باشه ″ نجاتم داد .
زندگی اش به گونه ای شده بود که نه میتوانست گریه کند ، و نه غصه بخورد ، نمیدانست بیتفاوت شده یا تمام احساسات در او مرده بود .