زندگی همینقدر عجیبه که پارسال یه آدمهایی تو زندگیت بودن که فکر میکردی ابدین و الان نه برات مهمن نه خبری ازشون داری.
من دیگه بیش از حد برای کسی تلاش نمیکنم، تا جایی که تو من رو ببینی من هم تو رو میبینم، تا جایی که تو با من حرف بزنی من هم با تو حرف میزنم، به همون اندازه درگیرت میشم که تو درگیر منی.
جدیدا زندگی اینطوری شده که میدونم چه سکانس از چه فیلمی منو به گریه میندازه پس میرم نگاهش میکنم تا گریهم بگیره.
انتظار سخت تر از اون چیزیه که حتی فکرش رو کنی مخصوصا وقتی که حتی ممکنه اون چیزی که داری به خاطرش انتظار میکشی باعث ناراحتیت بشه .
کاش میتونستم چیزایی که مورد علاقمه با یکی به اشتراک بزارم شاید ادم خوشحال تری میشدم وقتی باهم ذوق میکردیم:)
برای بار هزارم راجبش با یه نوتیف خیلی طولانی حرف میزنم ولی مثل همیشه حذفش میکنم .
از اعماق وجودم به یه خوشحالی نیاز دارم، حداقل برای اینکه بدونم هنوزم میتونم خوشحال باشم.