صبح که با پرتو نوری از راه میرسه با صدای یه جور شیپور عجیب و پر سر و صدا از خواب میپرم.
از جا بلند میشم و یکم طول میکشه تا به خودم بیام و یادم بیاد کجاام؛ ولی بعد میبینم روی تختم، در حالی که مطمئن بودم دیشب روی میز خوابم برد...
از روی تخت بلند شدم و تصمیم گرفتم زیاد به این موضوع فکر نکنم، و با وجود این همه چیز عجیب دیگه راستش اونقدرها هم فراموش کردن این قضیه سخت نبود.
رفتم جلوی آیینه، موهام مثل یه لونه سیاهِ کلاغ پریشون شده بود! هرچند، بخاطر فر بودن موهام آن چنان فرقی با حالت عادیشون نداشتن...
دستی به موهام کشیدم و یکم دیگه داخل کلبه گشت زدم، اینقدر بزرگ نبود که خیلی طول بکشه اما جای جالبی بود.
از طرفی، خیلی میترسیدم برم بیرون؛ اما از طرف دیگه داشتم از فضولی درباره این جنگل میمردم!
پس کل خونه رو دوباره گشتم و بلاخره از زیر موکت یه سکه عجیب پیدا کردم، یک سمت سکه عکس سر یه اژدها داشت و سمت دیگه عکس دم اژدها بود.
"خیلی خب...اگر سر اومد، میرم بیرون و توی روستا میچرخم، اما اگر دم اومد، داخل کلبه منتظر آقا سنتور خوش اخلاق میمونم."
این رو گفتم و سکه رو انداختم بالا، که یه صدای بلند شبیه برخورد یه چکش به فلز اومد و حواسم پرت شد. سکه افتاد روی زمین قل خورد و قل خورد و قل خورد و بعله رفت زیر تخت!
خم شدم و روی زمین دراز کشیدم اما باز هم نتونستم سکه رو ببینم که از کدوم طرف افتاده بود.
نشستم و دستم رو تکوندم.
"ای بابا...بیخیال، من تصور میکنم سر اومد!"
بلند شدم و کولهام رو برداشتم؛ داخل کمد توی کلبه رو کلی گشتم و یه جور شنل کلاه دار پیدا کردم و پوشیدم روی لباس خودم، که شاید یکم بیشتر همرنگ جماعت بشم.
هرچند که واقعاً دیدم سکه دم اومد...
#جنگل_بیپایان
قسمت سوم