eitaa logo
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
205 دنبال‌کننده
85 عکس
71 ویدیو
0 فایل
‹بہ‌نآمِ‌آن‌ڪہ‌پآیان‌هآراپیش‌اَزآغـٰازهانوشتہ‌اَسٺ‌› اینجآ؟!خآنہ‌ےوآژه‌هآیےسٺ‌ڪہ‌بوےبآروٺ‌،بآران،ودلتنگے مےدهند..) آغآزڪِتآبٺ‌؛¹⁴⁰⁵/⁴/¹⁷ رخصٺ‌بآزنشر؛رونوشٺ‌اَزدسٺ‌نوشتہ‌ها،بےرخصٺ‌روآنیسٺ‌..! @Writer_2026
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» تماس که قطع شد، امیر چند ثانیه همان‌طور گوشی را کنار گوشش نگه داشت. انگار هنوز بخشی از ذهنش در آن سوی خط جا مانده بود؛ جایی میان صدای محمد، راهروی بیمارستان و تختی که حسین روی آن میان خواب و بیداری افتاده بود. بعد آرام گوشی را پایین آورد، نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم به روبه‌رویش لغزید. نفس عمیقی کشید؛ نفسی سنگین، فرسوده و طولانی، بعد آن را با آهی آرام از سینه بیرون فرستاد. انگار تمام اضطراب چند دقیقه‌ی گذشته را در همان بازدم از خودش دور می‌کرد، هرچند خودش هم می‌دانست بعضی نگرانی‌ها از جنس نفس نیستند که با یک آه بیرون بروند. گوشی را در دستش چرخاند و بعد به سمت میز رفت. پشت به میلاد قرار گرفت. قسمت سیمکارت گوشی‌اش را با سوزن گوشی باز و سیم کارت اظراریه سازمان را خارج کرد، چند لحظه آن را میان انگشتانش نگه داشت و بعد با احتیاط در محفظه‌ی مخفی کیفش قرار داد؛ جایی که پیش‌تر برایش در نظر گرفته شده بود، پس از آن سیم‌کارتی را که کامیار در اختیارش گذاشته بود برداشت و داخل گوشی قرار داد. همه‌ی این کارها را با همان دقتی انجام داد که گویی کوچک‌ترین بی‌احتیاطی می‌توانست رشته‌ای را که مدت‌ها برای حفظش زحمت کشیده بود، از هم بگستد. اما پشت سرش یک جفت چشم، تمام حرکاتش را دنبال می‌کرد. امیر بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «خوردیمااا! چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ آدم ندیدی؟» میلاد جواب نداد، امیر سیم‌کارت را جا انداخت و درِ محفظه‌ی گوشی را بست. چند لحظه بعد سرش را به سمت میلاد چرخاند، چهره‌ی میلاد دیدنی بود. دهانش نیمه‌باز مانده بود، ابروهایش بالا رفته بودند و نگاهش ترکیبی از حیرت و هیجان بود؛ انگار همین چند دقیقه‌ی قبل، آدمی را دیده بود که هیچ شباهتی به امیر همیشگی نداشت. امیر ابرو بالا انداخت. «چیه؟» میلاد همچنان نگاهش می‌کرد. امیر با اشاره‌ای به در گفت: «چرا نمیری به کارات برسی؟ تایم استراحتت هنوز تموم نشـ...» «واااای!» صدای میلاد ناگهان بلند شد، امیر شانه‌هایش از یهویی بلند شدن صدای میلاد پریدند! میلاد با هیجان گفت: «چقدر خفن بودی توووو!» امیر مات نگاهش کرد. «چی؟» میلاد دست‌هایش را با هیجان تکان داد. «تا حالا این‌قدر جدی و جذاب ندیده بودمت! خیلی قشنگ داشتی رمـ...» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که دست امیر سریع جلوی دهانش قرار گرفت، امیر با اخم و صدایی پایین گفت: «روانیییی! مگه از جونت سیر شدی؟» چشم‌های میلاد گرد شد، امیر نزدیک‌تر شد و آهسته‌تر گفت: «بفهم اینو! به خدا دیوار موش داره، موشم گوش داره! بفهم اینو!» میلاد دست امیر را از جلوی دهانش کنار زد. این بار صدایش را پایین آورد، اما هیجان هنوز در صدایش رخنه کرده بود. «واییی پسررر! باید خودتو می‌دیدییی! خیلی خفن شده بودییی!» امیر چشم‌هایش را ریز کرد، میلاد ادامه داد: «شما امنیـ...» تق! دست امیر آرام اما محکم به پشت سرش خورد. «آخ!» میلاد دستش را روی گردنش کشید، امیر با اخم گفت: «تازه داشتم با دیوار صحبت می‌کردم، نه؟» میلاد با صورت درهم‌رفته نگاهش کرد. «عاییی! چرا می‌زنی خب؟ مثل آدم بگو نگو دیگه!» امیر نفسش را با کلافگی بیرون داد. «از وقتی باهات آشنا شدم تا حالا صد هزار بار مثل آدم گفتم.» نگاهش را به او دوخت. «ولی انگار گوش یه نفر بدهکار نیست. ظاهراً این زبون بهتر جواب می‌ده.» میلاد لب‌هایش را جمع کرد. «باشه، حالا نمیگم خب.» چند ثانیه بعد دوباره با کنجکاوی پرسید: «ولی شماها همتون همین‌قدر خفنید؟» امیر چیزی نگفت، میلاد ذوق‌زده ادامه داد: «میشه منم مثل تو پلـ...» یک نگاه امیر کافی بود که میلاد فوراً ادامه‌ی جمله‌اش را بخورد. چشم‌هایش را گرد کرد و خودش جواب خودش را داد: «آها...آره...دیوار موش داره، موشم گوش داره.» امیر سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد، میلاد نشست و با لحنی جدی‌تر گفت: «خب حالا داشتم می‌گفتم...میشه منم بشم یکی مثل تو؟» این بار امیر فقط نگاهش کرد و بعد سرش را آرام تکان داد؛ نه از روی تمسخر، بلکه با حالتی که انگار برای سؤال او پاسخی سنگین‌تر از یک «نه» در ذهن داشت. «دنبال بچه‌بازی‌ای دیگه، چیکارت کنم؟» میلاد سریع گفت: «نه نه! جدی دارم میگم. نمیشه؟» امیر چند لحظه به چهره‌اش خیره ماند و بعد آرام جلو آمد و کنار میلاد روی تخت نشست. دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. صدایش دیگر آن لحن شوخ چند دقیقه‌ی قبل را نداشت. «ببین پسرجون...» میلاد ساکت شد، امیر نگاهش را به روبه‌رو دوخت. «می‌دونی ما الان کجاییم؟» میلاد چیزی نگفت. «می‌دونی من الان با چه اسم و هویتی اینجام؟» دستش کمی روی شانه‌ی میلاد فشرده شد. «من اینجا دیگه داوود نیستم.»
نگاهش آرام پایین افتاد. «اینجا من یه آدم دیگه‌ام. یه اسم دیگه دارم، یه گذشته‌ی دیگه دارم، یه داستان دیگه دارم و باید هر روز طوری زندگی کنم که انگار همون آدمم.» نفس عمیقی کشید. «می‌دونی اگه هویتم لو بره چی میشه؟» میلاد آرام سر تکان داد، امیر لبخند بسیار کمرنگی زد. «نه...نمی‌دونی.» نگاهش دوباره در چهره‌ی میلاد نشست. «و امیدوارم هیچ‌وقت هم مجبور نشی بفهمی.» «...» «این کارا از دور شاید قشنگ به نظر بیان.» نگاهش روی دستان خودش افتاد. «اسم‌های پوشیده، پرونده‌های محرمانه، مأموریت، رمز، عملیات...» لبخند تلخی زد. «ولی پشت همه‌ی این کلمه‌های پرطمطراق، یه آدم نشسته.» صدایش آرام‌تر شد. «یه آدم با یه قلب، با یه خانواده، با یه ترس، با یه مشت خاطره.» میلاد نگاهش می‌کرد، امیر ادامه داد: «آدمی که گاهی دلش می‌خواد یه روز کامل بخوابه..یه صبح بدون نگرانی بیدار بشه..گوشیش رو برداره و نترسه از اینکه پشت یه تماس، خبری هست که تمام دنیاشو به هم بریزه..دلش بخواد یه جا بشینه و برای چند ساعت یادش بره که اطرافش چه خبره.» نگاهش به پنجره افتاد. «اما این شغل، خیلی چیزها رو از آدم می‌گیره. وقت رو...آرامش رو...خیلی وقت‌ها حتی حقِ توضیح دادن رو.» کلماتش آهسته اما محکم از میان لب‌هایش عبور می‌کردند. «گاهی کاری میکنی که هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا انجامش دادی. گاهی تصمیمی می‌گیری که از بیرون اشتباه به نظر میرسه، اما خودت می‌دونی چرا مجبور شدی اون راه رو انتخاب کنی. گاهی زخمی میشی و باید وانمود کنی چیزی نشده.» نگاهش برای لحظه‌ای روی پای خودش افتاد. «گاهی مجبور می‌شی دردتو قایم کنی تا کسی سؤال اضافه نپرسه.» دستش را از روی شانه‌ی میلاد برداشت. «و گاهی... گاهی آدم باید قبول کنه که ممکنه پایان بعضی مأموریت‌ها اون چیزی نباشه که برای خودش تصور کرده.» میلاد آرام پرسید: «یعنی...می‌دونی ممکنه برنگردی؟» امیر لبخند بسیار کمرنگی زد. «همه‌ی آدم‌هایی که وارد چنین مسیرهایی می‌شن، می‌دونن خطر وجود داره...ولی فرق بزرگی هست بین اینکه از خطر نترسی و اینکه فکر کنی شکست‌ناپذیری. ما شکست‌ناپذیر نیستیم ما هم آدمیم، می‌ترسیم، درد می‌کشیم، خسته می‌شیم. گاهی حتی دلمون می‌خواد همه‌چیز رو ول کنیم و فقط بریم.» صدایش اندکی گرفت. «اما دوباره یادمون میاد چرا شروع کردیم.» میلاد آرام پرسید: «چرا؟» امیر نگاهش کرد. «برای آدم‌هایی که حتی اسممون رو نمی‌دونن.» میلاد پلک زد، امیر ادامه داد: «برای همون آدمی که صبح از خونه میاد بیرون و نمی‌دونه شاید شب، یه نفر جایی ایستاده تا نذاره اتفاقی برای خانواده‌اش بیفته. برای بچه‌ای که باید بدون ترس به مدرسه بره. برای پدری که باید سالم به خونه برگرده. برای مادری که نباید هر شب با ترس منتظر صدای کلید پشت در بمونه. برای مردمی که حقشونه زندگی‌شون رو بدون اینکه بدونن چه کسانی پشت پرده مراقبشونن، ادامه بدن.» نگاهش از میلاد فاصله گرفت. «کار ما دیده شدن نیست..کار ما درست برعکسشه، اینکه کاری رو انجام بدی و هیچ‌کس ندونه چه کسی انجامش داده. اینکه یه روز کسی از کنارت رد بشه و ندونه تو همون آدمی بودی که چند ساعت قبل، یه خطر رو از سر راهش برداشتی. اینکه اسم آدم روی هیچ تندیسی نباشه، توی هیچ خبری نیاد، کسی براش کف نزنه...» صدایش آرام‌تر شد. «و با این حال، آدم بدونه کاری که باید انجام می‌داده رو انجام داده.» میلاد خیره مانده بود. امیر با لبخند خسته‌ای گفت: «این قسمت شاید از همه سخت‌تر باشه. اینکه گمنام بمونی، اینکه تشکر نشنوی، اینکه کسی ندونه چرا خسته‌ای..چرا زخمی‌ای..چرا بعضی شب‌ها چشمات قرمزه..چرا بعضی وقت‌ها وسط حرف زدن، حواست یه جای دیگه‌ست.» نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «ولی من نمیگم آسونه.» نگاهش جدی شد. «اصلاً آسون نیست..خیلی سخته، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. گاهی در طول چند روز، آدم اونقدر درگیر میشه که خواب درست‌وحسابی نصیبش نمیشه. گاهی باید بین خستگی و وظیفه، یکی رو انتخاب کنی.» لبخند محوی زد. «و معمولاً همیشه خستگیه که بازنده‌ست.» میلاد آرام پرسید: «خب چرا؟» امیر نگاهش کرد. «چون یه چیزهایی برای بعضی آدما مهم‌تر از راحتی خودشون میشه.» دستش را روی زانویش گذاشت. «من هم خیلی جاها کم آوردم. خیلی جاها ترسیدم. خیلی جاها فکر کردم دیگه تمومه.» لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. «حتی همین‌جا.» نگاهش دوباره به میلاد برگشت. «دیدی مجبور شدم برای اینکه هویتم لو نره، خودم رو در موقعیتی قرار بدم که حتی احتمال مرگمم وجود داشت؟»
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» «فکر می‌کنی چرا؟ چرا آدم باید خودش رو در همچین موقعیتی قرار بده؟» میلاد آرام سر تکان داد، امیر گفت: «چون بعضی وقت‌ها، برای اینکه دروغت واقعی به نظر برسه، باید بهای سنگینی براش بدی.» سپس صدایش آرام‌تر شد. «اما اینو خوب بفهم. این شغل قهرمان‌بازی نیست. قرار نیست آدم خودش رو به خطر بندازه تا ثابت کنه از بقیه بهتره. قرار نیست از جون خودش بی‌حساب بگذره. هدف اصلی، محافظت کردنه. هدف، اینه که آدم تا جایی که می‌تونه از خطر دوری کنه و کارش رو درست انجام بده.» نگاهش نرم شد. «ولی وقتی وارد چنین مسیری میشی، باید بدونی خطر بخشی از کارته. ممکنه حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیت هم ندونن واقعاً روزهات رو کجا و چطور می‌گذرونی.» میلاد به چشم‌هایش خیره شده بود، امیر آهسته گفت: «و مهم‌تر از همه...باید بتونی با این حقیقت کنار بیای که همیشه نمی‌تونی نجات‌دهنده باشی.» این جمله میانشان ماند. سنگین‌تر از تمام حرف‌های قبلی، امیر ادامه داد: «گاهی هر کاری از دستت برمیاد انجام میدی و باز هم یه نفر از دست می‌ره.» نگاهش برای لحظه‌ای تیره شد. «اونجاست که آدم باید یاد بگیره خودش رو به خاطر چیزهایی که خارج از توانش بوده، تا آخر عمر مجازات نکنه.» مکث کرد. «ولی یاد گرفتنش سخته..خیلی سخت.» صدایش برای لحظه‌ای خاموش شد و بعد گفت: «من خیلی چیزها رو از دست دادم. خیلی شب‌ها رو نخوابیدم. خیلی وقت‌ها دلم برای یه زندگی معمولی تنگ شده اما هر بار که فکر کردم شاید دیگه نتونم ادامه بدم، یه چیزی منو برگردوند سر جای خودم.» میلاد آهسته پرسید: «چی؟» امیر نگاهش را به نقطه‌ای دور دوخت. «یاد آدم‌هایی که منتظرن یکی حواسش بهشون باشه...همین.» لبخند محوی زد. «شاید ساده به نظر بیاد، ولی برای من ساده نیست.» چند ثانیه گذشت، امیر از جا بلند شد. کنار میلاد قرار گرفت و دستش را آرام روی شانه‌ی او گذاشت. «پس اگه عمری باقی موند و یه روز واقعاً خواستی وارد چنین کاری بشی، اول از خودت بپرس...می‌تونی باهاش کنار بیای؟ می‌تونی هر لحظه احتمال خطر رو بپذیری؟ می‌تونی خدمت کنی بدون اینکه دنبال دیده شدن باشی؟ می‌تونی وقتی کسی حتی اسم تو رو هم نمی‌دونه، باز هم کارت رو برای مردمت درست انجام بدی؟ می‌تونی بفهمی اینجا خبری از فیلم و قهرمان‌بازی نیست؟ می‌تونی بفهمی گاهی باید بیشتر از شجاعت، صبر داشته باشی؟» میلاد به آرامی سرش را پایین انداخت. امیر گفت: «اگه جواب این سؤال‌ها رو نمی‌دونی، دنبال این راه نیا. این مسیر جای هیجان‌طلبی نیست. جای آدمیه که مسئولیتش رو می‌فهمه.» چند لحظه نگاهش کرد. «و حتی اون آدم هم باید بدونه ممکنه یه روز خسته بشه. ممکنه بترسه. ممکنه دلش برای زندگی عادی تنگ بشه.» لبخند محوی زد. «این‌ها نشونه‌ی ضعیف بودن نیست. نشونه‌ی آدم بودنه.» بعد نگاهش را به پنجره دوخت. بیرون، شب آرام‌آرام روی شیشه‌ها پهن می‌شد. نور چراغ‌های محوطه روی تاریکی کش آمده بود و سایه‌ی شاخه‌های درختان روی دیوارها حرکت می‌کردند؛ گویی خودِ شب هم گوش ایستاده بود تا حرف‌های این دو نفر را بشنود. امیر نفس عمیقی کشید. «من وقتی وارد این مسیر شدم، نمی‌دونستم قراره کجا برسم. فقط می‌دونستم یه جاهایی، یکی باید باشه. یکی که وقتی بقیه خوابن، حواسش جمع باشه. یکی که وقتی خطر نزدیک میشه، قبل از اینکه به آدم‌های دیگه برسه، جلوش رو ببینه، شاید عجیب باشه...» لبخند تلخی زد. «ولی بعد از یه مدت، آدم دیگه نمی‌پرسه چرا من؟ فقط میگه خب...حالا که اینجام، باید درست انجامش بدم.» نگاهش را پایین انداخت. «همین.» میلاد تمام مدت، چشم از امیر برنداشته بود. در چشم‌های او چیزهایی دیده بود که تا آن شب هیچ‌وقت ندیده بود. خستگی...ترس...دلتنگی...مسئولیت و چیزی شبیه اندوهی قدیمی که پشت تمام شوخی‌ها و طعنه‌های امیر پنهان مانده بود. میلاد تازه فهمیده بود آن آدمی که چند دقیقه پیش به نظرش «خفن» آمده بود، در واقع فقط خفن نبود. خسته بود اما ادامه می‌داد، ترسیده بود اما مسئولیتش را رها نمی‌کرد. درد داشت اما دردش را تبدیل به بهانه نمی‌کرد. میلاد برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید شجاعت، آن چیزی نیست که همیشه از بیرون دیده می‌شود. شاید شجاعت گاهی همین باشد؛ اینکه آدم از ترس خودش خبر داشته باشد و با این حال، اجازه ندهد ترس فرمان را از دستش بگیرد. میلاد نفس عمیقی کشید. نگاهش هنوز روی امیر بود. اما این بار نگاهش با چند دقیقه‌ی قبل فرق داشت. پیش از این، امیر را می‌دید.
اما حالا داوود را می‌دید. نه یک اسم پوششی، نه یک نیروی نفوذی، نه یک آدم عجیب که ناگهان از پشت چهره‌ی معمولی‌اش، صدایی جدی و ناشناخته بیرون آمده بود. بلکه انسانی را می‌دید که بهای انتخاب‌هایش را می‌دانست و همین، نگاه میلاد را عوض کرده بود. امیر از کنار او فاصله گرفت دستی آرام روی شانه‌اش زد. «زیادی فکر نکن.» میلاد چیزی نگفت. امیر به سمت میز رفت. صندلی را عقب کشید، نشست و لپ‌تاپ را دوباره مقابل خودش قرار داد. صفحه روشن شد. پرونده‌ی نیمه‌تمام دوباره مقابل چشم‌هایش قرار گرفت. انگار چند دقیقه‌ی پیش، هیچ گفت‌وگویی میان او و میلاد اتفاق نیفتاده بود. انگار دنیا فرصت نمی‌داد آدم‌ها بیش از چند دقیقه احساساتی بمانند. پرونده‌ها منتظر نمی‌ماندند..زمان منتظر نمی‌ماند..خطر هم منتظر نمی‌ماند. امیر انگشت‌هایش را روی صفحه‌کلید گذاشت و دوباره شروع به نوشتن کرد. میلاد اما هنوز سر جایش نشسته بود. چند دقیقه گذشت و بعد نگاهش را پایین انداخت. سینی داروها را از روی میز کنار تخت برداشت. سرنگ‌ها و وسایل را مرتب کرد و از جا برخاست. به سمت در رفت، قفلش را باز کرد و دستش روی دستگیره نشست اما قبل از خروج، مکث کرد. سرش را برگرداند. یک بار دیگر به امیر نگاه کرد. امیر پشت میز نشسته بود و نور سرد لپ‌تاپ روی صورتش افتاده بود. چهره‌اش آرام به نظر می‌رسید. اما میلاد حالا می‌دانست پشت آن آرامش، چه آشوبی پنهان شده است. نگاهش را پایین انداخت، در را باز کرد، بیرون رفت و بعد در را آرام پشت سرش بست. راهرو را در پیش گرفت اما فکرش دیگر در کنارش نبود. تمام ذهنش پیش یک نفر مانده بود. امیر... حرف‌هایش در ذهن میلاد تکرار می‌شدند. «ما هم آدمیم...می‌ترسیم...خسته می‌شیم...ولی مسئولیت داریم.» میلاد قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. تا آن شب، آدم‌هایی مثل امیر برایش شبیه شخصیت‌هایی بودند که فقط در قصه‌ها وجود دارند؛ آدم‌هایی دور از دسترس، پیچیده، ناشناخته و سخت‌فهم اما حالا فهمیده بود قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. آدم‌هایی که چنین مسئولیت‌هایی را به دوش می‌کشند، از جنس دیگری ساخته نشده‌اند. همان قلب را دارند، همان ترس را، همان دلتنگی را فقط یاد گرفته‌اند بعضی ترس‌ها را در جیب دلشان بگذارند و با وجودشان به راه ادامه بدهند، میلاد با خودش فکر کرد: چطور ممکن بود یک انسان، این‌همه بار را روی شانه‌هایش حمل کند و هنوز بتواند لبخند بزند؟ چطور میشد کسی این‌همه خستگی را پشت چند شوخی ساده پنهان کند؟ چطور میشد آدم بداند که هیچ وقت قرار نیست کسی ازوجود او حتی با خبر شود، اما باز هم برای امنیت همان آدم تلاش کند؟ و عجیب‌تر از همه چطور می‌شد آدم، خودش را آن‌قدر فراموش کند که خدمت به دیگران، از دیده شدن برایش مهم‌تر شود؟ میلاد سرش را پایین انداخت. حالا حتی اگر می‌خواست هم نمی‌توانست امیر را مثل قبل ببیند. امیر برایش دیگر فقط یک آدم دروغگو با هویتی ساختگی نبود. حالا او برایش داوود بود، حالا در نگاهش، انسانی بود که پشت نقابش، زخمی از جنس مسئولیت حمل می‌کرد. کسی که برای انجام وظیفه‌اش، هزینه داده بود و میدهد. کسی که شاید خودش را قهرمان نمی‌دانست، اما حالا میلاد در ذهن خودش، جایگاهی متفاوت برایش ساخت نه به خاطر اینکه شکست‌ناپذیر بود اتفاقاً به این دلیل که فهمیده بود شکست‌پذیر است و با این حال، سعی می‌کند مسئولیتش را فراموش نکند. میلاد به انتهای راهرو رسید، دستش را روی سینی داروها فشرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی درِ بسته‌ی اتاق امیر ماند، زیر لب گفت: «خدا خودش پشت و پناهت باشه، آقا امیر...» و بعد آرام راه افتاد، در اتاق اما...امیر همچنان پشت میز نشسته بود. انگشت‌هایش روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند. پرونده جلو می‌رفت. خط‌ها یکی‌یکی روی صفحه شکل می‌گرفتند اما میان تمام واژه‌هایی که می‌نوشت، ذهنش هنوز جایی دیگر بود. بیمارستان...محمد...حسین و آن تماس کوتاه. نمی‌دانست حسین در چه وضعیتی‌ست. نمی‌دانست محمد چه تصمیمی خواهد گرفت. نمی‌دانست پرونده‌ی جواد و قضیه آن فلش به کجا می‌رسد. نمی‌دانست فردا برای خودش چه خواهد آورد اما فعلاً یک چیز را می‌دانست، چراغ هنوز روشن بود و تا وقتی چراغ روشن بود، او باید بیدار می‌ماند نه برای اینکه قهرمان باشد نه برای اینکه کسی روزی نامش را بداند فقط برای اینکه هنوز کاری باقی مانده بود و گاهی، تمام معنای ادامه دادن همین است؛ اینکه بدانی راه طولانی‌ست، خسته‌ای، فردا مبهم است، اما هنوز یک قدم دیگر باقی مانده. امیر نگاهش را از صفحه برداشت و به پنجره خیره شد. شب، پشت شیشه گسترده بود. تاریکی همه‌جا را گرفته بود، اما چراغ اتاق همچنان روشن بود و چه پارادوکس غریبی بود...
در عمیق‌ترین تاریکی، گاهی کوچک‌ترین چراغ، بزرگ‌ترین امید آدم می‌شود. امیر دوباره به لپ‌تاپ نگاه کرد دستش روی صفحه‌کلید نشست و گزارش را ادامه داد. در بیرون، عمارت ققنوس همچنان بیدار بود. راهروها نفس می‌کشیدند، درها رازهایشان را پشت قفل‌ها پنهان می‌کردند، دیوارها شاهد بودند، سایه‌ها رفت‌وآمد می‌کردند و شب، آرام‌آرام پرده‌ی سیاهش را روی تمام عمارت می‌کشید. اما پشت یکی از همان درها، پسری نشسته بود که هنوز نمی‌دانست فردا چه چیزی برایش نوشته شده است، فقط می‌دانست باید تا رسیدن فردا دوام بیاورد. شاید بعضی آدم‌ها سهمشان از زندگی، آفتابِ بی‌دغدغه نباشد؛ شاید سهمشان چراغی باشد که باید در دل شب، روشن نگهش دارند...حتی اگر خودشان در تاریکی بمانند. -------------------------------🍂❤️‍🩹 چراغ اگرچه در دلِ شب، خسته می‌شود؛ ولی برای روشن ماندنِ راه، باید هنوزم بسوزد... ★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
. واینک،برگِ‌دیگری‌ازروایتِ‌اِستِر؛ آرام،ازمیانِ‌واژه‌ها،روانه‌ی‌نگاهِ‌شما🌝🌸؛ .
• گاهی اوقات دلت تنگ میشه، نمیدونی برای کی یا چی؛ فقط تنگ میشه..:)
مشکل اینجاست که نمیدونم چمه ؛
زمان داره به طرز وحشتناکی سریع میگذره...
نہ تو آنے ڪه همانے نہ من آنم ڪه تو دانے...(: