eitaa logo
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
205 دنبال‌کننده
85 عکس
71 ویدیو
0 فایل
‹بہ‌نآمِ‌آن‌ڪہ‌پآیان‌هآراپیش‌اَزآغـٰازهانوشتہ‌اَسٺ‌› اینجآ؟!خآنہ‌ےوآژه‌هآیےسٺ‌ڪہ‌بوےبآروٺ‌،بآران،ودلتنگے مےدهند..) آغآزڪِتآبٺ‌؛¹⁴⁰⁵/⁴/¹⁷ رخصٺ‌بآزنشر؛رونوشٺ‌اَزدسٺ‌نوشتہ‌ها،بےرخصٺ‌روآنیسٺ‌..! @Writer_2026
مشاهده در ایتا
دانلود
◞ اِسْتـِـرْ | 𝐄𝐒𝐓𝐇𝐄𝐑 ‟
انشاءالله که تا شب تموم شه میفرستم🤧🥲؛))
پ همه منتظرن! نوشتمش تموم شد یه ویرایشش بزنم میفرستم دیگه نمیدونم به دلتون میشینه یا نه ولی امید وارم خوشتون بیاد:)!
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» از صبح، چیزی در رفتار اردلان تغییر کرده بود؛ تغییری آن‌قدر ظریف که شاید در نگاه اول به چشم نمی‌آمد، اما برای کسی که او را می‌شناخت، مثل ترک باریکی روی شیشه‌ای صاف بود؛ کوچک، اما نگران‌کننده. گوشی را در دستش می‌چرخاند. یک بار،دو بار. چند ثانیه صفحه را نگاه می‌کرد و دوباره شماره‌ی حسین را می‌گرفت. تماس...یک بوق..دو بوق..سه بوق... و بعد همان صدای بی‌روح اپراتور که هر بار مثل سوزنی نازک،رشته‌ی اعصابش را بیشتر می‌کشید. تماس را قطع می‌کرد. چند دقیقه بعد دوباره باز همان شماره را می‌گرفت و باز همان انتظار را می‌کشید و برای باری دیگر همان پاسخ سرد می‌شنید. اتاق ِخوابگاه، با تمام وسایل پراکنده‌اش، دیگر شبیه اتاقی برای استراحت نبود؛ انگار دیوارهایش هم از اضطراب سه نفر پر شده بودند. کتاب‌های نیمه‌باز،جزوه‌های روی هم تلنبارشده،شارژرهایی که روی زمین رها شده بودند و تختی که مهراد و پارسا روی آن نشسته بودند، همه در قاب یک بعدازظهر بارانی فرو رفته بودند. اردلان اما مدام راه می‌رفت. از کنار پنجره تا انتهای اتاق از انتهای اتاق تا کنار تخت. گوشی در دستش..نگاهش روی صفحه و دوباره همان مسیر. مهراد بالاخره تحملش تمام شد و از روی تخت بلند شد،چند قدم جلو رفت و مچ دست اردلان را گرفت. «بخدا با راه رفتن تو چیزی حل نمی‌شه‌ها! بیا بشین یه دقیقه، سرم گیج رفت از بس دور خودت چرخیدی خببب.» اردلان خواست چیزی بگوید، اما حرفش در گلویش ماند. با کلافگی خودش را روی تخت انداخت و گوشی را روی قسمت دیگری از تخت پرتاب کرد. «نمی‌دونم چرا جواب نمیده.» پارسا که کنار مهراد نشسته بود، نگاهش را از گوشی برداشت. «لابد جاییه که صدای گوشی رو نمی‌شنوه.» اردلان پوزخند کم‌جانی زد. «یعنی چی جاییه که صداشو نمی‌شنوه؟» «یعنی ممکنه تو بازار باشن یا چمیدونم جلسه‌ای چیزی باشن،گوشی رو گذاشته باشن رو حالت بی‌صدا.» اردلان سرش را بالا آورد. «بابا بلاخره یه لحظه گوشی‌شونو بلند می‌کنن! کار دارن، می‌خوان ببینن کی زنگ زده یا نه؟ یعنی این همه مدت از صبح تا الان یه بارم گوشی‌شونو چک نکردن؟» دستش را روی موهایش کشید. «واقعاً عجیب نیست؟ نگران‌کننده نیست؟ تازه اونم با سابقه‌ی حسین..؟» نفسش را با حرص بیرون داد. «دیگه بدتر. دلم داره مثل سیر و سرکه می‌جوشه. اصلاً احساس خوبی به این غیب شدنشون ندارم. مطمئنم یه اتفاقی افتاده.» مهراد چشم‌هایش را گرد کرد. «عِه بابااا... یه نفس بکش اخه برادر منننن!» دستش را بالا آورد. «تو از صبح تا الان داری برای هر اتفاق معمولی، سناریوی آخرالزمان می‌چینی. همشش داری نفوس بد می‌زنیاا! یکم دیدگاهت رو مثبت کن پسررر. شاید واقعاً شرایطی ندارن که بخوان جواب بدن خب..!» پارسا هم سری تکان داد. «آره دیگه، راست می‌گه. اصلاً از اینا بعید نیست یه جایی گوشی‌هاشونو فراموشم کرده باشن.» اردلان ابروهایش را در هم کشید. «خب حتی اگه گم کرده باشن، بلاخره یه نفر پیداشون می‌کنه دیگه!» پارسا خواست چیزی بگوید، اما اردلان مجال نداد. «پس چرا اون طرف جواب نمیده؟ چرا هر بار زنگ می‌زنم صدای اپراتوره که من بایـ...» ناگهان صدای زنگ گوشی، جمله‌اش را برید. هر سه نفر یک‌باره به سمت گوشی چرخیدند. اردلان آن را برداشت و نگاهش روی صفحه خشک شد. حسین برای چند ثانیه حتی انگار باور نکرد و بعد با سرعت تماس را پاسخ داد. «حسین؟! کجایی تو؟ چرا گوشیتو جوا...» صدای خسته‌ای از آن سوی خط آمد. «سلام...» اردلان مکث کرد،این صدا...صدای حسین نبود. اخم‌هایش آرام در هم رفت. «...حامد؟» بعد آهسته‌تر پرسید: «خوبی؟ صدات چرا اینجوریه؟» نگاهش به مهراد و پارسا افتاد. «پس حسین کجاست؟ چرا تو جاش جواب دادی؟ اصلاً با هم بو...» «اردلان؟» لحن حامد آن‌قدر آرام و سنگین بود که جمله‌ی اردلان نیمه‌کاره ماند. «یه چیزی بهت میگم، فقط هول نکن، خب؟» قلب اردلان فرو ریخت. «اتفاقی افتاده؟ حامد؟» صدایش بالاتر رفت. «چرا درست جواب نمیدی؟ اصلاً حسین کجاست؟ گوشی رو بده دست خودش!» آن طرف خط، حامد چشم‌هایش را بست. بغضی که از چند ساعت قبل پشت دندان‌هایش نگه داشته بود، دوباره بالا آمد،سرش را چرخاند. پشت شیشه‌ی بخش مراقبت‌های ویژه، حسین روی تخت خوابیده بود،دستش در آتل قرار داشت..سرش پانسمان شده بود. ماسک اکسیژن روی صورتش قرار گرفته بود و چندین دستگاه در اطراف تخت، با نورها و عددهایشان پیوستهوضعیت حیاتی‌اش را زیر نظر داشتند. حامد چند لحظه به او خیره ماند او همان حسین بود؟ همان پسری که چند ساعت پیش هنوز برایش خریدن قهوه و خوراکی از فروشگاه، کاری معمولی بود؟ همان پسری که قرار بود پزشک شود؟
روزی پشت همان درهای بیمارستان بایستد،روپوش سفید بپوشد،پشت تخت بیماران حاضر شود و برای نجات جان آدم‌ها بجنگد؟ او همان بود؟ همان که حالا خودش روی همان تخت افتاده بود؟ کاش که جواب نه میبود. اما زندگی گاهی چنان بی‌رحمانه طنز می‌نویسد که خنده‌اش بیشتر به گریه شبیه می‌شود. حامد لب‌هایش را به هم فشرد. «حامد...» صدای اردلان حالا پر از ترس بود. «حسین کجاست حامد؟» حامد نگاهش را از شیشه گرفت. «با بچه‌ها بیاید به این لوکیشنی که برات می‌فرستم.» اردلان گیج شد. «خودش کجاست؟ خوبه؟ چرا جواب نمی‌دادید؟ حامد من دارم می‌ترسم! اول تو جواب دادی،صداتم که این‌جوریه،حسینم که نیست،بعدم میگی بیا به این لوکیشن... چیشده؟ حامد توروخدا واضح حرف بزن.» حامد چشم‌هایش را بست. تمام توضیحات منطقی دنیا، تمام جمله‌هایی که می‌توانستند واقعیت را قابل‌تحمل‌تر کنند، پشت گلویش گیر کرده بودند. آخرین توانش را جمع کرد و با صدای لرزان لب گشود: «نپرس اردلان...» صدایش لرزید. «نپرس.» یک نفس کوتاه کشید. «هیچی نپرس...فقط بیا....بیا خودت متوجه میشی.» و پیش از آنکه اردلان فرصت پاسخ پیدا کند، تماس قطع شد. «الو؟» اردلان گوشی را به گوشش فشرد. «الو؟ حامد؟ الـ..» چند لحظه بعد با ناباوری گفت: «این چرا قطع کرد؟» مهراد و پارسا تمام مدت به او خیره مانده بودند. مهراد جلوتر آمد. «چی شد؟ حامد بود؟» اردلان چیزی نگفت. «پس حسین کجاست؟» باز هم پاسخی نیامد. پارسا با نگرانی پرسید: «گوشی حسین اصلاً دست حامد چیکار می‌کرد؟» اردلان هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره بود. چهره‌اش رنگ باخته بود و ابروهایش در هم گره خورده بودند و نگاهش روی یک نقطه ثابت مانده بود، اما انگار خودش دیگر در اتاق نبود. ذهنش هزار راه ساخته بود و هیچ‌کدام به جواب نمی‌رسیدند. ناگهان صدای اعلان پیام، رشته‌ی افکارش را برید،صفحه را روشن کرد. یک پیام از حامد برایش رسیده بود. موقعیت مکانی ارسال شده بود. اردلان روی آن ضربه زد و نقشه باز شد. مقصد روی صفحه ظاهر شد. چند ثانیه طول کشید تا مغزش آن کلمه را بفهمد و لب‌هایش تکان بخورند. «بیمارستان...» صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه اعتراف بود. «یا حسین...» گوشی را محکم در دست گرفت و از جا بلند شد. مهراد و پارسا با دیدن واکنشش فوراً بلند شدند،مهراد پرسید: «خوبی؟ حامد چی بهت گفت؟» پارسا جلو آمد. «چی دیدی تو این گوشی کوفتی که رنگ ازت پرید؟ اردلان؟» مکثی کرد و بعد خودش ادامه داد: «نکنه برای حسین اتفاقی افتاده؟» اردلان سرش را بالا آورد،مردمک‌هایش می‌لرزیدند. نگاهش میان صورت دو دوستش چرخید. «باید بریم.» مهراد ابرو بالا انداخت. «کجا؟» «باید بریم.» «اردلان، درست حرف بزن.» «باااید بررریییم!» گوشی را برداشت. «لباساتونو بپوشید.» صدایش دیگر جای بحث نداشت. «باید بریم...باید بریم...» و زیر لب، انگار می‌خواست با تکرار این جمله خودش را از کابوسی که تازه شروع شده بود بیرون بکشد، زمزمه می‌کرد: «باید بریم...» چند دقیقه بعد هر سه نفر از ساختمان دانشگاه بیرون زدند. باران هنوز می‌بارید،نه آن باران آرامی که شیشه را نوازش می‌کند؛ بارانی پیوسته و سمج بود، از آن‌هایی که خیابان را به آینه‌ای خاکستری تبدیل می‌کنند و آسفالت خیس را زیر نور چراغ‌ها برق می‌اندازند. منتظر ماندن برای خودرو، در آن هوا و آن وضعیت، بیشتر از حد تحملشان بود پس به سمت خیابان اصلی رفتند. پارسا دستش را بالا برد. چند ماشین عبور کردند اما سرانجام یکی ترمز گرفت و کنار خیابان توقف کرد. پارسا خودش را به سمت پنجره رساند. راننده شیشه را پایین کشید. پارسا گوشی را جلو برد. «ببخشید، می‌خوایم بریم به این لوکیشن.» راننده نگاهی به صفحه انداخت و بعد به پارسا و بعدهم نگاه کوتاهی به اردلان و مهراد که ان طرف تر از انها ایستاده بودند انداخت. «تا اینجا حداقل نیم ساعت راهه. با این بارون و ترافیک، احتمالاً چهل دقیقه.» پارسا با بی‌حوصلگی سری تکان داد و زیر لب «نچ»ی گفت. «نمیشه حالا کاری کنید چمیدونم از راهی برید که زودتر برسیم؟» راننده ابرو بالا برد. «کجا می‌رید؟» «بیمارستان.» لحن پارسا تغییر کرد. «دوستمون اونجاست. باید سریع برسیم.» راننده چند ثانیه به صورتش نگاه کرد و بعد گفت: «چندتا مسیر فرعی بلدم. ممکنه بعضیاش الان آب گرفته باشه، ولی سعی می‌کنم زودتر برسونمتون.» پارسا نفسش را با آسودگی بیرون داد. «ممنون. واقعاً.» دستش را برای مهراد و اردلان تکان داد. «بیاید!» مهراد و اردلان سوار شدند و پارسا جلو نشست و آن دو پشت سر او قرار گرفتند. لباس‌هایشان از باران خیس شده بود و قطره‌های آب از موها و آستین‌هایشان پایین می‌چکید. راننده وقتی لرزششان را دید، بخاری را بیشتر کرد. اما گرمای بخاری نمی‌توانست سرمایی را که از دل اردلان بالا آمده بود، آب کند او تمام مسیر به گوشی خیره بود..نقشه باز بود و یک نقطه روی صفحه روشن...
یک بیمارستان و هزار سؤال چرا حامد جواب داد؟ چرا صدایش آن‌طور بود؟ چرا حسین خودش گوشی را برنداشت؟دچرا گفت فقط بیا؟ چرا مقصد بیمارستان بود؟ باران روی شیشه می‌دوید و چراغ‌های شهر در قطره‌ها کش می‌آمدند؛ گویی خود شهر هم داشت با اضطراب آنها نفس می‌کشید. بیست،بیست‌پنج دقیقه بعد...بالاخره ساختمان بیمارستان نمایان شد. پارسا کرایه را پرداخت کرد و پیش از پیاده شدن گفت: «ممنون آقا.» هر سه نفر تقریباً دویدند. اردلان وارد سالن بیمارستان شد. بوی آشنای مواد ضدعفونی‌کننده، صدای آرام دستگاه‌ها و رفت‌وآمد پرستاران، همه چیز را واقعی‌تر از چیزی می‌کرد که ذهنش می‌توانست تحمل کند،به سمت پذیرش رفت. «ببخشید خانم؟ اینجا بیماری به نام حسین شفیـ...» «اردلان؟» صدایی از انتهای سالن آمد،اردلان سرش را چرخاند. حامد بود و پسری نا آشنا کنارش. ان پسر دستش را پشت بازوی حامد گرفته بود و آرام همراهی‌اش می‌کرد. رنگ صورت حامد پریده بود، چشم‌هایش سرخ و خسته، و پشت آن نگاه فرسوده، رگه‌ای از اشک جا خوش کرده بود. اردلان چند قدم جلو آمد،مهراد و پارسا هم پشت سرش بودند. حامد به آنها رسید.برای چند ثانیه‌ای هیچ‌کس چیزی نگفت یا بهتر بگوییم چیزی برای گفتن نداشتند اما گاهی آدم‌ها پیش از آنکه حرف بزنند، خبر را با چشم‌هایشان اعلام می‌کنند. اردلان به صورت حامد نگاه کرد و بعد به چشم‌هایش به آن خستگیدرونشان به آن بغض نهفته‌ی درون دو گوی مشگین رنگش، به آن چهره‌ای که بیش از آنکه جواب بدهد، از سؤال فرار می‌کرد. لب‌های اردلان لرزید سرش را بسیار آرام ، به چپ و راست تکان داد: کجاست؟ حامد فهمید و نگاهش پایین افتاد،فهمید و سکوت کرد،فهمید و جوابی نداد... یک نفس لرزان کشید و بعد ارام گفت: «اردلان..!» اردلان جلوتر رفت. «حسین کجاست حامد؟» حامد چیزی نگفت. «حامد..؟» صدایش در کلو شکست. «کجاست حامد؟» چشم‌های حامد پر شد. لبش را گزید و سرش را کمی بالا گرفت تا اشکش پایین نیاید اما بعضی بغض‌ها با دستور مغز هم حتی عقب‌نشینی نمی‌کنند. آرام گفت: «بیا.» اردلان تکان نخورد. حامد دستش را گرفت و او را به دنبال خود کشید: «بیا ببینش.» همین دو کلمه کافی بود تا اردلان نصف ماجرا را بخواند،اردلان همراهش راه افتاد،مهراد و پارسا هم پشت سرشان حرکت کردند. راهروی بخش مراقبت‌های ویژه در انتهای مسیر بود. نور سفید سقف، سرد و بی‌رحم روی دیوارها افتاده بود. محمد و رسول روی صندلی‌های کنار بخش نشسته بودند که با دیدن آنها بلند شدند. اما اردلان حتی متوجه حضورشان هم نشد. چشمش به شیشه افتاده بود...و آن طرف شیشه... ان طرف شیشه حسین بود که خوابیده بود. اری او حسین بود همان پسر تخسی که همیشه میان جزوه و کتاب هایش قرق بود. پاهای اردلان سست شد. دستش بالا آمد و روی دهانش نشست و دست دیگرش را روی شیشه قرار گرفت،مات مانده بود. «این...» کلمه در گلویش گیر کرد. «این...» حامد کنار او قرار گرفت. دستش را روی شانه‌ی اردلان گذاشت. اردلان به تصویر روبه‌رو خیره ماند. حسین روی تخت بود. لباس بیمارستان تنش بود و آن لباس، انگار برای تن دیگری دوخته شده بود؛ برای آدمی بیمار، نه برای پسری که همیشه با قدم‌های تند در راهروهای دانشگاه حرکت می‌کرد، با کوله‌ای روی دوش و هزار فکر در سرش. دستش در آتل بود و سرش پانسمان شده بود. ماسک اکسیژن روی صورتش قرار داشت و دستگاه‌ها اطراف تخت می‌درخشیدند و خطوط مانیتور روی صفحه بالا و پایین می‌رفتند. همه چیز کار می‌کرد اما برای اردلان، زمان انگار از حرکت افتاده بود ناباورانه سرش را تکان داد. «این...این واقعا...» حامد آرام گفت: «حسینه.» اردلان چشم‌هایش را بست و یک نفس لرزان کشید. «چطوری؟» حامد نگاهش را به حسین دوخت. «یه ماشین زد بهش.» مکث کرد. «عمدی بود.» اردلان نگاهش را به سمت حامد چرخاند،حامد ادامه داد: «ضربه به سرش وارد شده،ترک مویی توی استخوان جمجمه داره ولی طبق بررسی‌هایی که تا الان انجام شده آسیب جدی به بافت عصبی دیده نشده. با این حال باید سطح هوشیاری و وضعیت عصبیش مرتب پایش بشه...زانوش ضربه خورده. شکستگی نداره، ولی آسیب بافتی داره احتمالا تا مدتی درد داشته باشه.» نفسش را آرام بیرون داد. «دستش شکسته و فعلاً باید بی‌حرکت بمونه.» اردلان به دست حسین نگاه کرد. انگار تازه متوجه آتل شده بود. حامد ادامه داد: «خون زیادی از دست داده. گروه خونیش هم B منفیه. برای تزریق،B منفی یا O منفی لازمه. بیمارستان از O منفی دو واحد داشت. یکی حین عمل استفاده شد و یکی هم الان داره دریافت می‌کنه.» اردلان با اضطراب پرسید: «خب پس چرا هنوز وضعیتش وخیمه؟» حامد نگاهش کرد. «چون ذخیره‌ی خون بدنش هنوز پایین‌تر از حد مطلوبه و باید جبران بشه. پزشک‌ها دارن لحظه‌به‌لحظه بررسی می‌کنن فعلاً چیزی که مهمه اینه که وضعیتش پایدار بمونه و واکنش بدنش به درمان خوب باشه.» اردلان دوباره به شیشه خیره شد. «می‌تونه حرف بزنه؟» «فعلاً نه.» «هوشیاره؟»
«سطح هوشیاریش اومده بالاتر،ولی هنوز کامل نیست.» اردلان لبش را گزید. «یعنی می‌فهمه ما اینجاییم؟ میشنوه؟» حامد چند لحظه مکث کرد. «راستش...نمی‌دونم.» بعد آرام‌تر گفت: «اما امیدوارم بشنوه.» اردلان دستش را از روی شیشه برداشت و چند قدم عقب رفت و تازه همان لحظه متوجه سه نفری شد که کنار راهرو ایستاده بودند. محمد،رسول و مهدی،همان پسر نا آشنا... سه جفت چشم که حالا نگاهشان را از او می‌دزدیدند. اردلان به آنها خیره شد. «اینا کین؟» حامد نگاه کوتاهی به آنها انداخت. «دوست و آشنامن.» اردلان اخم کرد. «دوست و آشنا؟» حامد گفت: «وقتی فهمیدن چی شده، اومدن کمک.» اردلان چند ثانیه به محمد نگاه کرد،اما محمد چیزی نگفت. رسول هم نگاهش را پایین انداخت. اردلان دوباره به سوی حامد بازگشت. «حسین با تو بود وقتی...این اتفاق...براش افتاد؟» حامد سرش را تکان داد. «نه.» «پس تو کجا بودی؟» این سؤال برای یک لحظه مثل تیغی باریک از میان فکر حامد عبور کرد. باید جوابش را طوری می‌داد که هیچ چیزی از هویت واقعی‌اش بیرون نزند. نگاهش را پایین انداخت. «ازم جدا شد.» اردلان اخم کرد. «چرا؟» «رفت فروشگاه یه چیزی بخره و برگرده.» مکثی کرد. «قرار بود زیاد طول نکشه.» اردلان پرسید: «خب تو کجا بودی پس؟» حامد جواب داد: «بازار بودم. پیش یه مغازه‌ی دیگه. خیلی ازش دور بودم.» صدایش آرام‌تر شد. «می‌خواستم همراهش برم، ولی قبول نکرد. گفت خودش تنها میره و برمی‌گرده.» اردلان چشم‌هایش را بست و تصویر چند ساعت قبل در ذهنش زنده شد. حسین... همان لبخند همیشگی،همان بی‌خیالی ظاهری و همان جمله‌ی ساده که احتمالاً گفته بود: «خودم میرم،زود برمی‌گردم نگران نباش.» و حالا فاصله‌ی میان «میرم» و «برمی‌گردم» تبدیل شده بود به یک تخت بیمارستان..یک تصادف..چند دستگاه و دل‌هایی که پشت شیشه، حال دل ِنفس کشیدن را هم نداشتند. اردلان با صدایی گرفته گفت: «من صبح باهاش حرف زدم.» حامد نگاهش کرد. «گفت بعداً می‌بینمتون.» لبخند تلخی روی صورت اردلان نشست. «آدم بعضی وقتا نمی‌فهمه همین جمله‌های معمولی ممکنه آخرین جمله‌هایی باشن که از یه نفر می‌شنوه.» حامد چیزی نگفت و اردلان نگاهش را به حسین دوخت. «من از ظهر همینطور داشتم بهش زنگ می‌زدم.» اشکش آرام پایین آمد. «صد بار زنگ زدم.» لبخندش لرزید. «هی فکر می‌کردم جواب نمی‌ده چون سرش شلوغه.» دستش را روی صورتش کشید. «بعد هی به خودم می‌گفتم شاید گوشیش رو ندیده...شاید جاییه که آنتن نداره...شاید خوابیده...شای شاید شاید...» صدا در گلویش شکست. «ولی چرا باید یه روز از صبح تا شب زنگ بزنم و آخرش بفهمم رفیقم تو بیمارستانه؟» حامد به او نگاه کرد در چهره‌ی اردلان، ترس نبود؛ چیزی فراتر از ترس بود ترکیبی از ناباوری و عجز. آدم وقتی از چیزی می‌ترسد،هنوز می‌تواند امیدوار باشد که ترسش اشتباه است اما وقتی حقیقت را با چشم خودش می‌بیند،دیگر ترس جای خودش را به درد می‌دهد. حامد آرام گفت: «اردلان...» اردلان نگاهش کرد. «حسین هنوز اینجاست.» مکث کرد. «این مهمه.» اردلان چیزی نگفت،حامد ادامه داد: «پزشک گفت فعلاً وضعیتش تحت کنترله. خطر هنوز کاملاً برطرف نشده،اما امید هست. باید زمان بدیم..خب؟» اردلان به شیشه نگاه کرد. «می‌مونه؟» حامد بلافاصله پاسخ داد: «باید بمونه..» محمد از چند قدم آن‌طرف‌تر گفت: «ما هم اینجا می‌مونیم.» اردلان به سمتش برگشت و برای اولین بار نگاهشان با هم تلاقی کرد،محمد آرام گفت: «تا وقتی حسین از این در بیرون نیاد، کسی تنهاش نمی‌ذاره مطمئن باشید.» جمله ساده بود اما پشت آن، چیزی سنگین‌تر از یک وعده پنهان شده بود. اردلان دوباره به شیشه نگاه کرد. مهراد کنار او ایستاده بود و دستش را روی شانه‌اش گذاشته بود. پارسا هم چند قدم آن‌طرف‌تر، خیره به تخت حسین مانده بود. سه دوست..سه نگاه و یک تخت. وَ پسری که هنوز نمی‌دانست چند نفر پشت آن شیشه، تمام امیدشان را به بالا و پایین رفتن یک خط روی مانیتور گره زده‌اند..اردلان آهسته گفت: «حسین همیشه می‌گفت می‌خواد جراح قلب بشه.» مهراد لبخند محوی زد که بیشتر شبیه اندوه بود. «آره.» «می‌گفت یه روز خودش پشت همین شیشه‌ها می‌ایسته به عنوان دکتر بیمار.» نگاهش روی لباس بیمارستان حسین لغزید. «نه اون‌طرفش ر وی تخت به عنوان بیمار.» مهراد سرش را پایین انداخت. اردلان دستش را دوباره روی شیشه گذاشت. «ببین کجایی رفیق...» صدایش شکست. «تو قرار بود آدم‌ها رو نجات بدیاا.» لبخند لرزانی زد. «قرار نبود خودت بیفتی اینجا رو این تختاا» حامد سرش را پایین انداخت. محمد چشم‌هایش را بست و رسول آرام نفسش را بیرون فرستاد،در آن راهرو هرکس چیزی برای گفتن داشت اما هیچ واژه‌ای به اندازه‌ی کافی بزرگ نبود. بیمارستان پر از صدا بود؛ صدای چرخ‌های تخت،قدم‌های پرستاران،آلارم‌های کوتاه دستگاه‌ها،باز و بسته شدن درها و زمزمه‌ی خانواده‌هایی که هرکدام گوشه‌ای از یک درد را حمل می‌کردند...
اما برای آنها، تمام جهان در یک اتاق خلاصه شده بود. اتاقی که پشت شیشه‌اش، حسین خوابیده بود و در همان لحظه، گوشی حامد دوباره لرزید. نگاهی کوتاه به صفحه انداخت. پیامی از سعید بود. «پلاک رو یادت نره ببین میتونی پیداش کنی؟ حسین بهوش اومد ازش بپرس ببین پلاک و ندیده؟یادش نیست؟حتی اگه فقط دو رقم باشه.» حامد چند ثانیه به پیام خیره ماند. و بعد جواب را نوشت: «پیگیری میکنم،حله..» بعد صفحه را خاموش کرد و نگاهش به حسین برگشت. آن دو رقم آخر پلاک، تنها چیزی نبود که حسین از آن حادثه با خودش آورده بود،یک سرنخ بود،یک رشته‌ی باریک. رشته‌ای که شاید اگر درست دنبال می‌شد،به دستی می‌رسید که این نخ را کشیده بود. حامد دستش را روی شیشه گذاشت و زیر لب ارام با خود زمزمه کرد: «تو فقط بیدار شو...» صدایش به زحمت شنیده می‌شد. «بقیه‌ش با ما.» اردلان نگاهش کرد و برای نخستین بار از لحظه‌ای که وارد بیمارستان شده بود،در میان آن همه اضطراب،چیزی شبیه امید در چشم‌هایش نشست. کوچک..لرزان و زنده. در آن سوی شیشه، دستگاه‌ها همچنان کار می‌کردند..خط‌ها بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند. وَ زندگی با همه‌ی بی‌رحمی‌اش هنوز یک بند باریک به نام «امید» در دست داشت. بیرون،باران همچنان می‌بارید و قطره‌ها روی شیشه‌های بلند بیمارستان می‌لغزیدند؛ انگار آسمان هم برای پسری که زیر نور سرد بخش مراقبت های ویژه خوابیده بود، نامه‌ای بی‌کلام می‌نوشت،نامه‌ای که نه مهر داشت و نه امضا. فقط یک جمله‌ی نانوشته که"هنوز تمام نشده،امید داشته باشه." و آن شب،پشت شیشه‌ی سرد ICU،چهار نفر برای ماندن یک نفر دعا می‌کردند؛ بی‌آنکه بدانند درست در همان لحظه، جایی دیگر، مردی در عمارت ققنوس پشت یک لپ‌تاپ نشسته و برای همان حادثه، گزارش می‌نویسد،دو اتاق،دو جهان و یک پرونده. وَ سرنخی که هنوز کسی نمی‌دانست قرار است تا کجا پیش برود و تا کجا ادامه یابد و سرانجام چگونه به پایان برسد... -------------------------------- 🍂❤️‍🩹 آن شب، اضطراب در رگ‌هایشان می‌دوید و امید در چشم‌هایشان می‌لرزید؛ همه‌چیز به یک تخت ختم می‌شد، به یک نام، به یک نفس... ★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
عاقا نفهمیدم چجور باید دوپارتش کنم و از کجا باید برشش بزنم در نتیجه یه پارت بلند خدمتتون امیدوارم خوشتون بیاد و بد نشده باشه:)! مارو از نظرات زیباتون دریغ نکنید؛))
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» بیمارستان، شب‌ها چهره‌ی دیگری پیدا می‌کرد. روز، با رفت‌وآمد پرستاران، صدای چرخ تخت‌ها، باز شدن درها و رفت‌وآمد خانواده‌هایی که هرکدام امیدی را در مشت می‌فشردند، شلوغ‌تر به نظر می‌رسید؛ اما شب که از راه می‌رسید، همان شلوغی رنگ دیگری می‌گرفت. چراغ‌های سفید، سردتر می‌شدند، راهروها کش‌دارتر به نظر می‌رسیدند و صدای هر دستگاه، بیش از اندازه واضح به گوش می‌رسید. در بخش مراقبت‌های ویژه، زمان دیگر با ساعت سنجیده نمی‌شد. با ضربان‌ها سنجیده می‌شد، با بالا و پایین رفتن خطوط مانیتو، با عددهایی که هر چند ثانیه تغییر می‌کردند و با نفس‌هایی که پشت شیشه، ارزششان از تمام ساعت‌های جهان بیشتر شده بود. حسین هنوز روی همان تخت بود. غرغ در خواب و بی خبر از دنیای بیرون. پانسمان دور سرش بسته شده بود، دست شکسته‌اش در آتل قرار داشت و دستگاه‌ها همچنان وضعیتش را زیر نظر داشتند اما مسئله‌ی تازه‌ای وجود داشت. خون...خون کافی. و این بار، اضطراب فقط در چشم‌هایشان نبود؛ روی کاغذی کوچک، با یک عبارت کوتاه نوشته شده بود: B - اردلان برگه‌ای را که پرستار به آنها داده بود، چند بار نگاه کرد. انگار اگر بیشتر خیره شود، حروف روی کاغذ تغییر می‌کنند. «بی ِمنفی» مهراد کنار او نشست. «آره.» «یعنی هیچ‌کس از بین ما نیست که گروه خونیش بی منفی باشه؟» پارسا که روی صندلی روبه‌رو نشسته بود، دست‌هایش را در هم قفل کرد. «باید ببینیم.» اردلان سرش را بلند کرد. «باید ببینیم؟ ینی چی؟» پارسا گوشی‌اش را از جیب بیرون آورد. «ینی گروه خونی همه رو که حفظ نیستیم. زنگ می‌زنیم، می‌پرسیم.» مهراد نفسش را بیرون داد. «من که نمی‌دونم.» اردلان بلافاصله گفت: «منم نمی‌دونم.» هر سه نفر به پارسا نگاه کردند. پارسا ابرو بالا انداخت. «چیه؟ چرا منو نگاه می‌کنید؟ خب منم نمی‌دونم!» مهراد با وجود حال بدش، لبخند بسیار کمرنگی زد. «خب پس تا اینجا سه هیچ به نفع بی‌خبری.» اردلان گوشی را برداشت. «باید یکی پیدا کنیم دیگه.» و تماس‌ها شروع شدند، ‌یکی پس از دیگری... اسم‌هایی از دفترچه‌ی تلفن بالا می‌آمدند و دانه دانه کنار می‌رفتند. یکی گروه خونی‌اش را نمی‌دانست، دیگری در دسترس نبود. کسی اصلاً نمی‌توانست خودش را به بیمارستان برساند. نفری هم که اصلا گروه خونی‌اش سازگار نبود و هر بار، امیدی کوچک سر بلند می‌کرد و چند ثانیه بعد دوباره زیر بار واقعیت خم می‌شد. اردلان گوشی را روی زانو گذاشت. «لعنتی...» مهراد آرام پرسید: «چند نفر موندن؟» «هیچ‌کس نموند هیچ کس.» پارسا سرش را پایین انداخت. «باید بیشتر بگردیم.» اردلان نگاهش را به شیشه‌ی ICU دوخت. پشت آن شیشه، حسین هنوز بی‌خبر از تمام این رفت‌وآمدها، میان خواب و بیداری معلق بود. مهراد آرام گفت: «باید یه راهی پیدا بشه اینجور که نمیشه.» اردلان جوابی نداد. گاهی امید، درست در لحظه‌ای که آدم خیال می‌کند تمام شده، از باریک‌ترین شکاف ممکن خودش را وارد زندگی می‌کند اما هنوز خبری از آن شکاف نبود..! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کمی آن‌طرف‌تر، در انتهای همان راهرو، محمد کنار پنجره ایستاده بود. رسول، مهدی و حامد هم در نزدیکی‌اش بودند. حامد خسته‌تر از آن بود که بخواهد چیزی را پنهان کند. ساعت‌ها انتظار، اضطراب و فشار اتفاقات پشت سر هم، رنگ از چهره‌اش گرفته بود. مهدی آرام پرسید: «دکتر درباره‌ی خونش چی گفت؟» محمد جواب داد: «گفت ذخیره‌ی خونش باید جبران بشه. فعلاً اون چیزی که لازم داشته رو گرفته، ولی وضعیتش طوری نیست که بشه دست روی دست گذاشت.» رسول پرسید: «گروه خونی؟» «بی منفی.» رسول چند ثانیه فکر کرد. «از بین ما کسی هست؟» محمد نگاه کوتاهی به هر سه نفر انداخت. «تا جایی که می‌دونم، نه.» مهدی گفت: «باید از بقیه بچه‌ها هم بپرسیم.» حامد که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، آرام گفت: «هر کسی که امکانش رو داره، باید بررسی بشه.» محمد سری تکان داد. «آره. الان مسئله‌ی ما پرونده نیست. مسئله حسینِه.» رسول گوشی‌اش را بیرون آورد. «من با بچه‌ها هماهنگ می‌کنم.» هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صفحه‌ی گوشی روشن شد. یک پیغام از طرف سعید برایش ارسال شده بود. رسول بی‌اختیار به اسم نگاه کرد. سعید... چند ثانیه همان‌طور ماند و بعد چیزی در ذهنش جرقه زد. یک خاطره‌ی قدیمی، یک فرم پزشکی و یک گفت‌وگوی ساده که ماه‌ها پیش جایی میان کارهای روزمره رد شده بود. رسول زیر لب گفت: «صبر کن ببینم...» مهدی نگاهش کرد. «چی شد؟» رسول دوباره به صفحه نگاه کرد. «سعید.» محمد پرسید: «چی؟» رسول با عجله گفت: «گروه خونیه سعید.» مهدی اخم کرد. «گروه خونیش چشه؟» رسول ناگهان لبخند زد. «- O» برای چند ثانیه، آن چهار نفر فقط به هم نگاه کردند..!
بعد رسول شماره‌ی سعید را گرفت. یک بوق..دو بوق و بلاخره سعید جواب داد. «بله؟» رسول بدون مقدمه گفت: «سعید، کجایی؟» «از خونه امن خارج شدیم و اومدیم سایت.» «فرشید پیشته؟» «آره چرا؟ چیشده مگه؟» «یه کار فوری دارم.» لحن سعید تغییر کرد. «چی شده؟» «حسین گروه خونیش B منفیه. می‌تونی خودتو برسونی بیمارستان؟» «برای خون؟» «آره.» «الان راه می‌افتم.» رسول نفس آسوده‌ای کشید. «سعید...» «هوم؟» «ممنون.» سعید خندید. «حالا بذار برسم، بعد تشکر کن.» تماس قطع شد و محمد بلاخره توانست لبخند محوی بر روی لب هایش بنشاند و نفسی اسوده کشد)! و حامد هم برای نخستین بار لبخند خیلی کمرنگی زد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نیم ساعت بعد، صدای قدم‌هایی تند در راهروی بیمارستان پیچید. سعید از انتهای راهرو پیدا شد و فرشید چند قدم پشت سرش حرکت می‌کرد. سعید هنوز نفسش کاملاً منظم نشده بود همین که به رسول رسید، پرسید: «کجاست؟» رسول به سمت بخش اشاره کرد. «اونجاست.» سعید نگاه کوتاهی به در ICU انداخت. «حالِش چطوره؟» محمد پاسخ داد: «فعلاً تحت مراقبته. ظاهره به سرش ضربه وارد شده، دستشم شکسته، و متاسفانه خون زیادی هم از دست داده.» سعید لب‌هایش را روی هم فشرد. «خب...من اومدم خون اهدا کنم دیگه. هر کاری لازمه باشه هم انجام میدم.» فرشید کنار او ایستاد. «گفتن اول آزمایش می‌گیرن.» سعید چند قدم جلو رفت، اما پیش از آنکه وارد بخش مربوط شود، برگشت و به رسول نگاه کرد. «راستی...» رسول گفت: «چیه؟» سعید با همان لبخند همیشگی‌اش گفت: «ببین من چه گنجی‌ام بین شماها.» فرشید خندید. «شروع شد.» سعید ادامه داد: «تا امروز قدر منو نمی‌دونستید. حالا فهمیدید O منفی بودن چه نعمتیه؟» رسول خنده‌اش گرفت. «تو اگه خونت هم به درد نمی‌خورد، باز یه چیزی برای تعریف از خودت پیدا می‌کردی.» «این تواضع شماست که اجازه نمی‌ده ارزش واقعی من دیده بشه.» مهدی که نزدیکشان بود، خندید. «برو خون بده قهرمان، بعد بیا جایزه‌تو بگیر.» سعید به سمت او برگشت. «بله که جایزه می‌خوام.» «چی می‌خوای مثلاا؟» «باید یه قاب عکس از خودم بزنید تو سایت زیرشم بنویسید: ناجی ذخایر خونی واحد پنج سازمان امنیت ملی.» فرشید خندید. «برو بابا.» سعید در حالی که همراه پرستار راه می‌افتاد گفت: «بعداً می‌فهمید من چه خدمتی کردم.» صدای محمد از پشت سرش آمد: «برو خون بده، خدماتت بعداً ارزیابی میشه.» سعید دستش را بالا برد. «چشم فرمانده!» چند دقیقه بعد، فرآیند اهدای خون انجام شد و برای نخستین بار از ساعت‌ها قبل، فضای سنگین راهرو کمی ترک برداشت نه اینکه درد رفته باشد نه اما گاهی یک لبخند کوچک، وسط یک شب سخت، همان پنجره‌ای است که آدم برای چند ثانیه از پشت آن نفس می‌کشد. سعید بعد از اتمام کار، کمی رنگ‌پریده اما مانند همیشه سرحال بیرون آمد، رسول به سمتش رفت. «خوبی؟» «من؟ عالی.» فرشید نگاهش کرد. «مطمئنی؟» «من از اون آدمام که اگه خونمم تموم بشه، باز یه چیزی برای اهدا کردن پیدا می‌کنما دست کم گرفتیمونا.» رسول خندید و سعید با اشاره به خودش گفت: «قدر منو بدونید خلاصه.» محمد لبخند زد. «ممنون سعید.» سعید لحظه‌ای جدی شد. «کاری نکردم آقا.» بعد دوباره لبخند زد. «یعنی کردم...ولی شما زیادی احساساتی‌اش نکنید دیگه.» چند خنده‌ی کوتاه میانشان رد شد و شاید همین چند ثانیه کافی بود تا فشار سنگین آن شب، اندکی از روی شانه‌هایشان کنار برود. فرشید دستش را روی شانه‌ی سعید گذاشت. «بریم؟» سعید سر تکان داد. «بریم.» پیش از رفتن، نگاه دیگری به در ICU انداخت و زیر لب زمزمه کرد: «امیدوارم وقتی برگشتیم، خودش بیدار شده باشه.» فرشید آرام گفت: «ان‌شاءالله.» سعید و فرشید از راهرو دور شدند و رسول چند لحظه همان‌جا ماند، بعد نگاهش را به محمد انداخت و گفت: «منم میرم سایت آقا.» محمد پرسید: «برای چی؟» رسول گوشی‌اش را بالا آورد. «ماشین.» لحنش تغییر کرده بود. «اگه اون پسر تونسته حتی بخشی از مشخصات خودرو رو به خاطر بسپره، احتمالاً می‌تونیم مسیرش رو از دوربین‌های قبل و بعد از محل حادثه بازسازی کنیم.» محمد نگاه دقیقی به او انداخت. «دوربین خود محل حادثه؟» «تا جایی که بررسی کردیم، پوشش مستقیم نداریم.» «پس؟» «قبل و بعد از نقطه‌ی برخورد.» رسول مکث کرد. «ماشین بالاخره از یه خیابون وارد شده و از یه خیابون خارج شده. دوربین لازم نیست خود لحظه‌ی برخورد رو ثبت کرده باشه. بعضی وقتا مسیر بیشتر از یک فریم به ما اطلاعات میده.» محمد سری تکان داد. «پس برو.» رسول راه افتاد. «گزارش اولیه رو هم تا قبل از برگشتتون آماده می‌کنم.» ★ ادامه دارد... ✍🏻🪴
🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹🍂❤️‍🩹 اِسْتِــرْ | Esther «فصل اول» سایت، برخلاف بیمارستان، بوی اضطراب نمی‌داد. اینجا اضطراب شکل دیگری داشت روی مانیتورها، روی پرونده‌ها، روی نقشه‌ها، روی خطوطی که از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر کشیده شده بودند. رسول پشت سیستم‌ مرکزی نشست و تصاویر دوربین‌های محدوده یکی پس از دیگری روی صفحه ظاهر شدند. زمان حادثه را مشخص کرد و محدوده را تقسیم کرد. دوربین‌ها را بر اساس فاصله و زاویه‌ی پوشش مرتب کرد. صدای کلیک ماوس و تایپ صفحه‌کلید در فضای سالن پخش می‌شد. اولین تصاویر، چیزی نشان ندادند. دومی هم نه. سومی، فقط چند خودرو. چهارمی، یک ترافیک معمولی. رسول تصویر را عقب برد و دوباره جلو کشید. یک خودرو از گوشه‌ی تصویر رد شد. رسول مکثی کرد و بعد روی تصویر زوم شد. اما نه...خودش نبود. فقط مدل ماشبن شبیهش بود، اما تطبیق نداشت. رسول زیر لب گفت: «نه خودش نیست...» تصویر بعدی، باز هم یک خودرو این بار زاویه‌ی دوربین بهتر بود. رنگ بدنه، نقره‌ای، مدل خودرو با توصیف شاهد همخوانی داشت اما یک چراغ عقب..! رسول تصویر را بزرگ‌تر کرد. چراغ عقب سمت چپ، شکستگی مشخصی داشت. چشم‌های رسول تنگ شد. «خودشه ایول...» زمان تصویر را ثبت کرد و مسیر را عقب‌تر برد. چند دقیقه قبل‌تر، همان خودرو در خیابانی دیگر دیده می‌شد. رسول مسیر را دنبال کرد. یک دوربین و بعد دوربین بعدی، خیابان سوم. ماشین مثل تکه‌ای از یک پازل از میان قاب‌های مختلف عبور می‌کرد. رسول هر تصویر را کنار دیگری قرار داد و مسیر شکل گرفت، اما پلاک هنوز واضح نبود. یک بار دیگر تصویر را بررسی کرد اما زاویه‌ی دوربین نامناسب بود، رسول عقب کشید. «لعنتی...» اما هنوز تمام نشده بود، مسیر را جلو برد و از دوربین دیگری برسی کرد این بار خودرو کمی نزدیک‌تر بود. تصویر را فریز کرد و وضوح را تا جایی که امکان داشت بالا برد. پلاک نمایان شد و رسول چند ثانیه به آن خیره ماند. «گرفتمت.» مشخصات پلاک را از سامانه‌ی مربوط استخراج کرد. نام مالک بر روی وال ظاهر شد. رسول ابروهایش را در هم کشید. یک بار دیگر اطلاعات را بررسی کرد و بعد نتیجه را با سوابق موجود تطبیق داد. «ماشین سرقتیه...» همه‌چیز ناگهان معنای دیگری پیدا کرد. خودرو چند روز قبل به عنوان سرقتی ثبت شده بود. یعنی مالک ثبت‌شده، ارتباطی با حادثه نداشت.رسول اطلاعات را وارد پرونده کرد. خودرو: پژو 405 رنگ: نقره‌ای وضعیت: سرقتی وضعیت بدنه: چراغ عقب سمت چپ،دارای شکستگی مسیر شناسایی‌شده: چند محدوده پیش و پس از محل حادثه پلاک: 76ایران832م34 اما یک جای کار می‌لنگید، چهره‌های سرنشینان خودرو. رسول دوباره تصاویر را بررسی کرد. شاهد گفته بود که انگار دو نفر داخل خودرو بودند اما سرنشینان، چهره‌هایشان را پوشانده بودند. کلاه، ماسک و زاویه‌ی نامناسب دوربین. هیچ‌کدام تصویر قابل اتکایی برای شناسایی چهره نمی‌داد. رسول به صندلی تکیه داد. خودرو پیدا شده بود، پلاک پیدا شده بود. مالک مشخص شده بود اما کسانی که پشت فرمان نشسته بودند چه؟هنوز در تاریکی به سر میبردند این همان تناقض تلخ پرونده بود. ردپا پیدا شده بود، اما صاحب قدم‌ها نه. رسول دستش را روی پیشانی گذاشت و چند ثانیه به مانیتور خیره ماند. پرونده‌ی تحقیقات را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. گزارش باید دقیق می‌بود نه جای حدس داشت، نه جای احساس آنچه دیده شده بود، ثبت شد. آنچه از تصاویر استخراج شده بود، با زمان و محدوده درج شد. توصیف شاهد درباره رنگ، مدل و چراغ شکسته خودرو با تصاویر تطبیق داده شد. مسیر احتمالی خودرو از چند دوربین متوالی بازسازی شد. وضعیت سرقتی خودرو ثبت گردید. عدم ثبت چهره‌ی قابل شناسایی سرنشینان نیز صریحاً در گزارش آمد. رسول حتی یک احتمال را به عنوان واقعیت ننوشته بود. در پایان گزارش، جمله‌ای اضافه کرد: «با توجه به عدم ثبت تصویر واضح از چهره سرنشینان، شناسایی اشخاص دخیل از طریق تصاویر موجود در حال حاضر امکان‌پذیر نیست. با این حال، اطلاعات استخراج‌شده از خودرو و مسیر تردد آن می‌تواند مبنای اقدامات بعدی در بررسی پرونده قرار گیرد.» گزارش را یک بار دیگر خواند و پایین صفحه امضا زد و نوشت: 'رسول سپهری' برگه‌ها را مرتب کرد و داخل زونکن قرار داد. قرار بود پس از بازگشت محمد، گزارش را مستقیم تحویل او بدهد. رسول به پشتی صندلی تکیه داد و چند ثانیه چشم‌هایش را بست. تنها چند ثانیه...