بعضی روزها هیچ دلیلی برای گریه کردن ندارم ، اما چشمهایم خودشان راه را بلدند...
𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮 فورنده
در سقوط بیپایان به اعماق، هر ذره نوری را وداع گفتم تا به آغوش خاطراتت برسم.
برمیگردم به همان خیابان قدیمی، همان درختهای ردیفی که سایه شان روی صورتمان میافتاد و ما فکر میکردیم این سایه ها تا ابد هستند. حالا درختها هنوز هستند، اما سایه شان روی صورتی میافتد که دیگر مالِ من نیست.
.
آن روزها آسمان یکرنگ بود و ما فکر میکردیم این آبی تا ابد میماند. نمیدانستیم آبی هم گاهی خاکستری میشود، گاهی سیاه، گاهی بیرنگ.
همانجا مانده در میانِ فکرها، نه خواب، نه بیدار، فقط معلق میان دیروز و امروز.