برمیگردم به همان خیابان قدیمی، همان درختهای ردیفی که سایه شان روی صورتمان میافتاد و ما فکر میکردیم این سایه ها تا ابد هستند. حالا درختها هنوز هستند، اما سایه شان روی صورتی میافتد که دیگر مالِ من نیست.
.
آن روزها آسمان یکرنگ بود و ما فکر میکردیم این آبی تا ابد میماند. نمیدانستیم آبی هم گاهی خاکستری میشود، گاهی سیاه، گاهی بیرنگ.
همانجا مانده در میانِ فکرها، نه خواب، نه بیدار، فقط معلق میان دیروز و امروز.
𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮 فورنده
دریا که باشی، کسی عمقِ غمت را نمیفهمد، فقط موجهایت را میبینند.