موجها میآیند و میروند. من اما ماندهام. روی همین ساحلِ سرد ؛ با انتظاری که در نهایت پوچ است...
قرار بود بمانی، نه؟
قرار بود باران که بند آمد،
چترت را ببندی و برگردی.
اما اینجا دیگر باران هم نمیبارد.
فقط گرد و خاکِ خاطره است
و ردِ پای تو روی تراسِ نمناکِ ذهنم.
𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮 فورنده
این شوریِ دریا،
از گریهی ماهیانِ دربند نیست.
از حسرتِ آغوشیست که هر روز به ساحل میزند و پس میکشد.
عینِ دستهای من و تو.
دارم یاد میگیرم مثل مه غمگین باشم.
نه مثل طوفان که درخت را میشکند.
مثل مه.
میآیم، همه چیز را سفید میکنم، صداها را میخورم، دنیا را محو میکنم.
و وقتی میروم، هیچکس نمیفهمد کی رفتم.
فقط یک رطوبت سرد روی شیشهٔ اتاق میماند که انگار گریه کرده باشد.