𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮
اما ناگهان، درست در قلبِ این عدم، در اوجِ این تسلیمِ کامل، چیزی رخ میدهد که انتظارش را نداشتم. انگا
چشمهایم، که به ظلمات عادت کرده بودند، میسوزند، اما این سوزش، شیرینترین دردیست که تا به حال چشیدهام. نمیدانم این روشنایی چیست، کیست، یا از کجا آمده. شاید پژواکِ آخرین دعاییست که سالها پیش، در طفولیتِ روح، بر زبان راندم و فراموشش کردم. شاید لبخندِ کسیست که روزگاری، در گذرِ شتابانِ زندگی، از کنارم عبور کرد و نمیدانست که سایهاش، سالها بعد، چراغِ راهِ مغاکی چنین عمیق خواهد شد. شاید هم هیچکدام. شاید این نور، زادهٔ خودِ نیستیست، آخرین ترفندِ حیات در برابرِ مرگِ کامل.
#سقوط_بیفرود
هدایت شده از فوآدبهرَنگِغَمگین
• در آینه، چهرهیِ آشنا میدید
اما گمان میکرد، غریبهای در خود اسیر است.