يادش نداده بودند که وقتى غمگین است حرف بزند ، هميشه گوشهاى تنها و ساكت مىماند و احساساتش را مخفى میكرد .
«سکوت می کرد و افکارش مغزش را میخراشیدند؛ حرف میزد و هیچکس حرفش را نمیفهمید.»
صدایم کن تا بفهمم هنوز در این جهان تاریک،
نقطه ای هست که مرا می خواهد؛
که در ازدحام این چهره های بی روح،
کسی هنوز شکل مرا به یاد دارد؛